| من مردم يا زندم دقيق نميدونم... |
اين روزا هيچ حالت خاصي ندارم بالاخره تونستم خودمو راضي كنم كه اپ كنم.يه سري مسائل توي ذهنمه كه بايد از بين بره اما نميره.يه سري فكرايي براي اينده دارم كه نبايد عملي بشه اما داره ميشه يه سري خطاهايي هست كه نبايد تكرار بشه اما ميشه! واااااي چه فاز سنگيني... به هيچي دل خوش نيستم.منمو خودمو دخترمو هنزفيري.همين! يه زندگي بي معنا.رفتاراي ديگران خوشيا و شادياشون برام هيچ رنگي نداره.همه چيز واقعا سياه سفيد شده.از نقاشي محروممو بازم سياه و سفيدم. فك ميكنم.زيـــــــــــــــــادم فك ميكنم.به خودم به مشكلات بزرگ شده به مشكلات فراموش شده به گذشته به اينده به دنيا خارج از دنيا و بالاخره به بالاسري! دنياي اطرافم شده يه دنيايي با تصاوير متحرك و صداي اهنگ مورد علاقم.تصاويري كه نيازي به صدا ندارن ميتوني تشخيص بدي داد و بيداد هارو فرياد هارو فحش هارو! حتي ميتوني موقع دخالت عموئه دراز بكشي توي تخت به سقف سفيد اتاق خيره شي و بيخيال اتفاقات در جريان اهنگ گوش كني.بديش اينه كه سقف سفيد ياداور خاطراته.مث پرده سينما ميمونه خاطرات روش به نمايش گذاشته ميشن و نميدوني چشماتو ببندي و فازتو عوض كني يا با چشماي باز هر لحظشو دقيق تر نگاه كني! مدرسه ي اين روزا هام خوب نيست.مدرسه ايست پر از شادي و جشن و استرسو امتحان و من بيخيال ميگذرونم.نمره هاي پايين دعواهاي معلما له شدن غرورم جلوي اونايي كه يا من ادم حسابشون نميكنم يا اونا منو و صداي همهمه ي بچه ها.توي كلاس هميشه حس گنگي دارم.نه مال اونجام نه مال هنرستان.حس ميكنم جز قبرستان جايي ندارم! شايد كه من ديوانه ام.... درد و دل كردن هم دردي ديگه ازم دوا نميكنه حتي سبكمم نميكنه وَ وَ وَ وَ .... چقدر حسرت.با حسرت ديدن مهتا با حسرت رد شدن با حسرت بيتفاوت بودن.با حسرت سعي در حفظ رابطه اي جدا شده با يه حسرت بزرگ به مدرسه رفتن و تحمل انبوه خاطرات با حسرت نسيمي رو ديدن با حسرت به ياد سال اول بودن.سالي كه هنوز انگار تموم نشده تير ميكشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه....اين قلب لامصب! در اخر متاسفم از بت انسان نمايي كه شدم.بي احساس سنگ سخت و حدود زيادي هم بي ادب! -من مردم يا زندم دقيق نميدونم... □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| منو مرد درونم |
|
اوضاع اصلا خوب نيست... ميدونم كه قرار بود خوب باشم اما خوب نيست.دست منم نيست.با اتفاق ديشب ديگه واقعا نميدونم قراره چي بشه.... صبح زود...وقتي همه خوابن سري كه عين اهن سنگين ميشه گوشايي كه توش صداي زنگ ميپيچه يه صداي زنگ بلند و كر كننده چشايي كه سياهي ميره و سرانجام بدني كه ميفته روي زمين! غرغر هاي بابائه دعواهاي مامانه تيكه هاي اشناها كل كل با معاونه... بي حوصلگي كم حرفي پرخوابي كم خوري بي ادبي پرخاشگري سردرد و سردرد و سردرد.كابوس ترس التماس دلخوري گوشه نشيني و تفكر و تفكر و تفكر! امروز با اينكه هيچي فيزيك نخونده بودم زنگ ديني كتابو بستمو نشستم پاي حرفاي معلمه.چه حرفاش ارامش بخش بود.دلم ميخواست تا ابديت بشينم به چشماي ابيش به صورت سفيد و نورانيش نگاه كنمو اون برام بگه و بگه و بگه.از افرينش از هدف خلقت از خدا از زندگي از زن از مرد از كنترل از استقلال از ارمان هاي زندگي...از همه چي از همه ي اون چيزايي كه توي من تناقض به وجود اورده از همه اون حرفايي كه توي دلم مونده و اون سوالايي كه هيچ وقت به زبون نياوردم.دلم ميخواست بگه و با هر كلمش من بيشتر به ارامش برسم ارامشي كه مدت هاست حسش نميكنم. از چيزايي حرف ميزد كه منو داغون كرده بود مسائلي كه ذهنمو خوابونده بود.با اينكه با هر كلمش من بيشتر به تناقض رسيدم و بيش ازپيش گيج شدم اما هنوزم دلم ميخواست برام حرف بزنه.برام از ارزش هاي زن بگه از زندگي بگه.از هدف... هدف!چه كلمه شيريني كاش تجربش كنم كاش هدفمو پيدا كنم كاش از اين بي هدفي و سرگردوني نجات پيدا كنم. دلم ميخواست همه ي حرفاي ذهنمو تاييد كنه.تاييد كنه كه فقط درس نيست!!! خيلي وقت شده كه گالري محرومم.چند وقته؟1ماه؟نه بيشتره...فك كنم 2ماهو نيمي هست كه نرفتم.دلم پر ميزنه براي زغال براي سياهي براي اون اب يخي كه باهاش دست ميشتم براي اون صورت سياهي كه بعد نقاشي پيدا ميكردم.براي داريوش گوش كردن توي گالري و زمزمش همراه با نقاشي.براي نگاه كردن دقيقم به چهره اي كه كشيدم.براي نگاه هاي پرتحسين مظاهري.براي برگشت به وجودم! اما حيف كه محرومم.محروم از همه چي +منو يه بوي تند و تيز ، منو يه عطر مردونه ، منو يه دنيا خاطره با خودم!ما ديگه تنها نيستيم چون ما دوتا باهميم.من و مرد درونم با بوي عطر تند و تيزي كه داره!عطري كه به همه لباسام زدم و هر لحظه كه بوش توي سرم ميپيچه حس ميكنم كه ديگه تنها نيستم.منو مرد درونم!!!!! □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| من اين روزا! |
طرف میگه ۲روز رفتیم مشهد مث ۲دقیقه گذشت.تا ۱-۲ساعت قبل برگشتمون یادمون نبود بریم حرم! قبلتراش میگف توبه کرده.حالا میگه صدبار اگر توبه شکستی اره!!!! میدونی کاملا جدی میگه...شوخی نمیکنه.میگه خیلی حال داد ۳نفری رفتیم ۵نفری شدیم.اره واسه همون 2 نفره یادشون رفته برن حرم.به به یکی یکی رو میکنه! میگه چیه خو مگه گناه کردم؟تازه صیغه بودن مهرشونم دادیم که حلال حلال باشه!دوشیزه هم نبودن دیگه نمیدونم کجاها بودم... اون یکی میگه صیغه کردم باردار شد اویزونم شده بود داشت زندگیمو خراب میکرد زنو بچمو تهدید میکرد مجبور شدم بکشمش بعدم جنازشو سوزوندم! طرف حالش خرابه داغونه.میپرسی چته میگه بش ندادم بعد ۳سال ولم کرد رفت.فقط چون بش ندادم! اخ خدایا من هنو باید باشم؟!هنو باس بین این ادما زندگی کنم؟زندگی کنمو سالم باشم؟ میگه ۱ماهه خبری ازت نی معلوم نیس کدوم گوری رفتی به کی دادی حالا من میگم بیا ب-ک-ن-م-ت میگی برو باو!از اخلاق خوش من سوء استفاده میکنی پروگی میکنی! ببینم خدایا تو هنو اون بالایی؟ هنو به عدالتت مینازی؟هنو فک میکنی زن و مردو عادلانه افریدی؟! هنو فک میکنی باید رو زمین موندو زندگی کرد؟هنو گناه خودکشیو بالاتر این گناها میدونی؟چرا جوابمو نمیدی پ؟؟؟ پسره رفته تو اتاق داد میزنه مامان بیا این تیشرتمو از تنم در بیار میخواد بره بیرون سرشو از در میاره داخل میگه مامان ۴تا تخم مرغ من یادت نره. ظهر میخواد بخوابه میگه مامان شب استیک برام درست کن یا جوجه از باشگاه میاد داد میزنه پ چرا اب حموم قطعه من دارم روانی میشم میخوام دوش بگیرم.مامان بیا برو درستش کن! اره این مامانه که این وسط عین ... میدوه و اخرشم شب یکی دیگه تو ت-خ-ت منتظرشه اره دارم میترکم.یا از حسودی یا از اینهمه بی عدالتی.کدومشه نمیدونم فقط میدونم بی انصافی زیاده!زیــــــــــــــــــــــاد کاش هنو مث قدیما بود.کاش وقتی دلتو میدادی به یکی میدونستی حتی اگه بقیه هم بگن نه میتونی بش تکیه کنی.میتونی یه شب کولتو جمع کنیو باش در بری.فرار کنی از همه مخالفت ها.بعدش میدونستی ولت نمیکنه براش هوس نیستی دلت بهش گرم بود.میگفتی اگه خانوادمو ندارم اونو دارم.برام همه چیزه اما الان دیگه هیچی اینطوری نیس.الان اگه کولتو به امید کسی بستی و زدی به چاک تا بفهمه خطش خاموش میشه خونش عوض میشه اصلا نیستو نابود میشه!
