سال ها سکوت!!!
مرا در آغوش بگیر ! نترس ! جنون من واگیر ندارد ... !!!




13ابان و مهتا√
چقدر تنها شدم ینی تنها بودم تنهاتر شدم

اذین که داره میره کوشا هم که اصف نیس کسه دیگه ای هم که باقی نمیمونه.همه ی دوستای مجازیم هم مشغول درس خوندنن ولی من....

نمیدونم خوشحالم یا نه نمیدونم از دانشگاهو رشتم راضیم یا نه.نمیدونم چرا باز ادامه دادم این راهو نمیدونم چرا نرفتم هنر

من یه ترسوام!

نه ترسو نیستم فقط میترسیدم تو ازمونه عملی قبول نشم میترسیدم بهم ثابت بشه هیچی نیستم 

من واقعا هیچی نیستم ...هیچیه هیچی!

13ابان تولد مهتاس و من هرروز با یه بغض سنگین بیدار میشم هرروز بغضم سنگین تر میشه هرروز یاد 13 ابان های سال های گذشته میفتم هرروز تو ایینه به روح خمیدم نگاه میکنم و حسرت میخورم

+نقاشی نمیکشم میترسم ناخواسته طرحی از مهتا بزنم

+نمیتونم با هیچ کس حرف بزنم.خیلی پر شدم.خیلی خیلی!!!

 

پ.ن:تو چشم روانشناسو روانپزشکم زل میزنم بغضمو قورت میدم دندونامو محکم روی هم فشار میدمو به دروغ میگم حالم خیلی بهتره همه چیز خوبه ولی نیست!!!!!

پ.ن:حالم بده کاش یکی کنارم بود

+ تاریخ  چهارشنبه 7 آبان1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

دیگه رمقی واسه نوشتن نمونده.....

+ تاریخ  جمعه 2 آبان1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

من زنی در استانه ی 19 سالگی√
دلم گرفته

انگار یکی دستشو گذاشته رو قفسه سینم هی داره فشار میده.لامصب نمیبینه حالو روزمو...

خیلی سخت میگذره این روزا

روزایی که کوشا دیگه توی این شهر نیس روزایی که از ترس مهتا پامو بیرون نمیذارم روزایی که دست ب مداد نمیزنم نقاشی نمیکنم اهنگ گوش نمیدم

روزای اولیه یونی

انگار بزرگی محیط دانشگاه میخواد خفم کنه انگار ادماش میخوان خرخرمو بجون

دوس ندارم اونجارو تنهاییمو سختیاشو

راه دورشو اتوبوس های رفتو برگشتشو

همش رو اعصابمه

چقد ادمای اطرافم بی رحمن

احساس زنده بودن نمیکنم.چرا؟

+چقدر من از تهران بدم میاد.حتی ساختموناشم بوی خیانت میده.نفرت انگیزو سیاه

گفتم رفتم تشیع جنازه؟چقد بد بود

بهشت زهرا رو هم دیدم واسه اولین بار.گریه ادما جیغو دادشون حتی یکی غش کرد جلو چشمام.تحمل نداشتم.بغض داشت خفم میکرد ولی نباید گریه میکردم من محکمم من دیگه الکی گریه نمیکنم دیگه اشکامو نگه میدارم دیگه بغضامو قورت میدم دیگه محکمه محکم میشم مثه یه تکیه گاه!

غروبا که برمیگردم از یونی هم حتی گریه نمیکنم

نمیدونم چجوری ادامه بدم ولی ادامه میدم من دیگه اونقدرا ضعیف نیستم

به گذشته که نگاه میکنم بخصوص این 2سال اخیر سختیای زیادی کشیدم ولی با این سختیا انگار پخته شدم

من زنی در استانه 19سالگی با کوله باری تجربه ی تلخ و سختی قدم هایم را محکم برخواهم داشت و انچه سرنوشت برایم رقم زده است را با لبخندی تلخ خواهم پذیرفت

 

میدانم که حسرت های بسیاری برایم وجود خواهد داشت

حسرت پوشیدن لباس سفید عروسی حسرت خوابیدن در اغوش ارامش بخش همسرم حسرت لمس شکم برامده ام حسرت احساس لگد زدن جنینم درون شکمم حسرت استرس و هیجان برای تعیین جنسیت فرزندم حسرت شانه کردن موهایش حسرت نصفه شب بیدار شدن هایش حسرت روز اول مدرسه اش حسرت ها و حسرت ها و حسرت ها

دنیایم هیچگاه رنگی نخواهد شد من تا پایان عمر نظاره گر دنیایی سیاه سفید خواهم بود

اما تا هرجا توان داشته باشم مقاومت میکنم نمیدانم چرا و بخاطر چه کسی فقط مقاومت خواهم کرد

+ تاریخ  چهارشنبه 9 مهر1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

مثلا√
مثلا بعد از یه روزه ت-خ-م-ی بیای بلاگفا کلی دردو دل کنی ولی همش بپره

مثلا نتایج کنکور اومده باشه و تو فقط دلت یه ذره امید میخواست بعد از این یه ساله کوفتی اما سازمان سنجش برات ب-ر-ی-ن-ه

مثلا دلت بخواد کوشا کنارت باشه و بهش تکیه کنی و غم های دنیارو فراموش کنی اما اون مست کرده باشه و حتی ازت نپرسه چی قبول شدی بعدم بدون خبر خوابش ببره

مثلا هرشب زود زود بخوابه و تو تنها بمونی

مثلا هی بغضتو قورت بدی و به همه دلداری بدی بگی نگا منو چه سرخوشم فدای سرت میریم عشقو حال بازم! دانشگاه کدوم خریه

مثلا همه مسخرت کنن و بگن نخوندی دیگه ولی کسی یادش نیاد چند ماه پیش تو این خونه یه مامانه عمل کرده بود که چقد خون از خودم رفته بود سر رگ زدن که مامانه رو بردم دست شویی خودم از حال رفتم که دقیقا 1ساعت بعدش امتحان ترم فیزیک داشتم

مثلا دلت بگیره از این همه بد بیاری

مثلا دیگه قرصا هم جواب نده....

+ تاریخ  سه شنبه 18 شهریور1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

قرار بود درد و دل کنم اما همش شد تهدید و ترس!!!

زندگیه من همینه دیگه

هیچوقت نباید یه یار پیدا کنم واسه دردو دلام

تفففف!

+ تاریخ  شنبه 15 شهریور1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

صداش یادم نمیاد√
بیشتر از 3 ساعته دارم گریه میکنم

سردرد داره مغزمو م-ی-گ-ا-د.....

دلم بدجور هوای مهتارو کرده.الان که فکر میکنم میبینم صداش یادم نمیاد دیگه

قیافشم با دیدن عکسا یادم مونده

چرا صداش یادم رفت؟من که با گذشت این همه سال هنوز قیافه و صدای علی یادمه.چند سالم بود که مرد؟فک کنم 10 سال این حدودا

پس چرا؟چرا صدای مهتا یادم رفته؟

خوبه اینجا هست....هیچکس دیگه حوصله چ-س ناله هامو راجب مهتا نداره

همه میگن خوشت میاد خودتو زجر بدی اما هیچکس دردمو نمیفهمه

عمق علاقمو بهش نمیفهمه.....دلم واسش تنگ شده..

