وقتایی که خودتم نمیدونی چته وقتایی که بی دلیل میزنی زیر گريه وقتایی
که به حرفای بقیه یه لبخند تلخ میزنی
وقتایی که لجت در میاد و یه تیکه
سنگین میندازی...
این وقتا حس میکنی که ای کاش یکی کنارت بود یکی که ارومت میکرد یکی که بهش دل خوش کنی یکی که
بدونی توی این دنیا مال توئه
لعنتی...
خیلی بده ک تصمیمتو بگیری و بدونی تا وقتی پات روی این کره خاکی هس باهاس با همین حس زندگی کنی
خیلی بده بخوان تغییر بدن شرایطو ولی تو نخوای.خیلی بده ۳-۴سال با عادتای قدیمی زندگی کنی
اخ که هیچی مث عادت ادمو از پا درنمیاره.له له میشی زیر این
عادتا.عادتایی ک باعث میشن نتونی هیچیو
فراموش کنی.عادت هایی ک مدام گذشته
رو به رخت میکشن
این عادتا...ففط اگه این عادتا رو میشد ترک کرد یا کنار گذاشت اونوقت خیلی اوضاع منم بهتر میشد
وقتی هرشب تصمیم میگیرم زود بخوابم وقتی هرشب سعی میکنم فکر نکنم به هیچی
وقتی هرشب منمو رفیق درب و داغون قدیمی یعنی هندزفیری ک اونم بخشی از عادتای گذشتست....
یه شبایی هست که زود میخوابم اما از زود خوابیدن پشیمون میشم.وقتی لحظه
به لحظه گذشته رو توی خواب
میبینم اون حس تهوع اوری که وقتی بیدار میشم
دارم همه باعث میشن تا صبح بیدار باشم
لقب جغد واقعا برازندم شده
یه سنگینیه عجیبی جدیدا تو قلبم حس میکنم.انگار که دارن قلبمو پرس
میکنن.فشار خیلی زیادیه اونقد زیاد که
میگم الان کل زندگیمو بالا میارم
و هیچکس نمیدونه که این حس چقد وحشتناکه وقتی هیچ علتی نداشته باشه
هیچکس نمیدونه زندگی چقدر تلخ میشه وقتی هیچ مشکل واقعیی وجود نداره و من ثانیه به ثانیه زندگیم رو
مشکل حس میکنم
هیچکس حتی تو اینده هم نمیفهمه که من چقد زجر كشيدم که حتی پیش یه
روانشناس هم نمیتونم برم.فقط
بخاطر روزایی ک به من گذشت و ادمایی که توی
مسائل اون روزا دخالت کردن
میدونم میدونم زمان زیادی گذشته میدونم زمان باید همه چیزو حل میکرد
خودم باید کمک میکردم که همه چیز
فراموش بشه میدونم اما نشد نتونستم من
ضعیف نتونستم در عوض مقابل همه ی عواقب بعدیش نشستم زمینو
شکست و پذیرفتم
قبول کردم که اوضاع هیچ وقت به حالت قبل برنمیگرده قبول کردم که باید با اونچه پیش اومده ساخت و مهم تر از
همه قبول کردم نجنگم....
نمیدونم علت چیه؟توهم؟کمبود محبت؟مشکل روانی؟علاقه به فاز غم؟واقعا
نمیدونم.خودمم تو کار خودم موندم.تو
دنیای خودم گم شدم.هر طنابی رو که
برمیدارم تا به سرش برسمو این گره های زندگی رو باز کنم بیشترو بیشتر
گم
میشم انگار فقط قراره برم پایین.پایین تر پایین تر و پایین تر
+مدرسه و نگاه های تحقیر امیز بچه ها دیونم میکنه.روانی میشم وقتی مدرسم.تحمل ندارم.خوبه که فعلا فصل
امتحانه
شاید من تنها کسیم که توی اون مدرسه کاری ندارم تنها کسی که توی این زندگی هم نقشی نداره یعنی
هیچوقت نقشی نداشته.جز گند زدن
گند زدن به زندگی به ادما به درس و امتحانا...
میشینم سر جلسه امتحان نهایی.سوالارو میخونم هرچیو بلدم جواب میدم تموم
که شد برمیگردم اونایی که بلد
نبودمو چرت مینویسم جزء ده نفر اول برگه رو
میدم و میرم بیرون.
هندزفیری رو میذارم تو گوشم پلی لیست مورد علاقمو میزنم
با دستای توی جیب و یه سر پایین افتاده اونقد تو کوچه های اطراف مدرسه
راه میرم تا بچه ها بیان سرویس بیاد
و برم خونه.و اینجوریه که همه منو یه
انسان خل و تنها میبینن اینجوریه که رانندهه میگه این چرا همیشه اوقاتش
تلخه
و اینجوریه که کم کم همه ادمای دنیارو گذاشتم کنار و خودم موندم با ۴تا دوست مجازی
همین طوری هم بود که مهتارو از دست دادم.هرچند خیلی خوب برای خودم دلیل
تراشیدم که نباید دیگه با مهتا
باشی تا فلان نشه ولی دروغ چرا همه ی ادمای
دنیای واقعی رو گذاشتم کنار.همه رو...
یه حرف تو دلم مونده که باید همین روزا به نسیم بگم وگرنه ممکنه دیر شه
ممکنه نسیم هم از این کشور بره و
دیگه هیچوقت نبینمش.اینه که میگم باید
حتما گفته شه این حرف
در اخر تشکر میکنم از دنیا و خودم که چه نقش مهمی رو توی زندگیم ایفا
کردم و از خدا میخوام به خاطر زحمات
بی پایانی که این بنده حقیر در طول
۱۷-۱۸ سال عمرش کشیده یه تشویق جانانه کنه و اگه میدونه دیگه تو
چرخش زمین و
اسمونش خللی وارد نمیشه لطف کنه اینجانب رو حذف کنه از صحنه نمایش که هرچی
فرصت
داشتم سوزوندم بقیشم بسته بندی گذاشتم کنار برای ادم خوبای دنیا
اینم قصه این روزاي مزخرف من