پ ن : از این همه حرف زورو داد و بیداد حرص خوردن حرص دادن دیدن شنیدن سکوت کردن بی تفاوت بودن و بی تفاوت گذشتن حالم داره بهم میخوره.دیگه نه میتونم نه میخوام اینارو تحمل کنم شدم یه دختر پرخاشگر بی ادب که متاسفانه دیگه حرمت سرش نمیشه.جلوی هر حرف زوری وای میسه روی هر دادی یه داد بلندتر میزنه و خودشم از خودش شرمندس!
□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| شاید... |
|
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی...گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و ” فقط”نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... گاهی دلگیری... شاید از خودت... شاید... يك هفته نبودم... مسافرت خوش ميگذشت اگه اينقد همه به كم حرفي و ساكت بودن من گير نميدادن.خيلي اذيت ميشم وقتي مدام به روم ميارن سكوتمو.سكوتي كه اگه بشكنه...واي كه اگه بشكنه.... يه سكوت غير عادي يا به قول پسر خالهه سكوت غيرقابل باور.برام مهم نيس.اين منم منه ساكت!!! كاش خاموش بمونم فقط... دلم گرفته بازم از همه دنيا از همه ادما از همه اتفاقات.از اينكه همه دنبال جايگاه ادما هستن از اينكه ارزش ادما به جايگاه و طبقشون بستگي داره از خيلي چيزاي غلط كه اطرافمون ميبينيمو بيخيال ميگذريم.از ظلم هايي كه در حق هم ميكنيم و بعد با كلمه حق همشو روپوشوني ميكنيم نميدونم چي ميشه به كجا ميريم و قراره چه كنيم فقط ميدونم بهتره زودتر تموم شه دنبال منطق ميگردم منطقي كه منو راضي كنه!حرفاي شوهر خالهه خيلي منطقي بود از نظرم.وقتي راجع به خودكشي حرف ميزد حس خوبي داشتم.نه فقط به خاطر اينكه قبول نميكرد كه خودكشي گناهه به خاطر اينكه مثل بقيه حاضر نبود چشم بسته همه چيو قبول كنه چون همه چيزو تحليل ميكرد.از تفكرش خيلي خوشم اومد.حال كردم نميخوام باز از تفكراتم بگم چون فايده نداره. خيلي از تصميمامو عملي كردم.نشون ميده هنو يكم قدرت دارم.تونستم جلوي همه خندان ظاهر بشم توي مدرسه هرچند كه مهتا بي هيچ دليلي منو تنها گذاشت و بازم قهر كرد..از همون قهراي بچگانه هرسالش اما مهم اينه كه من نقشمو خوب بازي كردم اگه من خيلي وقتا جوابي جز لبخند براي حرفاي بقيه ندارم مشكل از من نيست مشكل از اين بغضيه كه راه گلومو بسته و ميترسم بشكنه سر باز كنه.اونوقته كه سيل اشكام خيلي هارو با خودش ميبره!!!! دقت كن "خيلي هارو!!!!!!! "
□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| باز هم ... |
|
تو اين يك ماه اتفاقاي زيادي افتاده.خيلي زياد.از عروسي خواهره گرفته تا ديدن دوباره اونا و هجوم همه خاطرات بعد از 7ماه فرار تا حمله هاي عصبي شبا كه جز خودمو msd هيچ كس ازشون خبر نداره و نخواهد داشت زندگي من هر روزش مث روزاي ديگس.اما يه وقتايي مث اين يك ماه هست كه توش مدام اتفاقاي مختلف ميفته خطا زياد ميكنم راههاي خطا زياد ميرمو هيچ تلاشي براي جبرانشون نميكنم.نميفهمم اين چه تقديريه كه من وقتي متوجه اشتبهاتم ميشم كه براي جبران همشون دير شده فرصت هام از دست رفته و فقط ميشه ديگه حسرتشو خورد.... گاهي وقتا به يه نقطه خيره ميشمو ديگه دلم نميخواد كسيو ببينم صداي كسيو بشنونم با كسي حرف بزنم.ميخوام فقط خودم باشمو خودم تا به همه گذشته فكر كنم.با اينكه حدوده 2هفته گذشته اما من هنوزم دارم زجر ميكشم.اصلا نميدونم چرا اما مطمئن بودم كه بعد جشن يه تغيير بزرگ رخ ميده.مطمئن بودم كه... اما نشد در كمال ناباوري ديدم نشد.نميدونم چرا مطمئن بودم فقط ميدونم كه مطمئن بودم.مطمئن بودمو بي صبرانه انتظار ميكشيدم تا نقشمونو اجرا كنم.هدفم از اين نقشه رو نميدونم.شايد دنبال يه راه بودم.شايد ميدونستم كه اگه بشه باز همه چي شروع ميشه.اما شايد بقيه از من عاقل تر شدن كه نشد!!!! نميدونم از اون روز تاحالا فقط راه ميرم اهنگ گوش ميكنم و به اون مدت فك ميكنم.ذهن من ظرفيت هجوم اون همه خاطره باهمو هيچ وقت نداشته و نداره براي همينه كه هربار بعد از ديدنشون ديوونه ميشم.ميزنم به سيم اخر.ميشم سگ هركي سمتم بياد گازش ميگيرم.نه به رفتارم افتخار ميكنم نه ازش ناراحتم.توي شرايطي نيستم كه به فكر درست كردن رفتارم باشم توي همه اين خاطره ها فقط يه حقيقت هس كه موج ميزنه اونم اينه كه من " بزرگ شدم " من بزرگ شدمو همه اون اتفاقاتو گذروندم.با سختي با گريه با خودزني با تيغ بهاي همه چيزم پرداختم.با خون خودم با دست تيكه تيكم.با شكستن دل خودمو بقيه.با طرد شدنم.اره من بهاشو دادم.الان كه فك ميكنم ميبينم نسيم كاملا راس ميگه ديگه وقتش شده كه همشون براي من فقط يه فاميل باشن.اره ديگه وقتشه!!! زندگي سختو پيچيدس هيچ كاري هم از دست من برنمياد دنبال يه فرصتم يه فرصت واسه رها كردن همه چي.درس و مدرسه و كنكورو خانواده و دوستام.همه باهم.اين فرصت اگه پيش بياد منو تنهاي تنها ميكنه.شايد از اين دنيا خلاصم نكنه اما... ميدونم چي ميخواي بگي اره من ادم فرصت طلبيم.خوب كه چي؟! مهتا....اخ مهتا هم اين روزا ديگه مهتاي سابق نيس.برخلاف نسيم كه هنوزم همون نسيم خوش دلو مهربونه مهتا خيلي اخلاقش بده...به قولش عمل نكرد.تنهام گذاشته.نميدونم چرا ما بايد هرسال حداقل 1ماه قهر باشيم تا اوضاع دوباره به حالت قبل برگرده.. بقيه حوادث هم خلاصه ميشه توي فشار درسيو تنفر روز افزون من از درس و مدرسه و مدير!!! مامانه هر روز سعي ميكنه منو بيشتر مشتاق كنه به پزشكي اما اصلش اينه كه من نميخوام...تا اينجاي زندگيم توي كتاب دفتر گذشتو هيچيشو نفهميدم.نميخوام بقيشم توي كتاب دفتر بگذره تا فقط 1مدركه اسمو رسم دار داشته باشم.ميخوام برم دنبال نقاشي.چيزي كه هستم!اما كو گوش شنوا. +هنوزم بعد 2هفته شب كه ميشه منتظرم خواهره با شوهرش برگرده خونه.هنو عادت نكردم كه رفته باشه از اينجا.سخته.برخلاف چيزي كه فك ميكردم دلم براش زود به زود تنگ ميشه بغض ميكنمو بغض ميكنم.اين روال هرشبه.بعد ميخوابم فقط 1ساعت...بعدش.....واي از بعدش و حمله ها....خوابها....و در يك لحظه ميفهمم كه همش خواب بوده و بعد اين بغض ها ميشكنه.بعد تا صبح ميشه التماس و گريه!!!!!! ++هنوز نفهميدم چرا بعضي ادما وارد زندگيم شدن.چجوري از كجا!!! نمونش frd كه هنوزم برام يه علامت سواله بزرگه اين پست مث هيچ كدوم از پستاي خودم نبود.علتش اينه كه 2هفتس باز خودمو گم كردم!