میفهمی؟دلم تنگ شده؟رغیبم خیلی قدرتمند بود منو کنار زد مهتارو برد

 

+ از بس دندونامو روهم فشار دادم لثه هامم تیر میکشه!

+ تاریخ  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

عطر مرگ√
دوباره سر طناب زندگی رو گم کردم.طناب پیچیده تو هم.دوباره گره کور خورده.دوباره و دوباره و دوباره....

افسردگی روز به روز با سرعت بیشتری روحمو تسخیر میکنه بازهم برگشت افسردگی دوباره گم کردن شب و روز و ساعت های خواب

دوباره گریه ، غم ، دپ ، استرس ، ترک کردن گالری ، نشستن تو خونه ، فکر کردن ، قرص خوردن!

باز خوکچه هامو فروختم باز اتاقم بوی مرگ میده باز بوی خون میده باز بوی تیغ میده باز هواش سنگین شده باز خودکشی از درو دیوارش میریزه

فک کنم 1سالی شده باشه پرده هارو کنار نزدم نور و به اتاقم راه ندادم....واقعا چرا؟

جلوی کوشا هم نشون نمیدم غممو.قرار نیس بشینه منو تحمل کنه قراره کنارش باشم کمکش کنم خوبش کنم بعد دو دستی تقدیمش کنم ب اینده ی درخشانش و از زندگیش بزنم چاک.

من که توی بازیه سرنوشت باختم یه بازنده بودم حداقل به ادم خوبا کمک کنم برسن به حقشون.من که ته ته چاهم حداقل به یوسف های پاکی که توی چاه افتادن کمک کنم میذارمشون رو شونه هام تا از چاه برن بیرون!

من جام همین جا ته چاه خوبه.با اینجا خو گرفتم نور افتاب چشمامو کور میکنه همین تاریکی واسم بهتره.شاید یه روز خدا دلش به حالم سوختو گذاشت بمیرم

 

چند وقته خاطرات رگ زدنم خیلی اذیتم میکنه.نمیخوام نزدیک خانوادم باشم خجالت میکشم.کاش مرده بودم!

دیدی روانشناسم بهم کمک نکرد؟حتی قرص هم اثر نداشت؟

خستم خیلی خیلی خسته.انگار سال هاست نخوابیدم.پلک هام سنگینه میخوام به خواب ابدی برم

 

پ.ن :فردا سونو دارم.کاش کارم به عمل بکشه.نیاز دارم.خدا این که دیگه واست کاری نداره.این یکیو ردیفش کن قربونت برم

پ.ن :تا ابد به من مشکوک میمونن.هرچی بشه باز فک میکنن ما باهمیم!

پ.ن :چقد سخته....

+ تاریخ  شنبه 8 شهریور1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

ساعت 10√
در به در توی راهرو های مدرسه به دنبال مدیر

فری که گریه میکرد و من با دست باند پیچی

سوزش زخم ها و خارش بخیه ها

سنگینیه پالتو روی تنم قرمزیه چشم های فری

سرزنش های نیلچیان

نگاه متعجب بچه ها به ما دو خواهر

ساعت 10 شد و به مادر نرسیدیم

روغن ریزی کردن ماشین

تشخیص قطعی : سرطان!!!!

داغ شدن بخیه ها

بغض و بغض و بغض

شب یلدای کوفتی :)

 

پ.ن: چرا دوباره از گذشته یاد میکنم....

پ.ن: قرار بود ننویسم دیگه!

+ تاریخ  جمعه 31 مرداد1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

دراز کشیدم روی تخت فکر میکنم و مینویسم
چندین سال گذشته من بزرگ شدم با شیما جور شدم ابی اومد تو زندگیم مهتا نفسم بود هرکدوم ی زخم عمیق زدن و رفتن
منم بی تقصیر نبودم خیلی جاها اصلا مقصر من بودم اما الان این قلب بی صاحاب داره پدرمو در میاره
زخم ها شروع کردن به سوختن درد دارن!نمیتونم تحمل کنم
بیشتر از این واقعا کشش ندارم
خیلیا اومدنو رفتن....کوشا کنارمه!میدونی بنظرم هرچی نداشته باشه ارزش خرج کردن احساساتو داره
کوشا خوبه خیلی خوبه درسته یوقتایی اذیت میکنه ولی اونم انسانه درکل خیلی خوبه.فقط کاش قبلا بی اف مهتا نبود کاش واسه هم غریبه بودیم
یوقتایی فک میکنم این دستش که تو دست منه این انگشتایی که بین انگشتای من قفل شده یه موقعی دست مهتا بینش بوده
حال بدی پیدا میکنم کلا به مهتا که فک میکنم انگار درست خنجرو فرو میکنن وسط قلبم
وقتایی که نشستم روبه روی روانشناس احساس میکنم چقد بیچارم احساس میکنم یه موجود ۱۸ساله خمیدم که اولین علت افسردگیش رها شدن بود ترک شدن بود مهتا بود!
نمیدونم قبلا گفتم یا نه ولی اولین خط پرونده ی روانپزشکیم نوشته جدا شدن از دوست!
مسخرس نه؟مطمئنم حتی مهتا هم به ریشم میخنده
بغض دارم دلم بغل کوشارو میخواد
قرصامو میذارم جلوم نگاشون میکنمو زار زار گریه میکنم.به حال خودم گریه میکنم که داغون شدم که این قرصارو میخورم که خوب نمیشم که وقتی قرصا نباشه تا حد جنون پیش میرم که....

پ.ن: دیگه از کارهای مامان خستم از محبت های الکیش از رفتاراش از همه چیش!درک نمیکنم هدفشو از خیریه و این چیزا!میدونی من اگه سرطان میگرفتم خوشحالم میشدم چون حکم مرگم امضا میشد.نمیفهمم چی توی این دنیای لعنتی هست که همه میخوان زندگی کنن
من که هیچ خوبیی اینجا ندیدم فقط میخوام زودتر این روزا و شبای تکراری تموم شه
پ.ن: نمیدونم با اذین چرا اینجوری میکنم!درگیرم انگار با خودمم!!!

+ تاریخ  شنبه 28 تیر1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

درد دارم√
غمگینم و تنها!
روزای سختی رو میگذرونم و هیچ کس کنارم نیس تا از حس درونم بهش بگم
استرس و اضطراب همه رو اروم میکنم واسه کنکور اما هیچکسو ندارم ک منو اروم کنه.حتی کوشا...
احساسات خیلی بدی دارم افسردم
خوشامد میگم افسردگی
باز دوران سیاه شروع شد
چرا من همیشه باید اونی باشم که تنها میمونه؟چرا من شل وا دادم؟لعنت
بغض دارم دلم میخواد تا اخر عمرم گریه کنم
قفسه سینم سنگینه سمت چپش درست همونجایی که توش یه تیکه گوشت داره تالاپ تولوپ میکنه تیر میکشه
از دردش تو خودم مچاله شدم
بارها و بارها تکرار میشه همه چی
زندگی تکرار مکرراته
درد دارم....درد خیلی عمیق....

+ تاریخ  پنجشنبه 5 تیر1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

من و بالا شهر نفرت انگیز!√
چرا مسیرای زندگیم اینجوریه؟
چرا اشتباهه؟چرا من از راههای درست دورم؟چرا ازشون خوشم نمیاد جذبم نمیکنه؟
چرا سرکشم؟؟؟چرا رام نمیشم؟چرا هر روزو هر روز پنجره منو بیشتر جذب میکنه؟چرا پنجره داره جایگزین تیغ میشه؟چرا نمیترسم؟چرا نگران نیستم؟
روزنوشت ندارم.فقط طی میکنم فقط صبحو شب ، شبو صبح میکنم!
ب قول کوشا میگذره میگذره میگذره
اما فایدش چیه؟چرا تظاهر کنم؟چرا نشون بدم خوبم تا موقعش برسه؟چرا خودم موقعیتو نسازم؟چرا نپرم؟؟
چرا ب روانشناس لبخند بزنمو بگم اره خیلی بهترم!
چقدر ادمای اطرافم احمقن!
احمق های پر ادعا که فک میکنن منو خوب کردن که منو به زندگی برگردوندن که طعم شیرین زندگی زیر دندونامه....

وقتی حتی نخوای با خدا هم حرف بزنی ینی تنهایی مطلق ینی خودِ خودِ مرگ!
میفهمی اینارو؟
میدونی چیه؟مهتارو نمیخوام!!!
نمیخوام تو زندگیم باشه نمیخوام هرروز اسمشو بشنوم ازش خبر بشنوم نمیخوااااام
میخوام نباشه میخوام تا اخر دنیا نباشه میخوام نابود شه
میخوام توی دنیای من نباشه!!!چرا من؟چرا من اخه؟؟
خستم
قلبم درد میکنه انگاری زندگیمو زدن رو دور اهسته همه چیز خیلی کند میگذره روزا خیلی اروم شب میشه
میخوام از دنیای اطرافم دیگه هیچی نفهمم میخوام این درد های بی علت سراغم نیاد میخوام غم الکی نداشته باشم میخوام قرص نخورم .....

من میخواستم تا تهش باشم میخواستم موفق باشم منم میخواستم مثلا مث فری باشم.شنگول باشم اما نشد.نمیخواستم راهمو گم کنم نمیخواستم کم بیارم نمیخواستم شل وا بدم
نمیخواستم از پدر مادرم متنفر باشم نمیخواستم تنها باشم نمیخواستم اینجوری باشه گذشتم نمیخواستم خراب کنم نمیخواستم لعنتی
الان من یه عوضیم خودم میدونم چه موجود وحشتناکی شدم
دیگه چیزی از اون دختر مودب سر به زیر خجالتی و محجوب باقی نمونده.دیگه تو اینه توی چشمام مهربونی نمیبینم فقط نفرته
زندگیمو نفرت پر کرده
نفرت از خودم از دنیام از ادمای اطرافمو خانوادم و در اخر نفرت از خدا

پ.ن: احساسش میکنم.وقت زیادی باقی نمونده تا پریدن از پنجره طبقه چهارم ساختمان خانه سبز!محله پولدارا!!!هه
بالاشهر!!!!!!محله کثافت کاری های یواشکی!
حالم خیلی خوبه خیلی...

+ تاریخ  جمعه 30 خرداد1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

اولین تجربه√
انگار که دادو بیداد هام جواب داد!
ینی حتما باید اونجوری میکردم تا کمکم کنی خدا؟؟؟؟
اما خدایی کی باورش میشد دیروز اون لحظات وحشتناک اونجوری تموم شه؟اونقد خوب؟اونقد رمانتیک؟اونقد لاولی؟؟؟
هوم؟
خوشحالم! ^_^
خیلی عجیبه نه؟خیلی کم پیش میاد من بیام اینجا و بنویسم که عاقا من خوشحالم دارم از خوشحالی بال درمیارم!
کاری که روانشناس تو ۲۰جلسه نتونست بکنه.نتونست منو شاد کنه کوشا کرد!چقد کوشا خوبه!چقد دوستش دارم!!
دیگه مهم هم نیس قبلا دوس پسر مهتا بوده!!
اصا میدونی چیه ک-و-ن-ل-ق مهتا!دیگه عزاداری واسه رفتن مهتا تموم!!
زندگی بدون مهتا هم قشنگه!
مثلا زندگی با اذین پر از خل بازیه.زندگی با کوشا پر از لحظات ارامش بخشه ، پر از ابراز علاقه
حالم خیلی خوبه خیلییییییییییی خوب! ^_^

+ تاریخ  جمعه 23 خرداد1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

-_-√
دلم گریه میخواد
گریه با صدای بلند ، با جیغ ، با فحش
گریه اساسی یجوری که خالی بشم سبک بشم
متنفرم از خودم ، متنفرم از خانوادم ، متنفرم از خدا
اره از خدا خیلی بدم میاد.نمیبخشمش.مسئول همه اتفاقاتی که واسم میفته خداست. مسئول بودن من ، جنسیت من ، زندگی ک-ی-ر-ی من ، مسئول همه اینا خداست
اهای خدا بیا جوابگو باش.بیا بگو واسه چی اینکارارو میکنی؟؟
وقتی تو داری باهام اینقد بد رفتار میکنی وقتی تو اینقد زندگیمو پر از نحسی افریدی چه انتظاری از ادمای اطرافم داشته باشم؟چه انتظاری از اون مهتای ک-س-ک-ش داشته باشم؟؟؟ها؟؟؟
جواب بده لعنتی
دیگه کاسه صبرم از سکوتت لبریز شده.دیگه نمیتونم تحمل کنم.حداقل تموم کن این زندگیو
هوووووی با توام میشنوی منو؟؟؟؟اره؟ -_-

+ تاریخ  پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

سقوط√
باز امروز سقوط کردم باز کم اوردم باز خواستم همه چیز رو رها کنم
لعنت ب ذهنم لعنت ب مغزم لعنت ب بار اولی که فهمیدم راهی به نام خودکشی وجود داره
لعنت به تمام وقت هایی که صرف کردمو راجع به خودکشی خوندم لعنت به من!
لعنت به پنجره اتاق که تمام ذهنمو مشغول خودش کرده و لعنت به همه اون خواب ها که باعث شده ترسم از پریدن بریزه
انگار بارها اینکارو کردم لب پنجره که میرم نه پاهام میلرزه نه دستام عرق میکنه نه قلبم تندتر میزنه
ارومه ارومم.از بس پریدم از بس سقوط کردم از بس با سر به زمین خوردم دیگه جون عزیز نیستم
چقدر وحشتناکه
تصمیمو گرفته بودم قطعی مث اون روز
مث اون روز ک کسی باورم نکرد فک کردن میخوام خودنمایی کنم.کسی نفهمید چقد داغونم
اما امروز کوشا میدونست!تا گفتم خوب نیستم تا تهشو خوند یکم روی تصمیمم متزلزلم کرده نمیدونم میتونم یا نه
از خودم بدم میاد از این که همه ازم میترسن از این که دیگه همه حرفامو جدی میگیرن از این که همه میدونن درونم چه غوغاییه از این که بعد از حدود ۲۰ جلسه روانشناسی و روانکاوی و ۶ماه قرص خوردن حتی ۱درصد هم پیشرفت نداشتم
فقط درجا میزنم.نمیدونم چرا با خودم اینکارو میکنم شایدم میدونمو نمیخوام بهش فک کنم
چرا خوب نمیشم؟چرا بقیه این بیمار روانیو ترک نمیکنن تا پایان داستانش نزدیک بشه؟چرا؟؟؟

پ.ن:۱سالو نیم شده که با مهتا قهرم ولی هنوز داره اذیتم میکنه.اینقدر من ادم بدی هستم؟؟؟ :)

+ تاریخ  یکشنبه 18 خرداد1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

کودکی√
با یک خاطره شروع میشود به زمان حال میرسد و نگاهی پر افسوس به تیغ ها....