□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| اشفتگي |
|
5روز مونده....به خودم قول دادم بايد به قولم عمل كنم.اين قولو 4سال پيش دادم.4 سال گذشته هنوز جرئتشو پيدا نكردم.اما نميشه كه زير قول بزنم....از بچگي هركي به من قول داد زير قولش زد.ميدوني؟ راست ميگم.باور كن.نميخوام ديگه به اون روزا فك كنم.قرار شد از گذشته فرار كنم كه بتونم حالمو دريابم.پس نميگم.اره همين الان همينايي كه يادم اومدو فراموش ميكنم باز....فقط با فراموش كردن همه چيزه كه من زندم.شايدم اشتباه ميكنم.شايد اگه فراموش نكنم جرئتشو پيدا كنم كه به قولم عمل كنم.تا حالا به اين قسمتش فك نكرده بودم من دنبال ترحم نيستم.ديگه احساس كمبود محبت هم نميكنم اصلا برام مهم هم نيست اگه واقعا كمبود محبت داشته باشم.عادتم نكردم.بيخيالم نيستم.اما برام مــــــــــهــــــــــــــم نيست! خيلي چيزا ديگه مهم نيست.هم براي من هم براي بقيه.مهم نيست كه داره از 24 ساعت ميگذره كه من باز هيچي نخوردم مهم نيست كه توي كيفم چي نگه داشتم تا به قولم عمل كنم.مهم نيست كه هنوز 1 فصل كامل از زيست مونده كه نخوندم.ميدوني چرا اينو ميگم؟اخه تو سن من بايد خيلي مهم باشه.مهم باشه كه نمرت چند ميشه بايد عين همه بچه هاي مفت خور ديگه كه واسه نمره گريه ميكنن منم گريه كنم نه اينكه اينقدر بي تفاوت برخورد كنم.اما نه من بي تفاوت هم نيستم اگه بودم اين 5فصل رو هم نميخوندم.فقط ارزش يه چيزايي براي من با ديگران متفاوته نه؟ تاييد كن حرفمو.تاييد كن كه منم مث اونا مفت خور و عوضي نيستم تاييد كن كه من قدر زحمتاي بقيه رو ميدونم فقط ارزش هام فرق داره.تاييد كن كه اينا توجيه كردن خودم نيست.تاييد كن لعنتي!!!! تاييد كن كه من خودمو به -گ-ا- ندادم واسه رسيدن به خواسته هام.تاييد كن كه مث بقيه واسه رسيدن به چيزايي كه نميتونم بدستشون بيارم نرفتم زير يه -ل-ا-ش-ي- زن دار.تاييد كن بگو باور داري اينا شوخيه....:(( تفكر من خيلي تغيير كرده.نه به زندگي بد نگاه ميكنم نه الكي خوش بينم همه چيزو فقط اونجوري كه هست قبول ميكنم.اما اهميت نميدم.خودمو درگير نميكنم ناراحت نميكنم.اينكه الان مامانه زنگ ميزنه چه براي چك كردن و ترسش از خودزني و خودكشي دوباره من باشه چه از نگراني باشه چه از دلتنگي فرق نداره.مهم اينه كه زنگ زد. ميدوني اينم مهم نيست كه بچه هاي سرويس زل ميزنن توي چشمام و با پررويي تمام ميگن از ادمي كه بيشتر از عقلش ميفهمه بدمون مياد.مهم نيست تو روم ميگن.مهم نيست.واقعا مهم نيست.كار به كارم نداشته باشن چه اهميتي داره كه چي فكر ميكنن؟مگه من ميخوام با افكار اونا زندگي كنم؟!! مهم اينه كه من الان ايني كه هستمو دوس دارم.بهش افتخار نميكنم چون جرئتشو نداشت بزنه زير همه چيو بره دنبال علاقه و استعدادش چون موند اما حتي همه تلاششو به كار نميبره كه حداقل اينو به اخر برسونه.اما دوس دارم خودمو چون ميدونم اونقدري هستم كه يه روز به قولم عمل كنم.كه يه روز يه 28 دي ماه سرد همه رو دور هم جمع كنم همه رو توي سرما براي خاك سپاري خودم نگه دارم.به همه بفهمونم بخدا سرد نيست اگه يكم توي اين هوا نفس بكشي تازه ميفهمي سرد نيست اينهمه نپوشين.سرد نيست! من توي يه همچين هوايي به دنيا اومدم و چندماه اول زندگيمو توي همين هواي سرد بودم.اگه من اون زمان دووم اوردم پس شما هم حتي اگه سرما بخوريد نميميرين.سرد نيس بذاريد شما هم اينو حس كنيد.به من نخندين.چه اشكال داره كه يكم بلرزي؟اگه نلرزي اگه يكم سردت نباشه كه ديگه زمستون نيس اما اونقد هم سرد نيست كه بميري.تاييد كن اينم! ميدوني از اين زندگي و اين سن و سال چي ميخوام؟1 هفته تنهايي كامل.يه هفته كه كسي نباشه تا من بتونم ازاد فك كنم.بايد به خيلي چيزا فك كنم.تا ابد كه نميتونم ازشون فرار كنم. اگه همچين يه هفته اي بهم بدن اول تكليفمو با گذشته مشخص ميكنم.بالاخره يجوري باهاش كنار ميام كه محبور نباشم هميشه ازش فرار كنم كه با هربار ياداوريش قلبم تير نكشه بعدش.....بعدش بايد به اعتقاداتم برسم.اين همه مدت پوچي و سرگردوني توي زندگي باعث شد از همه چي باز بمونم.به همه چي شَك كردم و هنوز توي شَك موندم بايد بشينم درست و حسابي فك كنم و به يه نتيجه برسم.اين بي اعتقادي بيشتر منو تنها كرده.قبلا حس ميكردم همه جا خدا باهامه اما الان شَك دارم.بايد اينم درست بشه.اگه از اين يه هفته وقتي هم باقي موند شايد دنبال يه هدف يا ارزو واسه ايندمم گشتم.اين انتظار زياديه؟اين يه هفته واقعا زياده؟واقعا زياده كه همش نشستن براي من از كنكور يه غول ساختنو ميخوان هروقت منو ديدن كتاب دستم باشه؟ يه شبايي ميترسم.ميترسم كه وقتم تموم بشه و هيچوقت اين يه هفته رو سپري نكرده باشم.اونوقت اگه بي اعتقاد بميرم چي؟اگه همه اون چيزايي كه بهشون شَك دارم درست باشه و من بدون اعتقاد بهشون بميرم بعد چي ميشه؟؟؟؟ ميدوني از همه اينا مهم تر چي ميخوام؟يكي كه فقط باشه.چه مدت و چجوري مهم نيست.فقط يكي باشه كه من مطمئن باشم مزاحمش نيستم.وقتشو نگرفتم.كه توي شب بيداري هام منو همراهي كنه.تا حرف بزنم.