مدتیست زندگی نمیکنم صبح ها چشم باز میکنم چون ادم اهنی راه میروم چون حیوانی نفهم غذا میخورم بی هیچ ایراد گرفتنی و چون خرسی شب ها از هوش میروم

گم کرده ام معناهای شیرین زندگانی را

تمام ان طعم های لذت بخش اتفاقات.... طعم توت فرنگی های بهاری طعم غوره های موقع درچرخه سواری!

طعم شیرین هندوانه های خاله بازی زیر اسمان ابیِ خدا...دلمی کمی طعم کودکی میخواهد

از این طعم های تلخ نسکافه و قهوه بزرگسالی خستم دلم بستنی الاسکا با طعم شاتوت میخواهد


عروسک کودکی ام را بغل میگیرم روی تخت دراز میکشم چشمانم را میبندم انوقت من همان دخترک سفید پوست با موهای لخت و چتری دار هستم که توی پیاده رو ها جلوتر از مادر و خواهرش میدوید باد زیر موهایش میپیچید و صدای خنده اش تمام فضای ذهنم را پر میکند

دخترکی که مثل الان در قفس نیست در عذاب نیست در رنج نیست مدام بی دلیل گریه نمیکند شب ها ارامبخش نمیخورد روی مچ دستش عوض جای تیغ ها سفیدی مطلق است

دوستانش زیاد هستند خواهان زیاد دارد عاشق تاب بازی است نه تنها و بی کس چون الان!!!


پ.ن: نمیخواستم بنویسم دیگه قرار بود ببندم اینجارو تا هم خودمو هم این روزارو هم مهتارو فراوش کنم.هرچند نوشتن به من کمکی نمیکنه ولی...

+ تاریخ  چهارشنبه 3 اردیبهشت1393ساعت   نویسنده بی صدا  | 

احمقانس√

میدونی خاطرات هنوز واسه من خیلی زندن.خیلی خیلی زنده در حدی که انگار همین ۲ساعت پیش اتفاق افتادن

تصویر اون خاطره ها با من هست

کافیه به اون کوچه و محله قبلی نگاه کنم بچه ها رو با دوچرخه هاشون میبینم تمام اون روزا رو میبینم

کافیه از دم مدرسه راهنمایی رد بشم تمام خاطرات و صداهای بچه ها از جلوم رد میشه اصا انگار قرار نیست فراموش بشن

کافیه به حیاط مدرسه نگاه کنم مهتارو میبینم....مهتا در حال ورزش مهتا درحال اهنگ گوشیدن مهتا در حال پیچوندن مهتا درحال گریه مهتا در حال خنده مهتا کف زمین خوابیده مهتا رو دیوار نشسته مهتا دم فر داره غذاشو برمیداره مهتا تو ابخوری داره با گوشی میحرفه مهتا تو دستشویی داره ارایش میکنه مهتا تو کتابخونه جیم زده

من تصویرهارو واقعا میبینم فقط کافیه تو مکانی وایسم که قبلا بودم همه چیز کاملا زنده اتفاق میفته....

میدونی خیلی دردناکه خیلی سخته

عذاب اوره که همیشه منتظر باشی اتفاقی ببینیش....


+اوضاع هیچ خوب نیس مقدار داروهام خیلی زیاد شده ولی فایده ای ندارن

احمقانس!چرا نمیفهمن من فقط میخوام بمیرمو خلاص شم؟!

+ تاریخ  سه شنبه 6 اسفند1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

عطر مرگ√

روزگار سختی شده است

من بی رمق تر از همیشه تنها جسمم را دنبال خودم میکشم تلاش های بیهوده برای نفس کشیدن

گاهی بخاطر عزیزانم و گاه بخاطر ترس!

پر از ترس و اضطرابم پر از دلتنگی پر از خاطرات پر از طعم شیرین بچگی

من این نیستم

انقدر از خودم ترس دارم که گاهی میخواهم روحم را از جسمم دور کنم نمیدانم کدام گناهکار تر است...جسمم یا روحم؟!

شاید هم هردو باهم علیه من هستند شاید هم من علیه ان ها

هرچه که هست نتیجه ای جز نابودی ندارد!

زیاد به گذشته فکر میکنم خصوصا به پارسال این روزها

به عروسی خواهرم به مهتا به تمام دلتنگی ها...به روز بعدش به روزهای بعدش به هفته های بعدترش به ماه های بعد ....

یادم میرود ...اری من امید دارم همین روزها خاطرات از یادم پاک شوند حافظه ام کم خواهد شد همانگونه که به یاد نمی اورم قرص هایم را خورده ام یا نه همانگونه که یادم میرود لرزش دست هایم از اعصابم است یا از سرما یادم خواهد رفت روزی مهتایی وجود داشت یادم خواهد رفت روزگاری خوبی هم بود روزهایی اسمان دلم ابی بود

ان وقت دیگر هرروز اعتراض نمیکنم از حال و هوای دلم از دود و سیاهی از عطر مرگ!

میخواهم یادم برود در ۱۷ سالگی مهتا عبودیت وزغ چهره را به من ترجیح داد میخواهم یادم برود چگونه دنیا مرا کنار گذاشت چگونه باختم چگونه تسلیم شدم چگونه تیغ را فشار دادم روی رگ هایم میخواهم ۱۳تا بخیه یادم برود میخواهم همه چیز پاک شود

اگر مرا دیدید اگر از خندیدنم تعجب کردید بدانید تظاهر است بدانید برای دلخوشی عزیزانم است بدانید وانمود به خوب شدن است بدانید حال و هوای دلم هنوز غبارالود است بدانید هنوز هرصبح که بیدار میشوم ارزوی تمام شدن میکنم

++اگر چراغ جادویی داشتم تنها یک ارزو میکردم..... "مرگ"....!

+ تاریخ  چهارشنبه 23 بهمن1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

مرده ی متحرک√


مرده ی متحرکی بیش نیستم

سال ها مرده ای متحرک بودم سال ها پیش مردم ان وقت ها که از دبستان کوچ کردم ان وقت ها که تنهایی بدون دوستان بچگی وارد تیزهوشان شدم

ان وقت ها که ازمون های مسخره تمام رویاها و برنامه ریزی هایم را برای ماندن در کنار دیگران از من گرفت

مردم...مردم تا درس بخوانم

نخوابیدم تا درس بخوابم مهمانی نرفتم تا درس بخوانم جشن نرفتم تا درس بخوانم نقاشی نکردم تا درس بخوانم هنرستان نرفتم تا درس بخوانم حیواناتم را از دست دادم تا درس بخوانم رفیق هایم را از دست دادم تا درس بخوانم

هی درس خواندم هی درس خواندم هی درس خواندم

هی درس خواندمو زندگی نکردم هی درس خواندمو نفس نکشیدم هی درس خواندمو زخمی شدم هی درس خواندمو پا روی دلم گذاشتم هی درس خواندمو گریه کردم هی درس خواندمو تیغ کشیدم روی دستانم هی درس!

فقط هی درس خواندم...

۲ساعت ۳ساعت ۴ساعت....برای امتحان ها ۵-۶ساعت

کم بود زیاد بود نمیدانم تنها یادم است من بودم و کتاب ها من بودم و دفتر ها من بودم و تمرین ها

لعنت بر من

لعنت بر منی که اکنون در فاصله ی ۶ماه به کنکور هیچ نخواندمو نمیخوانمو نخواهم خواند لعنت بر منی که از دست دادم تمام انچه در دست هایم مانده بود لعنت بر من و رها کردن کلاس هایم

لعنت بر من لعنت بر این مرده ی متحرک

نه اینکه عذاب وجدانی باشد نه اینکه پشیمانیی باشد نه

تنها حسرت روزها و خوشی های گذشتست تنها غم بی هدفی برای ایندست

تنها ناراحتم از اینکه مدت ها دیگران برایم تصمیم گرفتند

تنها تحملم تمام شده است

من دختری هستم ۱۸ساله که معتاد تیغ بود که رگش را زد که زندگی را رها کرده که قرص های اعصاب و افسردگی میخورد که تنهاست که از این زندگی هیچ نمیخواهد

فقط

میخواهد

یک بار بخوابد و هرگز چشم باز نکند هرگز بار دیگر دنیا را ادم ها را خیانت ها را نبیند.....

+ تاریخ  جمعه 11 بهمن1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

دلم میخواد با یکی حرف بزنم

دلم میخواد به یکی بگم میدونی من چه قرصایی میخورم؟میدونی من دپاکین و سیتالوپرام و ریسپریدون میخورم؟

میدونی افسردگی شدید دارم؟میدونی رگمو زدم؟

میدونی من شکست خوردم؟؟

میدونی هنوز دلم میخواد بمیرم؟میدونی پشیمون نیستم از هیچی؟؟

دلم میخواد براش تعریف کنم که مامانم بهم میگه مریض....دلم میخواد براش بگم اگه مریضم اگه قرص میخورم همین مادرو پدر این بلارو سرم اوردن!

دلم میخواد بدونه این قرصا چین بدونه من چجوریم بدونه همه چیو.یکی باشه که اصا تو جریان همه چیز زندگیم باشه

دلم میخواد بدونه مهتا رفت بدونه مهتا چجوری ولم کرد داغونم کرد....راجب مهتا بدونه خیلی مهتارو بشناسه

دلداری نمیخوام بده هااا فقط میخوام گوش بده هیچی نگه نه تاییدم کنه نه نصیحت فقط همه چیزو بدونه

بعد خوب که حرفامو زدم خوب که براش گریه کردمو خالی شدم دستمو بگیره بگه به درک پاشو بریم

منو ببره از اینجا نذاره خاطره هامم بام بیان همشونو از رو دوشم ورداره بذاره اینجا و منو ببره

ببرتم یه جای دور یه جای خیلی دور از همه این ادما بعد خودشم بره خودشم نمونه دیگه

بعد دیگه کل گذشته فراموشم شه کل اتفاقات خوب و بد تمام ادما خانوادم فامیل همه و همه به خصوص مهتا!

از صفر شروع کنم اینبار خوب باشه زندگیم قرص نباشه سیتالوپرام نباشه بغض نباشه تنهایی نباشه ترس نباشه شبا کابوس نباشه خستگی نباشه بی هدفی نباشه سردرگمی نباشه قضاوتای بیخود نباشه....


پ.ن: کاش همه چی تموم شه زودتر!

+ تاریخ  دوشنبه 30 دی1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

:(√


چه کسی فکرش را میکرد اینگونه شود؟

چه کسی فکر میکرد از اندکی غم و فشار از گریه زیر دوش حمام به رگ زدن و روانشناس و معرفی نامه برای روانپزشک رسید؟؟؟

مقصر من بودم یا دیگران؟

مقصر منم یا ذهنم؟ذهنم که مریض است؟؟؟

خوب نیستم!

حتی وجود مهتا هم دیگر کمک نمیکند.دیر شد....دیر امد...خیلی دیر!

شب خوش

+ تاریخ  شنبه 21 دی1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

میخوام فراموش شه√


جمعه هفته پیش... ۲۹ اذر ۹۲ یکی از کابوس های زندگیم شد

شبی که ۱۶تا پروپانولول خوردم شبی که حالت عادی نداشتم شبی که توهم زدم شبی که تیغو برداشتمو زدمو زدمو زدم

شبی که دستم از تخت اویزوون بود شبی که صدای چکه کردن خون کف اتاق تو گوشم میپیچید شبی که ضربان قلبمو که هی اروم و اروم تر میشد حس میکردم

شبی که هی احساس میکردم کمه باز نور گوشیو مینداختم روی بریدگی ها باز تیغ میزدم انقدر زده بودم که تیکه تیکه شد مچم

یه شب سررررررد ....

صبی که بیدار شدم خودمو دیدم پر از خون زیر ناخونام دستم کف اتاقم صبی که نمیدونستم زندمو ب خودم نگاه میکنم یا مردم صبی که منتظر بودم یکی بیاد تو اتاق صبی که تو دلم میخندیدم به همه چی

انگار که نمیفهمیدم چی شده

تا اون لحظه رسید

تا مادر مریضم مادر سرطانیم در اتاقو باز کرد چراغو روشن کرد جیغ کشید جیییییغغغغغغغغغغغغغ جییییغغغغغغ جییییییغغغغغغ

جیغ های مادر مث اب یخ توهمو از سرم پروند به خودم اومدم داد میزدم خوبم من خوبم نترس نترس خوبمممم و مادر جیغ میکشید

حالم داره بد میشه

اشک نمیذاره تایپ کنم

من تو دست شویی در قفل دستم زیر اب یخ ابی که قرمز قرمز شده بود مامانی که پشت تلفن جیغ میزد....

بابا اومد خونه میکوبید تو در دست شویی درو باز کردم عقب عقب میرفتم میگفتم الان سیلی میخورم مامان کف اتاقو نگاه میکردو جیغ میزد

توی بیمارستان مادر گریه فری گریه نگاه شوهر خواهر صدای پدر که میگه "اقا دختر من رگشو زده"

نگاه های همه که برگشت روی من....

توی اورژانس خوابیده بودم رو تخت ب پروانه روی سقف نگاه میکردمو دستم بخیه میخورد

کنترل اشک هام دست خودم نبود.پشیمون نبودم فقط از زنده موندنم ناراحت بودم از صدای گریه مادر که میومد از این که میدونستم استرس براش مث سم میمونه!!


میخوام فراموش کنم ولی نمیشه هرشب چراغو که خاموش میکنم ترس وجودمو میگیره حس میکنم از دستم خون میچکه صدای چکیدن خون کف اتاقو میشنوم صدای جیغ های مادر صدای یا ۵تن گفتن هاش صدای گریه هاش صدای پدر که میگه خاک برسر من کنن واااااای!