تا جاي اين بغض هاي شبونه و اين گريه هاي الكي باهاش حرف بزنم.خيلي افتضاحه كه شبا همه خوابن و من بيدار ميدونم كه هميشه هم اينجور نيس ميدونم كه كدوم شبا من زودتر از همه خوابيدم.اما تو ميدوني چرا؟علتشو گفتم؟نگفتم كه تنهامو واسه منتظر نبودنه كه ميخوابم.بعدش ديدي ساعت 4 و 5 كه ميشه اس ميدم به هركي كه ممكنه بيدار باشه؟تاحالا فك كردي چرا؟؟؟؟ميخواي بگم؟شده كابوس ببيني و از ترس دنبال يه سرپناه باشي؟يكي كه بهش تيكه كني تا مطمئن بشي هرچي ديدي خواب بوده؟كه اون بهت اين اطمينانو بده كابوس بوده؟ -ذهنم داره از اين افكار محدوده سنيم منفجر ميشه!كاش بگذره كاش اصلا من دختر نبودم.اونوقت اين احساسات هم اينقدر شديد نبود درسته؟يا كاش اينجا نبودم.وضع دخترا و زنا اينجا خيلي بده.من نميتونم.چجوري چشمامو ببندمو اينجوري زندگي كنم وقتي ايندم اينجا از همين الان مشخصه؟وقتي حتي خود مامانه هم حرفاي منو قبول داشت وقتي حتي اونم ديد كه اخرش واسه ما هيچي نيست.... حس ميكنم اگه مامانه رو بخاطر خودخواه بودنش نبخشم اشكال نداره.اونكه ديده بود اونكه خودش يه زن بودو اينجا زندگي كرده بود وضع مارو ميدونست.پس چرا؟چرا اونقدر اذيت كرد تا حتما من دختر بشم؟وقتي كه يه دختر ديگه هم داشت...چرا خواست منم سختي هايي كه كشيده رو بكشم؟از عمد اينجور خواست؟خواست فقط خودش نباشه كه اين وضعو تحمل كرده؟يا خودخواه بودو چون پسر دوست نداشت منو گرفتار اين مصيبت كرد؟اصلا چرا دختر بودن اينجا به ادم حس مصيبت ميده؟ خدايا تو هدقت چي بود؟تو چرا خواستي كه يه زن اين همه بي دفاع باشه؟بخصوص اينجا؟نه جدي بي شوخي دارم باهات حرف ميزنم.چرا خو؟؟؟؟؟ باور كن كه من رواني نيستم.حتي اگه متفاوت هم نباشم ميشه گفت كه ذهنم زيادي درگيره. □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| مشكل از منه! |
| ميخوام درس بخونم.امتحان زيست كوفتي دارم اما حس ميكنم اگه نگم اگه همين الان اين حرفا رو نريزم بيرون ممكنه همشو بالا بيارم.... كاش بالا ميومد كاش اين حرفاي نزده اين همه غم كه توي گلوم گير كرده بالا ميومد تا خالي شم سبك شم.چقد بخندم؟چقد خودمو بزنم به اون كوچه؟چقد؟؟؟؟؟ -مشكل اَز منه اگه كه سردي بام مشكل اَز منه اگه كه از در ديوار ميريزه بدبختي اگه كه هروقتي قهري با من سريع معذرت ميخوام حتي اگه تقصير من نباشه يا بهونه ميگيري الكي دعوا شه ميگم مشكل اَز منه حتي اگه صب بگه شبه.... دنبال يكيم كه فقط تو بغلش گريه كنم اصلا گريه هم نه حرف و درد دل هم نه قبول ساكت :| هيچي نميگم فقط يكي باشه يكي دلم خوش باشه كه باور نكنم چيزايي كه اتفاق ميفته رو. همين الان بغض 1هفته اي شكست.ديدي بغض بشكنه؟ديدي بي صدا اشكا بريزه پايين؟ديدي يكي از بس ساكت بوده گريشم صدا نداشته باشه؟ديدي؟؟؟؟ها؟؟ دلم مهتارو ميخواد كه تگاش كنم باهاش بخندم يادم بره همه چيو... چقد دنياي من با ادماي اطرافم فرق داره.چقد از همشون تيكه ميشنوم و به رو نميارم چقد هيچي نگفتم!چقد مراعات بقيه رو بكنم؟من ادم نيستم؟من دل ندارم؟من احساس ندارم؟ دِ يكي بياد جواب بده :((((((((( وفتايي كه واسه نشنيدن حرفاي بچه ها هدفون تو گوشمه وقتايي كه واسه فك نكردن به همه چي هدفون تو گوشمه وقتايي كه واسه انتظار اس ام اس نكشيدن هدفون تو گوشمه همه اين وقتا به من تيكه ميندازن. اما يه وقتايي هس يه وقتايي كه جاي درس خوندن طرح هاي ذهنيمو ميكشم وقتايي كه اهنگ مورد علاقمو زمزمه ميكنم اين وقتا ديگه تيكه نميندازن.مستقيم زل ميزنن تو چشام اون چيزي كه نبايد بگن رو ميگن! اهااااااااااااااي خدا راس ميگفت بيا طلبتو بگير بگير راهت كن هم اونارو هم منو.انگار منو انداختن وسط يه مرداب.خفم شدم ذره ذره! -هي من ميگم همه چي خوبه راضيم هيچ مشكلي ني باز ميگم هيچ نكته اي ني بخواد منو سردم كنه حتي تا جهنمم من هسَم دورت حتي وقتي خوابي يا تو روياهات تو توهم يا بيداري حتي وقتي بيدار ميشم صب باهات نميخوام بگي ممنون حتي وقتي هر مشكلي ميشه ميگه تقصير من بود لازم ني كه هِي بگي ميدونم نداري كمبود ولي بازم ميگم اگه يه روزي نباشي ميگم مشكل اَز من بود... +خواهره داره ميره.كمتر از يك ماه ديگه....كي باورش ميشه به اين زودي...يه حس مزحكيه! نگاه هيچي نگفتم.بازم نشد هيچقوقت نميتونم حرفاي اين دل لعنتي رو بريزم بيرون.هيچ وقت نميتونم بگم كه به كجاها رسيدم و برگشتمو باز رفتم سر نقطه اول.اينارو باهاس واسه يكي گفت كه بفهمه.همينجوري نميشه گفت.ميدوني چرا؟همينا رو به بقيه گفتم البته شايد 1% هم نگفتم كه اينجوري تيكه بارونم ميكنن واي به حال روزي كه بقيشو بگم... من اخرش ميميرم اينجا.اينجا جاييه كه ادم بودن به تحصيلاته جاييه كه اگه هنر داشته باشي با رفتگر سرخيابون مسخرت ميكنن جاييه كه حتي قدر رفتگر رو هم نميدونن اينجا جاييه كه 1ساعت ياهو ان باشي اونقد مزخرف ميگن حالت بهم ميخوره.اينجا جاييه كه انگار ادماش چشما و گوشاشونو گرفتن عين يه احمق زندگي ميكنن.اينجا جهنمه.ميفهمي؟حس ميكني؟يا توام مث بقيه اي؟؟؟؟ نميدونم واقعا نميدونم اين منم كه ديوونمو مشكل دارم يا بقيه!نميدونم!!!