دارم زجر میکشم جرئت خاموش کردن چراغو ندارم همش حس میکنم گوشیم هنوز خونیه


+خبر که به مهتا رسید رفیق رفیق بست به ریش ما.از ترحم متنفرم با وجود همه نیازم بهش پسش زدم

++هفته بدی رو گذروندم.پر از زجر.خودکشی خودم ۲بار عمل شدن مادر غش کردن خودم و خیلی سختی های دیگه

سرزنش ها حرف ها تیکه ها همه به درک....باید برم بخیه هامو بکشم

بخیه کشیدن درد داره؟؟


+++حال مادر الان خوبه ولی خیلی سخت بود.سخت بود که میدیدم زجر میکشه از برداشته شدن سینه هاش سخت بود که حتی دست شویی هم نمیتونست تنها بره سخت بود که همه کارهاشو ما بکنیم سخت بود که بهم گفتن تا به هوش اومده اسم منو گفته پرسیده من زندم!

هنوز شیمی درمانی مونده هنوز قسمت های سخت باقیست هنوز من ضعیفم هنوز کابوس ها هستند هنوز گریه ارومم نمیکنه

قراره موهاشو از ته بزنیم شاید منم موهامو باهاش زدم.میخوام دلگرمش کنم میخوام جبران کنم میخوام یادم بره اون جیغ هاشو......


پ.ن: علیرضا که برام کامنت میذاری کی هستی؟یه ایمیلی چیزی از خودت بذار!

پ.ن: تا این پستو نوشتمو ثبت کردم ۲-۳بار حالم بد شد تا حد مرگ زار زدم.دیگه نمیخوام این روزا تکرار شه.میخوام فراموش شه

+ تاریخ  سه شنبه 10 دی1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

kash kasio dashtam k barash harf bezanam

kheyli daghunam

kash mahta bud......

+ تاریخ  چهارشنبه 4 دی1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

w-t-f√
امشب دلم یک اغوش میخواهد

مهم نیست دوست یا دشمن ، غریبه یا اشنا ، مذکر یا مونث ، مجازی یا واقعی ، با هوی و هوس یا از سر پاکی
تنها اغوشی باشد کسی باشد وقتی ازاد داشته باشد گوش هایی شنوا داشته باشد و دهانی بسته

هی گوش دهد هی گوش دهد هی هیچ نگوید هی من حرف زنم هی حرف زنم هی گریه کنم هی گلایه کنم هی فحاشی کنم هی از دنیا طلبکار باشم هی مزخرف گویم و او سکوت کند....فقط گوش دهد به دردهایم

یا مثلا مهم تر از همه بگوید چرا باید بیرون رفت درس خواند غذا خورد نفس کشید و ادامه داد میان این لعنتی های ک-س ننه!!!!
اصلا بگوید چرا فحش های ناموسی باید اینگونه باشد؟اصلا چرا فحش های خوارومادر وجود دارد؟چرا فحش های برادرو پدر نیست؟!

محکم مرا در اغوش بگیرد جمجمه ام را بشکافد مغزم را بیرون بیاورد و میل نماید! تمامش را قورت دهد و مرا از شرش راحت کند!
خرخره ام را نیز بجود تا دیگر بغض ها مکانی برای تجمع نداشته باشند
سینه ام را از هم بدرد قلبم را در مخلوط کن با یک لیوان شیر کم چرب و قاشقی چای خوری شکر تبدیل به معجونی گوارا کرده و نوش جان فرماید!

انوقت من خالی از افکار خالی از احساسات خالی از سنگینی بغض ها اسوده و ارام تماشا کنم
همچون یک انسان تریزومی که نیازی به صرف افعال عربی ندارد ...انتگرال ها و مشتق ها و مثلثات و پیوند های یونی به کارش نمی ایند!

+دیگر از انسان های پاک دوری خواهم کرد.حداقلش از ه-ر-ز-ه ها و ج-ن-د-ه ها و امثالشان انتظاری نیست...بیزارم از فرشته نما هایی که همیشه ضربه زدند

پ.ن: این پست چرت و پرت محضه ولی نیازه ----> هرگونه اعتراض ممنوع!
پ.ن: اطلاعات هم وقت گیر اورد؟؟؟وسط این گیرو دار باید میفتاد دنبال رفیقای ما؟؟دقیقا همین حالا که از همیشه بیشتر نیازشون دارم باس فراری میشدن؟؟؟ تف :|
پ.ن: ۱ماه مونده تا خط خوردن نهایی بعضی دوست نماها از زندگیم
پ.ن: در اخر تشکر ویژه از خدا...دهنتم س-ر-و-ی-س که توجه نمیکنی اب قطعه و چنان قهوه ای کردی همینجور داره میچکه از ما!
اره :|
+ تاریخ  پنجشنبه 14 آذر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

رادیو √

دوباره که اوضاع ارام شده است دوباره که نگرانی ها کم شده است دوباره که مادر بیماری خودش را فراموش کرده است پاچه گیری ها شروع میشود

غر زدن ها اعتراض کردن ها ایراد گرفتن ها همه از سر گرفته میشود

ای کاش دختری ولگرد بودم ای کاش تمام وقتم را پی خوش گذرانی بودم ای کاش علافی میکردم جای این همه بی حوصلگی

کاش میتوانستم علتی برای مادر بیاورم کاش حداقل دلیلی برای حال روزم پیدا میکردم کاش خودم علت را میدانستم

کاش تمام وقتم را در خواب بین رویاها سپری نمیکردم کاش حداقل خواب ها پر از ارامش بود کاش کابوس ها رهایم میکردند

کاش مادر کمتر نگران بود یا کاش من تا این حد بیخیال نبودم

راستش را بگویم من فقط منتظرم.منتظر یک اتفاق منتظر یک حادثه منتظر یک شوک منتظر دلیلی که همه چیز را کنار بگذارم...درس را زندگی را اشتیاق را خوشحالی را مدرسه را انسان های بی وفا را....

اری فقط بهانه ای میخواهم برای ترک همه چیز

+دستی که هرروز پر از زخم های تازه میشود فریی که هرروز ییشتر عشق خط خطی میشود دردی که هرروز عمقش بیشتر میشود دیازپام هایی که تمام فکر و ذهن این چند روز من بودند پدری که هرروز یکی از دیازپام هایم را میخورد امیدی که هرروز کمتر میشود...

(مادری که مدام می اید و می رود -_- )

++کاش شانه ای داشتم برای گریه کاش رفیقی داشتم برای کمک گرفتن کاش مکانی داشتم برای فرار کاش راهی پیدا میکردم برای خالی شدن....

کاش زودتر بروم از این دیار!!!!

هر لحظه ممکن است بالا بیاورم این خاطره هارا این کثافت هارا این لجن هارا هر لحظه ممکن است منفجر شوم و انسان های اطرافم را نابود کنم

من خطرناک نیستم تنها همیشه طوفان را ارام کردم حوادث را بلعیدم و از نتایج مخرب جلوگیری کردم

اما دیگر حس لبریز بودن دارم دیگر طوفان ها می ایند و می روند و ویران میکنند...من تنها نظاره گر هستم یک تماشاچی یک بیننده ساکت!

+++دلم میخواهد صدایی داشتم دلنشین!

دلم میخواهد در رادیو کار میکردم.برنامه های شبانگاهی بر عهده من بود.شب که میشد انسان های ابله که میخوابیدند من میماندم و شنوندگان شب بیدارم هی من شعر میخواندم هی ان ها تماس میگرفتند هی من متن های غم انگیز میخواندم هی ان ها پیامک میفرستادم هی من اهنگ های ملایم پخش میکردم هی انان لذت میبردند

خیلی دلم میخواهد از من هیچ نباشد جز صدا...خوب میشد هااا!اگر از ادم ها فقط صداهایشان ماندگار بود جای تمام بدی ها و بدجنسی ها!

کاش صدایم چون مسکنی میشد برای شنوندگان تنها و پردرد شب ها!


پ.ن:نیازمند یک همدم برای شب بیداری هایم! :(

پ.ن:خداوندا گوش هایم را از من بگیر.چشم هایم را نیز...از دیدن و شنیدن اطرافیانم شرمسارم!

پ.ن:خستم خیلی خسته.خستم از بس از اطرافیام ک-ی-ر خوردم!!

پ.ن:تموم کنید این عذابو......

+ تاریخ  شنبه 9 آذر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

42√

نوشتنو دوست ندارم هیچ وقتم دوست نداشتم ولی نمیدونم چرا مینویسم

هیچ وقتم نتونستم ادبی بنویسم حتی اگه ادبی هم نوشتم از نظر خودم مزخرف ترین نوشته بوده

یه عالمه نوشتم ولی یجوری بود.میدونی حرف دلم توش نبود

واسه منی که کلا ادم راحتی هسم سخته که بخوام حرفامو لای واژه های ادبی بگنجونم

+دیگه تحمل ندارم دیگه نمیتونم منتظر بمونم میخوام برم.اما جای دوری نه.میخوام برم توی خیابونا...۲تا خیابون بالاتر شایدم پایین تر.فرقی نمیکنه

میخوام این موقع شب برم که معلوم باشه هدفم چیه!چیز خاصی هم ندارم با خودم ببرم فقط خودمم.میخوام ماشینا برام بوق بزنن و من فحششون بدم میخوام پیشنهاد های چیزی بهم بدنو سر قیمت چونه بزنم

میخوام گند بزنم به همه چیز میخوام روزی چندبار خودمو بفروشم میخوام انگل جامعه باشم

حرفیه؟؟!

++خیلی عصبیم.خیلی خیلیییییی.اونقد که میتونم جفت پا برم تو شکم هرکسی که بخواد ازم انتقاد کنه یا از کارام ایراد بگیره!

فقط تیغ کمکم میکنه خالی بشم.چشمامو بستمو زدم.زدمو زدمو زدم.دقیقا ۴۲ بار ۴۲ جوی خون ۴۲زخم.درد شدید....و الانم که داره خوب میشه خارش روانی کننده!!!!!!!!

+ تاریخ  پنجشنبه 7 آذر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

هی که....√


هی که تنها میشوی
هی که غمگین میشوی
هی که دلت میگیرد
هی که فشار های زندگی زیاد میشود
هی که کمرت خم میشود
هی که تلخی ها را میچشی
هی که زندگی زهرمار می شود
هی که علامت سوال های زندگی زیاد میشود
هی که رابطه ها تمام نشده می ماند
هی که خیانت ها را میبینی
هی که قلبت تیر میکشد
هی که زخم معده توانت را میبرد
هی که تیغ میکشی
هی که از خون لذت میبری
هی که هر دردی ارزو میکنی سر اطرافیانت می اید
هی که از مردها متنفر میشوی
هی که مهتا را میبینی
هی که کتاب هارا پاره میکنی
هی که هیچ کس نمیبیند هیچ کس نمیشنود
هی که مشکلات را توی سینه ات حبس میکنی
هی که تنهایی
هی که صدای داد می اید
هی که جیغ میشنوی
هی که گریه میبینی
هی که به پنجره فکر میکنی
هی که تصور میکنی تصور میکنی تصور میکنی....
هی که خسته می شوی
هی که مشکلات غول میشوند
هی که تو را له میکنند
هی که کابوس میبینی
هی که توی خواب سیاه می پوشی
هی که همه چیز واقعی می شود
هی که میترسی
هی که بی پناه می شوی
هی که هیچ کس نیست
هی که درس ها انباشته می شود
هی که به فکر فرار کردنی
هی که جایی نداری بروی
هی که لبانت کبود میشود
هی که نفست را نگه میداری
هی که چیزی ارامت نمیکند
هی که میخوای تمامش کنی.....!
+ تاریخ  جمعه 1 آذر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

من طالب ارامشم!√

اهنگ مال یه سال پیشه ولی وقتی گوشش میکنم انگار ۶-۷سال از اون موقع ها گذشته انگار هر روز این یه سال قد چندماه گذشته....به این تابستونو به این اتفاقا که فک میکنم میبینم چه تحملی داشتم اصا این ۴سال چه تحملی داشتم چجوری تا اینجا کشوندم خودمو!!!


حالا باس انتظار یکم ارامش داشت چند وقت زندگی اروم نه؟ولی خبر نی بیماری مامانه ذهن خراب من کارای بابائه نبود خواهره پوووووففففففف!

چشمامو میبندم اهنگای پارسالو گوش میدم تصور میکنم پارساله تصور میکنم اون روزه تصور میکنم بعد کلاس فتوحیه تصور میکنم دوباره داریم با مهتا تو اون کوچه برمیگردیم تصور میکنم هیچ اتفاقی نیفتاده همه چی خوبه همه چی رو به راس!

تو تصورم باز دست میدیم باز لبخند میزنیم تو تصورم مهتا همون دختر سابقه...

بعد تصور میکنم جلو چشاش از وسط خیابون میرمو اون هی حرص میخوره از خل بازیای من!هی تصور میکنم من تو ایستگاه این دست خیابونم مهتا اون دست هی تو تصورم براش دست تکون میدم هی دست تکون میدم هی دست تکون میدم

اینقد دست تکون میدم تا مهتا بره بعد یه راه طولانیو میگیرم با یه دنیا غم پیاده میام خونه

هی تصور میکنم پارساله همه چی خوبه!

بعد به یه جایی که میرسم بغض خفم میکنه پرتم میکنه تو واقعیت میشینم زار میزنم

نه نمیخوام باور کنم حقیقتای تلخ این مدتو.میخوام همش پارسال باشه میخوام همش من باشمو خیال اون روزا...


+ تصمیمو گرفتماااا.قراره برم.این شهرو با همه ادماش با همه دوستا با همه فامیلا با همه خیابونا و کوچه ها و پارکا و کافه ها و خاطره ها میذارمو میرم...میرم دور دورااااا اون جاها که دیگه هیچی منو یاد گذشته نندازه

روزی که بخوام برم هرچی تا اینجا بوده رو از رو دوشم برمیدارم همه ارزوهارو میریزم تو یه کیسه همه رو میریزم دورو میرم.ذهنمو پاک میکنم سفید سفید اصا انگار هیچ وقت راهنمایی و دبیرستان وجود نداشته انگار من هیچ وقت این سنو این دورانو نگذروندم


میدونی بیچاره مامانه.چه ارزوهایی که نداره چند سال منتظر مونده تا این موقع برسه تا من سرافرازش کنم ولی متاسفم مامی

فری باید بره.اگه نره زیر خاطره ها دفن میشه کم کم خفه میشه به جنون کشیده میشه.متاسفم که اینجوری شد متاسفم که این بودم متاسفم که اینقد ضعیف بودم متاسفم که مدام جا زدم متاسفم که همش کم اوردم متاسفم که همه پیروز شدنو من باختم


"متاسفم....."


ببخشید که ارزوهاتو به باد میدم ببخشید که زحمتاتو هدر میدم ببخش ولی مجبورم. واسه خوب بودن واسه خندیدن واسه نفس کشیدن من باید برم باید دور شم

من نمیتونم بمونمو از این به بعدشو ببینم نمیتونم اینجا....لطفا درک کن!