□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| عنوان ميخواد چيكار؟! |
|
اونقدر ناراحتم دلم گرفته كه نميدونم چي بنويسم.چجوري بنويسم....از چي بنويسم... اي خدا پيدا كردن دوستاي قديمي بعضي وقتا خيلي خيلي سخته.يهو يادت مياد خاطرات خوب اون سال هارو.بعد با الان مقايسه ميكني.يه بغض خفن ميشينه تو گلوت.ميخواي بميري نميخواي زندگي ديگه پيش بره.همش ميگي كاش ميشد برگشت به عقب.به اون روزا به اون لحظه ها.... اي كاش... يه وقتا دلت مخواد بري سراغ اين دوستاي قديمي.بغلشون كني.باهاشون گريه كني....بگي كه چقد همه چيز تغيير كرده بگي كه چقد با اونا شاد بودي بگي از وقتي رفتن چقد جاي خاليشونو حس كردي.اما نميشه.ميدوني چرا؟چون اونا خيلي وقته نبودن نميشه همه چيزو از اول براشون گفت نميشه تعريف كرد كه تو چقدر تغيير كردي.توي رفتارت توي زندگيت توي احساساتت... ميترسم.ميترسم باز اونقدر توي خاطره هام گم بشم كه زمان حالمم از دست بدم.يهو چشم باز كنم ببينم اين يكي دوسالي هم كه ميشده كنار مهتا باشم دود شد رفت.اخ!!! زندگي درد داره.يه درد بزرگ.دردي كه همه وجودتو ميگيره از داخل ذره ذره تورو نابود ميكنه و ديگه هيچي ازت باقي نمي مونه.نه حسي نه شوقي نه ادميتي ...هيچي! دعا ميكنم دعا ميكنم هيچ كدومتون به اينجا نرسيد.به اينجايي كه ديگه حتي نتونيد حرف بزنيد اين روزا من خيلي تو خودمم.حوصله هيچكسو ندارم.حتي توان وانمود كردن هم ندارم.نه حوصله اذين نه شبنم نه مدرسه نه خونه نه دعوا با راننده سرويس نه هيچ چيز ديگه فقط دلم ميخواد كنار مهتا باشم.تا يادم بره تنهاييمو غممو.يا بهتر بگم غم هاي بي دليلمو... نميدونم همه ميگفتن اين احساسات اين افسردگي ها مال دوره سنيمه.پس چرا نميگذره؟چرا تموم نميشه؟نه اين غم هاي لعنتي تمومي داره نه من :(((( اره دارم گريه ميكنم.نشستم پشت اين ميز و دستام بي اختيار تايپ ميكنه اما چشمام با اختيار تمام از من دارن ميبارن.دارم گريه ميكنم.نه به خاطر خودم نه به خاطر تنهاييم ...نه به خاطر اينا نيس به خاطر زندگي كه اينقدر بده.نامرده.از پشت ميزنتت زمين..... حس ميكنم خوردم زمين.از پشت.يعني باختم.اما ميدوني مشكل اصلي دقيقا همين جاس.اينكه من توي هيچ مسابقه اي نبودم كه ببازم.من حتي زمين هم نخوردم.ولي نميدونم چرا اين حس رو دارم.چرا واقعا؟هوم؟؟؟ يه چيزايي اومد تموم شد رفت خاطراتش باقي موند توي اين ذهن لعنتي و عقده هاش توي اين قلب شكستني! واسه خودم متاسفم.متاسفم كه دارم روزاي خوب زندگيمو گند ميزنم بهش.با اين رفتارام با اين حس هام... ولي كاش ميتونستم همه چيزو تغيير بدم....اگه ميتونستم واقعا تغيير ميدادم؟يا ترجيح ميدادم تموم كنم؟ نميدونم اين سواليه كه اين روزا خيلي بهش فكر ميكنم اصلا فرق بين تغيير دادن با حذف كردن چقدره؟تا كجاس؟ميتونه دردناك باشه؟دردش بيشتر مال منه يا بقيه؟ گفت : اينقدر سيگار نكش ميميريــ ــــــ ــــــ گفتم : اگه نكشم ميميرم گفت : اگه بكشيــــ ــــــ ــــ با درد ميميريـــــ ـــــــ ـــ گفتم : اگه نكشم از درد ميميرم گفت : هوايــــــ ــــــ ـــــــــ دود جلويــ ـــــــ ــــــــ دردو نميگيره گفتم : هوايـــ ـــــــ ـــــــــ صاف جلويـــ ــــــــ ــــــــــ مرگو ميگيره يه كم نگام كردو گفت : بكش !!!
□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| بي عنوان |
|
دلگيرم خيلي زيـــــــــــاد از ادما نه از خودم!از خودم دلگيرم.از اين همه پوچي از اين همه خلا از اين همه بي حسي از همه اينا دلگيرم.نميتونم نميخوام نميفهمم.گنگم.سردرگمم.هميشه غايبم.نيستم..... چرا؟چرا سهم هركس از زندگي يجوره؟چرا همه به اندازه هم نبرن؟آي خدا!اون بالا نشستي به ريش ما ميخندي؟تك قدرت جهان بودي خوب باش حوصلت سر رفته خوب بره ادمارو واسه سرگرمي خودت افريدي خوب بازم باشه حرفي نيست دِ اخه من چه گناهي كردم كه بايد باشمو بكشم؟ها؟ چرا نميگيري خدا؟چرا نميگيري كه من ديگه نميخوام باشم؟ من عذاب ميكشم.از خودم.از همه چيز خودم.از خودم بيزارم.متنفرم.نميخوام خودمو..... تحمل هيچيو ندارم.تنها وقتي كه من شادم تنها وقتي كه ميخندم وقتيه كه كنار مهتا هستم.مهتا....تنها كسي كه توي زندگيم دارم.بخاطرش نفس ميكشم.اما حيف!!!! واقعا حيف اين سهم اكسيژن و ابي كه من استفاده ميكنم.مني كه....اي بابا بگذريم! دلم براي خيلي چيزا تنگ شده...براي يه لحظه از ارامش سرشار شدن لك ميزنه.ارامش؟چجوري بود؟دنياي اين روزا من همش استرس و ترس و دلهره شده! محدود و محدود و محدود تر تا يه انتهاي غم انگيز و پر درد! اين انتهايي كه همه ازش حرف ميزنن كجاست؟اين هدف زندگي كه توي همه كتابا ازش گفته چيه؟اين انسان خوب و عادلي كه منتظرشيم كو پس؟خدايا منو واس همه چي ببخش.بگو ميبخشي فقط يه كلمه بگو منو ميبخشي اگه خودم بيام پيشت.بگو قول ميدم به ثانيه نكشه پيشت باشم.خدايا....بشنو....حرفامو گوش كن! من...نوشته هاي همه رو ميخونم.ميخونم و ميبينم كه همه درد دارن.همه ناراحتن افسردن چون درد دارن.اما من بخاطر هيچي دقيقا بخاطر هــــيــــــــــچ دلـــــــــيـــــــــــلـــــــــي ناراحتم.بخاطر پوچي فسردم. نگين بايد خودم بخوام تا از اين حس بيام بيرون.باور كن نه ميخوام نه تلاش ميكنم.من فقط ميخوام تموم شه. پايان end به چه زبوني برات بگم خداجونم تا تمومش كني؟ من اونيم كه توي خيابون هنزفيري تو گوششه سرش هميشه پايينه و توي پياده رو ها با سرعت ميره.همون كه همه بخاطر رفتاراش نگاهش ميكنن.همون كه غير عاديه همون كه... من اون دختريم كه توي مدرسه زنگ هاي ورزش هميشه نشسته كنار حياط زانوهاشو گرفته تو بغلش.با يه قيافه پردرد خيره شده به بچه ها.به شادي ها و انرژي هاشون من اونيم كه توي كلاس هيچ وقت به درس گوش نميده داره نقاشي ميكنه داره خط خطي ميكنه داره با خودش اهنگ زمزمه ميكنه من فقط زنگ تفريح كناز مهتا ميخندم زندم زندگي ميكنم! چون نبايد پيش مهتا غمگين بود نبايد روحيشو پوكوند.چون مهتا بهترينه و تنها كسه!