++ گذشتن و رفتن سخته حتی اگه ادمایی که اونجا منتظرت باشن فرشته باشن حتی اگه ارزوهات اونجا باشه ولی گذشتن از اینجا این ادما این اشناها این خیابونا که سال به سال توش قد کشیدی گذشتن از خونه ای که تمام غمو شادیات توش بوده خیلی سخته

از الان دارم با همه چی خدافظی میکنم از الان دارم خودمو عادت میدم به اینجا نبودن

چند وقت شده نمیدونم دقیق ولی فک کنم نزدیک ۲ماه هست بیرون نرفتم

دلم خیلی گرفته خیلییییییییییی

کاش هیچی اینقد تلخ نبود!


+++ خدایا یادت نره باهام چیکار کردی یادت نره چجوری سختی هارو ریختی رو سرم یادت نره تنهام گذاشتی یادت نره هییییی پشت سر هم بدشانسی نوشتی برام.خوووووووب؟؟؟؟یادت نره!

+ تاریخ  چهارشنبه 29 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

فری که باشی√
فری که باشی باید دنیارو غمگین ببینی
فری که باشی باید اهنگای غمگین بگوشی
فری که باشی باید غماتو واسه خودت نگه داری
باید واسه همه تکیه گاه باشی واسه همه گوش شنوا باشی
باید به درد دل همه گوش کنی ولی دردای خودتو به کسی نگی
فری که باشی باید رازدار همه باشی ولی رازهاتو به کسی نگی
فری که باشی نگاهت همیشه غمگینه
مشکلات حتی کوچیک هم برات خیلی بزرگ میشن
فری که باشی زود سردرگم میشی زود هنگ میکنی زود خسته میشی
فری که باشی کم میاری جلوی سختی های کوچیک هی بد بیاری میاری هی بد شانسی میاری
فری که باشی یه موجود به درد نخوری توی مغزت مدام حرف میزنه جسمت ساکته اما تو مغزت پر از صداس
فری که باشی همه برات مهمن ولی تو برای کسی اهمیت نداری
فری که باشی نفس کشیدن هم برات سخته بودن بین این اشناها بین این ادما برات عذابه
فری که باشی گریه همدم شباته زندگیت رو هواس امید نداری
فری که باشی عاشق ارزو های محالی عاشق زجر کشیدنی عاشق درد دیدنی
فری که باشی دنبال بهانه میگردی واسه دپ بودن واسه دور بودن واسه تنها بودن
فری که باشی مهتا همیشه برات زندس خودش خاطراتش ولی میخوای که فاصله بگیری
فری که باشی قید ادمای مربوط به مهتارو میزنی
فری که باشی بعضی حرفارو باید فقط بشنوی سکوت کنی جواب ندی 
فری که باشی هی باید خودتو اروم کنی
فری که باشی باید تنفرتو سرکوب کنی نشون ندی
فری که باشی فقط فری هسی نه کس دیگه فقط میخوای فری باشی نه کس دیگه فقط میخوای فری بمونی نه کس دیگه
فری که باشی تازه میفهمی زنذگی هرچقدر هم اسون میتونه سخت باشه....!
+ تاریخ  شنبه 25 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

بارون که میزنه این اسمون منو

دیوونه میکنه

خون گریه میکنه

هی پا به پای من تو این خیابونا

من گریه میکنم اون گریه میکنه

بارون که میزنه باز جای خالی تو درد میکنه

تو کوچه های شهر میفهمم اینو من

تنهایی ادمو ولگرد میکنه

من هنوز نگرانتم

وقتی که بارون میباره

نکنه اون که باهاته یه روزی تنهات بذاره

من هنوز نگرانتم

رفتی تنهایی که چی شه

یکی اینجاس که مردن واسه ی تو زندگیشه

بعد تو با کسی قدم نمیزنم از کوچه ها بپرس

سیگارای من ترکم نمیکنن باور نمیکنی از پاکتا بپرس

من هنوز نگرانتم

وقتی که بارون میباره

نکنه اون که باهاته

یه روزی تنهات بذاره

من هنوز نگرانتم 

رفتی تنهایی که چی شه

یکی اینجاس که مردن واسه ی تو زندگیشه

من هنوز نگرانتم نگرانتم نگرانتم نگرانتم..........


همین!شب بخیر :((((

+ تاریخ  جمعه 24 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

حتی اگه ارزویی باشه که باید به گور ببری.....!√

من خستم ، از هرروز گریه کردن خستم ، از بی هدفی و بی ارزویی خستم ، از پوچی خستم ، از این که اونقد قوی نیستم تا بتونم بزنم تو دهن بعضیا و خفشون کنم خستم ،از بی پناهی خستم ، از بی تکیه گاهی خستم ، از خودم خیلی خیلی خستم

کی تموم میشه پس؟کی این تپش قلب تموم میشه؟کی این جریان هوا قطع میشه؟کی وقتش میرسه؟

باور کن خدا من نمیخوام بمونم من هیچی نبودم هیچی نیستم هیچیم واسه از دست دادن ندارم هیچی هم نمیشم هیچیم به دست نمیارم...فقط وقت تلف کردنه فقط عذاب کشیدنه

من هیچ جارو ندارم هیچ کسو ندارم خیلی سخته خیلی درد داره خیلیییییی.خیلی زخمی شدم زخمام عمیق بود

د ببر منو دیگه!دهنت سرویس اینم زندگی بود؟؟این رسمش بود؟این بود همه اون چیزایی که ازشون میگفتی؟؟؟

خدایا من حواسم نبود اب قطعه تو دیگه چرا؟؟؟


+یه عالمه لوله و سرم وصل بود بهم یه پسر بچه خوشگل شیطون داشتم.عاشقش بودم.بدجنس بودم اما واسه پسرم میمردم از ته ته قلبم حسش میکردم.وقتی قلقلکش میدادمو اون میخندید دنیام پر از شادی بود دیگه غم وجود نداشت وقتی دستش گرفت به سرمم وقتی محکم بغلم کرد وقتی اونم اینقد دوسم داشت....این لحظه ها هیچ وقت از یاد ادم نمیره بخصوص از یاد من حتی اگه این لحظه های شیرین فقط توی خواب باشه حتی اگه بدونی تو هیچوقت بچه ای نخواهی داشت حتی اگه ارزویی باشه که باید به گور ببری.....!

+ تاریخ  یکشنبه 19 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 


ABOUTME
××××××××××××
دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟


(نادر نادرپور)


ــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــ ـــــــــــــــ ــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ


نمی دانم از چه این گونه بی تابم... فقط خوب می دانم گلویم دارد می ترکد از درد... دردی که همراه من است


فضای اتاق را اندوه گرفته است و من در بی مهری این آدمیان سخت در مانده ام ...


گرفتار شده ام و گریزی نیست ... فقط محو میکنم از ذهن هر چه مرا می آزارد ...


کـــاش محــو میشد جای لگدی که بر قلبم زده شده ... قلبی که هیچ کینه ای را نمی پذیرد ...


حرف های غیر قابل فهمم تنها برای خودم معنا دارد و بس ....


حتی خدا هم نمی فهمد ... عجیب است نه ؟؟ !!



MAINMENU
───.......... ☼