□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| مغزم داره منفجر ميشه |
|
ميدوني خوبي اين وبلاگ ها چيه؟ اينكه ميشه گشت و حرف دل همه رو خوند.چيزايي كه خيلي از ادما خيلي وقتا نميخوان به زبون بيارن.البته هميشه خوندن اين نوشته ها و درد دل هاشون خوب و خوشايند نيست يا حداقل براي من.باز افتادم روي اون خط كه توي بلاگفا و وبلاگ ها ميگردمو ميگردم نوشته هاشونو ميخونم و سعي ميكنم حس اونا رو درك كنم بعضي هاشون واقعا حس هاي خوبي به ادم ميده.مثل اين: حس مادر بودن...اينكه رشد بچت رو درون خودت حس كني بايد چيز فوق العاده اي باشه.بهش غبطه خوردم.اينو اعتراف ميكنم كه واقعا خوش به حالش....ميدوني اين ارزوييه كه من بايد با خودم به گور ببرم!!!! يكم دردناكه اما حقيقته.البته خوب راه هاي زيادي براي من هست اما اين راه ها منو له ميكنن...دلم ميخواد فرياد بزنم بگم گندت بزنن فري.چرا زندگي و اينده خودتو نابود كردي احمق؟چرا هرچي سرت مياد بايد مقصرش خودت باشي؟تو فرقت با بقيه چيه كه اينقد گند ميزني به زندگيت؟ هي خداي خوب و مهربونم منو ببخش.واسه همه كارايي كه كردم منو ببخش.واسه ادمي كه بودمو هستم.ازت شرمندم.هم از تو هم از خانوادم هم تمام دختراي دنيا....:((( ديشب هم داشتم يه وبلاگي ميخوندم كه تمام خاطرات و اس ام اس هاي خودشو عشقشو نوشته بود.ياد 2سال پيش افتادم.وقتي اينقد خراب كاري نكرده بودم.اون موقع منم همين كارو ميكردم.يادته؟! منم خاطره ها و اس ام اس هامو مينوشتم.چه اشتباهاتي كه نكردم.الان كه يادش ميفتم فقط ميتونم چشمامو ببندم و چند لحظه از نفس كشيدن دست بكشم تا شايد اينجوري خودمو مجازات كرده باشم.چي شد كه من اين همه اشتباه كردم؟ به قول خالهه يكي عاقل به دنيا مياد يكي نادون.منم جزو دسته دوم بودم از اون اول نادون بودم! بعد خوندن مطلب هاي اون وبلاگه خيلي حالم بد شد.هنوزم حالم بده....تمام ديشب خواب گذشته هارو ديدم وسطش ميرسيدم به قسمت هاي حال زندگيم.از صبح حالم خيلي بده....افتضاحم در اصل!!!!! بعد اون اشتباه من نه تونستم كسيو دوست داشته باشم نه به كسي نزديك بشم.خوندن اس ام اس هاي پرمحبتشون باعث شد دلم بگيره.بازم اون حس تنهايي مزخرف اومد سراغم.باز يادم اومد كه 2ساليه شدم يه سنگ بي احساس.يه دختر مغرور تنها.هميشه تو خونم و.... فردا كارنامه ميدن.بازم كارنامه بازم كارنامه بازم كارنامه.تا كي بايد كشيد اخه؟؟؟؟؟ تو راه برگشت از مدرسه راديو سرويس روشن بود.راجع به HIV صحبت ميكرد.حتي شنيدن اينم منو ياد كلي چيز مينداخت.ياد اون وبلاگ....نويسندش....زندگيش....خواب هاي خودم....و خيلي چيزايي كه توي زندگيم ديدم. كاش منم مبتلا بشم.ميدونم احمقانست ميدونم ناشكريه ميدونم خريته اما من نميتونم.ديگه نميتونم خودم كار خودمو تموم كنم.نياز به يه چيزي دارم كه كارمو تموم كنه.حس ميكنم اگه اين مغز و اين جسم بيشتر از اين زنده باشه چيز خوبي ازش برنمياد.دراينده ممكنه باعث سرشكستگي خودمو خانوادمو حتي جامعه بشم.اينا دردناكه ترسناكه حتي وحشتناكه اما كي ميتونه بفهمه اخه؟؟!! + امسال سال سومه دبيرستانه.معني اين جمله اينه كه فقط 1سال ديگه من كنار مهتا هستم...بعدش دانشگاه و جدايي راه ما از هم.حتي فكرش هم منو به جنون ميكشه.اونم بعد از 6ساااااال من بدون مهتا چيكار ميتونم بكنم اخه؟ از وارد شدن به محيط هاي جديد و دوست شدن با ادم هاي جديد متنفرم.هميشه متنفر بودم و خواهم بودم.كاش ميشد مهتا نره دنبال راه خودش.يا كاش ميشد من برم دنبال راه اون....نميدونم. پ.ن:هميشه حس ميكردم سوري شايد بفهمه چي ميگم و انگار يه چيزايي ميفهميد اما اونم خودشو از اين گرداب كشيد بيرون.باز من ماندمو خلوتي سرد....
□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| کم کم شکستهایت را خواهی پذیرفت و یاد میگیری که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست |
![]() کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست (خورخه لوئیس بورخس)
□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| بي غم پر غم |
|
چرا اين روزا مثل هوا اينقد يخ زده شده؟ اصلا دنيا يه جوري شده ادما مثل اينكه ادماي چند روز پيش نيستن.....من ادم قبل نيستم خواب پريشب خوابي بود كه مثل اب يخ ريخت روم...با اينكه به تعبير خواب اعتقاد نداشتم اما همش حس سنگينشو دارم....حس مرگ هرجا ميرم حس ميكنم الان يه اتفاقي برام ميفته الان ميميرم الان اخرين لحظه عمرمه يه راه ديگه هم هست.تعبير خوابم نزديك بودن مرگم بود اما تاكيد نكرده بود كه مرگ طبيعيه يا نه.ميترسم..ميترسم اين روزا كنترلمو از دست بدمو خودم..... خدايا واقعا دارم رواني ميشم.... بازم مثل هميشه جناب پدر دوست داشتني....داد ميزنه با مشت ميكوبه توي در.....چراغ ماشين جلويي صورتيه.ماشين نوك مدادي با چراغاي صورتي.....خيس بودن زمين باعث ليز خوردن چرخ هاي ماشين ميشه.....همه بلند شدن.فتوحي وارد كلاس شده.....اخه الان كه خيلي زوده.من حتي طرفو نميشناسم.....ذرت ميخواي برات بگيرم؟....نترس خره چيزي نميشه!!!بچه ها تمريناتونو حل كردين؟...دلم براش تنگ شده....الان فك كنم بيدارم....مينا خوشگله....شما كه اون هفته هم گفتين امتحان شيمي دارين....بچه ها برين ازمايشگاه فيزيك! احساس ميكنم همه چيز داره توي ذهنم تاب ميخوره هيچي فراموش نميشه فقط همه چيز باهم قاطي شده...اوضاع اصلا خوب نيست.من خوب نيستم.هوا خوب نيست.ادما خوب نيستن.همه چي بهم ريخته.اذين خوب نيست.من نميتونم كمك كنم.من هيچي حاليم نيست :( مسخرست كه هميشه فقط دنبال يه ارزو باشي و وقتي قراره بهش برسي بترسي حس خلا بكني مردد باشي.مسخرست!!!!!! ميدوني من تو زندگيم هيچ مشكلي نداشتم.بيكاره پر كار هستا منم بي غم پر غمم.بي هيچ مشكلي همه غم هاي دنيا تو دلم جمع شده.بي هيچ درد و كمبودي هميشه ناشكر بودم هميشه صورت مسئله هارو پاك كردم هميشه شاكي بودم...به يه عده از ادما كه نگاه ميكنم دلم ميخواد نباشم.از همه خجالت ميكشم يارو زنگيده ميگه 3تا بچه مدرسه اي دارم.با مربا و كره فلان قيمت!!!كمرم زير بار خرج شكسته.جلو زنمو بچم شرمندم...بغض داشت خفم ميكرد.من تاحالا 1بارم گرسنه نموندم.اخه يكي نيست به من بگه لعنتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي تو دردت چيه؟؟؟؟!!!!چرا اينقد ناشكري ميكني؟ كاش فردا نشه كاش خورشيد ديگه طلوع نكنه... □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| ارزوی دست نیافتنی |
|
دوتا پست توی یه روز یعنی حالم خراب است
هرچند که الان چهارشنبه حساب میشه اما برای من تا وقتی هوا روشن نشده هنو سه شنبست! چندساعته داره بارون میباره.نشستم پشت پنجره به سیاهی خیابون و برق اب روی اسفالت نگاه میکنم.دلم میخواست میرفتم میشستم وسط خیابون زیر این بارون خدا داریوش گوش میدادم... اسمونم از صبح دلش عین من گرفته بود.نمیدونم امروز بود یه دیروز سر صف صبحگاه بودیم با اسمون خیره شدم تو دلم هی گفتم ببار نترس اینجا دختر زیاده بالاخره اولین قطرتو یکی میگیره و اونوقت تو تا ۴۰روز بهش نگاه میکنی.ببار! اما انگار کاسه صبرش امروز تموم شد و زد زیر گریه...یعنی اسمونم مثل منه که هرچی گریه کنه خالی نشه؟اخه خیلی وقته داره میباره اما هنوز یه ذره هم از ابرای سیاه کم نشده... دلم ماه و خواست.که بشینم مثل بچگیام نگاهش کنم به این فک کنم واقعا ممکنه اونجا روی ماه هم یه بچه دیگه نشسته باشه و به زمین نگاه کنه؟ حس میکنم خودمو گم کردم دیگه شخصیتم ثابت نیست مثل وقتی بچه بودم.الان یه هفته دپم دو روز شادم یه ماه تو خودمم ۵ روز میخندم ۳ روز تظاهر میکنم دو هفته با بی تفاوتی به همه چی یه لبخند تلخ میزنم و ... مهتا میگه دارم برمیگردم به حالتای دوسال پیش.حالتای اون سه ماه لعنتی که با اشتباه خودم تا اینجای زندگیمو سیاه کردم.سیاهی که هیچ پاک کنی نتونست پاکش کنه! جرئتشو دارم که اعتراف کنم خودم کردم.نه تقصیر اون بود نه مهتا نه نسیم نه هیچ کس دیگه.خودم بودم که با بچگی و نفهمی جلو رفتمو خراب کردم.اون حس قشنگ و تنها امیدمو توی سه ماه به لجن کشیدم.بعد مثل یه ادم سرخورده یه شکست خورده بدبخت کشیدم کنار هم خودمو داغون کردم هم اونو.هنوزم هیچکدوم دست از سر هم برنداشتیم هر کدوممون میخواد حال اون یکیو بگیره! +بارون خیلی شدید شده!!!! کاش اونم یکم به جای اینکه انتظار داشته باشه همه بخاطر ترحم و دلسوزی پشتش باشن منو میفهمید.یا شایدم اون منو فهمید من اونو نفهمیدم.نمیدونم.اصلا چرا امشب من با کله فرود اومدم توی خاطراتمو نمیدونم! بین همه ادمای اطرافم فقط یکی بود که اون از ناراحتی من ناراحت میشد من از ناراحتیش دیوونه میشدم اما با همه اینا کارو به جایی نمیرسوند که مجبور شم جلوش نقش بازی کنم و تنها کسی بود که احساساتم بهش واقعی بود...زندگیه دیگه بعد کلی وقت شرایط جوری شد که برای ادامه داستان زندگی هرکدوممون به ناچار به راه خودش رفت.هی روزگار :( یه چیزیو از همه خواستم که وقتی ناراحتم یا فسرده یادم بندازن قراره شاد باشم.بهشون کفتم میخوام مثل بقیه شاد زندگی کنم.سخته اما باید بتونم!!! هه! هرکی باور کنه من واقعا چنین خواستی دارم هنوز منو نمیشناسه.از بس که توی لین دنیای تنگ و تاریک و غمگین خودم زندگی کردم حاضر نیستم خوشحال باشم.این خواستم از بقیه فقط یه کمک بهم میکنه اونم اینکه دیگه کسی نمیتونه بگه تو نمیخوای و سعی نمیکنی شاد باشی.همه فک میکنن من دارم نهایت تلاشمو برای خروج از این وضع میکنم.البته یه فایده دیگه هم داره که روحیم روی کسی تاثیر نمیذاره چون پیش بقیه شادمو پیش خودم داغون. اینکارم فاصلمو از ادما بیشتر از قبل میکنه اما چاره ای ندارم.نمیتونم ناراحت باشم و ببینم روحیم اذینو ناراحت میکنه نمیتونم ناراحت باشم و ببینم مهتا هم مثل همه اونای دیگه که تصمیم گرفتن از کنارم برن بره.حداقل نه به این زودی!!! پ ن:مام مهتا منو بهتر از خود مهتا شناخته.به مهتا گفته که من عاشقشم.راست میگه بخدا.واقعا خوب حس من رو به مهتا توصیف کرده.خودم هرچی گشتم چیز دیگه ای پیدا نکردم که حسمو به مهتا واقعا نشون بده.اره.اقا میدونی چیه اهاااااای دنیا من عاشق مهتا بهترین دوست و هم مدرسه ای ۵سالمم! پ ن:دست بردار نیست که نیست.مجبورم حالشو بگیرم تا هم منو بیخیال شه هم مهتارو.خدایا مارو بخاطر کاری که قراره انجام بدیم ببخش
هنوزم داره بارون میاد و من هنوز دلم زیر بارون نشستنو داریوش گوشیدن میخواد (ارزوی دست نیافتنی) □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| خدايا ببر منو عذاب نده.ببر فقط! |
|
امروز اين ساعت اين دقيقه اين لحظه كه اينجا نشستم و تايپ ميكنم بسيار عصباني هستم عصباني نه لجم گرفته دلم ميخواد بزنم له كنم اونايي رو كه هميشه براي كاراي اشتباهشون توجيه ميارن.هميشه ميخوان هر اشتباه و خيانتي رو توجيه كنن بگن اگه اينجور نبود اگه اين مشكل رو نداشتم اين كارو نميردم.اما ميدونين بخدا اگه اين اگه هاتون هم نبود بازم شماها هميني كه هستين بودين... خودمم همينم خودمم هميشه توجيه كردم كارامو اما حداقل اينجا پيش خودم روراستم وقتم داره تموم ميشه ديگه نميكشم نميتونم بي تفاوت باشم.حالم از اين نقاب بيخيالي بهم ميخوره.خيلي وقته فقط نشستمو زندگيمو نگاه ميكنم.اصلا توش دخالتي نميكنم ميذارم هر اتفاقي ميخواد بيفته واسه همينم هست كه اينجوري گند خورده بهم! ميدونم واسه خيليا حكم يه ادم احمقو دارم.يه خنگ بي دست و پا كه فقط بلده نقاشي كنه اما من اين نبودم استرس كلاس فردارو دارم.نميدونم چيكار كنم.به هيچ كاري نميرسم اين روزا.... خدايا چرا من از هيچي لذت نميبرم؟اصلا لذت بردن چي بود؟چه شكلي بود؟چجوري بود؟يادم نمياد.بخدا يادم نمياد.از بس كه بيخودي و بي دليل هميشه ناراحت بودم دپ بودم افسرده بودم ديگه شادي و خوشحالي يادم رفته.وقتي ميبينم ادما چقدر با وجود مشكلاتشون شادن حسرت ميخورم.كه چرا؟چرا من اينقد ضعيف بودم! من جزو اون دسته ادمايي بودم كه تا فهميدن دور و اطرافشون چه خبره با اولين مشكل خم شدن و ديگه نتونستن راست بشن.البته من ميتونستم اما خودم نخواستم.خودم عين يه احمق خم موندم اونقدر اينجوري گذشت تا به الان رسيده فقط دلم ميخواد جيغ بكشم!
در مقابل همه ي ادماي اطرافم شرمندم....شرمنده مام جناب پدر خواهره دوستام همه! هرچي به عقب برميگردم ميبينم جز ناراحت كردن و شكستن دل بقيه و يه تعدادي هم عذاب دادن هيچ كاري نكردم.ديگه هم فرصتي براي جبران ندارم....!!! خدايا ببر منو عذاب نده ببر فقط □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| نفسم در نميــــــــــــــاد به چشم خواب نميـــــــــــــــاد |
|
دقت كردين جديدا روزا چقد تند تند ميگذره؟! اصلا انگار ديگه روزاي اخرالزمون شده انگار يه چيزي از اون انتها داره روزا رو با سرعت خيلي زيادي به اخر ميكشه نميدونم ميفهمين چي ميگم يا نه! تا چشم بهم زدم ديدم خرداد شد امتحانارو دادم و چشمامو بستم.باز كردم ديدم اخر شهريور شده دوباره يه چشم بهم زدم الان 20 ابان شده!يعني خيلــــــــــــــــي سريع ميگذره! هر چند من شاكي نيستم از اين سرعت روزگار.كاش سرعتش بيشتر هم بشه.اونقدر بيشتر شه تا برسه به اخر! امروز ناراحت نيستم فقط هنگم از همه چيز.از همه اتفاقايي كه اطرافم ميفته.اتفاقايي كه من توش دست دارم.حتي اونايي كه به صورت غير مستقيم نقش دارم داخلش.خوب نيست! فقط از يه چيز خيلي رنج ميبرم.از تفاوت ها!نميدونم شايد واقعا من ديوونم شايد اينا تفاوت نيست نشانه هايي از خل بودنه منه.نميدونم واقعا! دنياي اين روزاي من پر شده از نقاشي و نقاشي و نقاشي و بهترين بهونه براي فرار از جمع درسه و بگذريم كه اطرافيانم فك ميكنن من چقد درس ميخونم و چي ميشم با اين همه خرخوني اما حيف...دريغ از 1 كلمه كه من بخونم!!!! :| و ميدونم و مطمئنم كه مسيري كه دارم توش ادامه ميدم اشتباهه اما چرا ازش خارج نميشم رو نميدونم.يه مدتيه عقلمو گذاشتم كنار احساسمم گذاشتم يه كنار ديگه و فقط بي تفاوتم.با بي خيالي و بي تفاوتي يا به قولي در عالم هپروت خود زندگي ميكنم مثلا همين الان نشتم پشت پي سي اهنگاي قديمي قميشي رو گذاشتم در حالي كه فردا امتحان زيست دارم.اونم از 2فصل!!!! چه زندگي شده خدا....ميخواي به كجا برسي با اين ادمات؟با اين مردايي كه از نامردم نامرد ترن با اين زنايي كه....اخه چي بگم؟خداااا؟ +نفسم در نميــــــــــــــاد به چشم خواب نميـــــــــــــــاد دل من تورو ميخواااااااااد چشم من گريه ميخوااااااااد.... كاش مهتا بفهمه كه من به لمس روزانه ي اون معتادم.من به مهتا نياز دارم اما اون نميفهمه من به حرف زدن باهاش به تكيه كردن بهش به دستاش عطر تنش به وجود مقدسش محتاجم.كاش خودشو همه اينو بفهمن! +حال و هواي اين روزاي اذينو نميفهمم خدايا يه قدرتي بده بتونم حداقل كنارش باشم.ميدونم نياز داره اما نميدونم چه نيازي نميدونم چيكار كنم.... □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| فریادی و دیگر هیچ |
فریادی و دیگر هیچ . (احمد شاملو)
پ.ن:حالم خيلي بده.خيلي بد.اونقدر بد كه حتي حوصله نوشتن هم ندارم.كاش بگذره همه چي.... □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| ناگهان چقدرزود دیر میشود ! |
|
عادي رفتار كردن خيلي سخت تر از متفاوت بوده ميدوني خيلي خيلي سخته مدام خودتو بگيري مدام حواست به خودت باشه مبادا اشكات بريزه مبادا بغضت بشكنه مبادا.... دارم ميسوزم از ته وجودم.نشستم پاي پي سي هق هق گريه ميكنم و به اميد اروم شدن تايپ ميكنم خسته خسته داغون متنفر از ادما و زندگي و همه چي كاش يكي بود ميشد باهاش حرف زد يكي كه بفهمه يكي كه بشه باهاش اصلا حرف زد بخدا جهنم همين جاست چي ميخواد از اين وضعيت من بدتر باشه؟كه همه چي داشته باشي بي هيچ مشكلي غمگين ترين ادم دنيا باشي هيچي برات رنگ و بو نداشته باشه دنيات سياه و سفيد باشه رنگ ها برات بي معني بشه خوب اين همون جهنمه.مگه جهنم فقط بايد اتيش داشته باشه؟؟؟؟؟ تصميم گرفتم بكشم كنار.از همه چيز از همه كس.......من و من و من! چه دنياي زيبايي چه زندگي جذابي چه اينده روشني.نه؟ هروقت زندگيتونو مثل من خودتون خراب كردين بهتون اجازه ميدم بياين اينجا و بهم بگين ميفهمم.ميگذره.همه همينجورن و از اين مزخرفات فقط اميدوارم همش بگذره.همين!
حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن که با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدرزود دیر میشود ! □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| كاش برگشت نباشه!!!! |
|
خاطره ها فراموش ميشن زندگي از بين ميره و اين وسط فقط تويي كه توي گذر زمان ايستادي و به اطراف نگاه ميكني
لحظه به لحظه ي زندگي رو ميبيني.... و فكر ميكني به همه چيز به اونايي كه اومدن به اونايي كه رفتن به اونايي كه يه روز ميان و ميبينيشون به اونايي كه يه روز ميان ولي ديگه تو نيستي به كارايي كه كردي به اثرايي كه تو زندگيت گذاشتن به خيلي چيزا و در اخر به مرگ فكر ميكني سرنوشت همه!!!! و بعد ميبني چقد خسته اي چقد دلت ميخواد يه استراحت طولاني مدت داشته باشي بدون هيچ حرفي بدون هيچ ادمي فقط خودت تنها! دلت ميخواد به ذهن خستت اجازه بدي تا همه افكار پوسيدشو تخليه كنه اما نميدوني بايد كجا بريزيشون.تو دامن كي؟اصلا ميشه به كسي نشونشون داد؟؟؟ بعد حالت بهم ميخوره از اين همه علامت سوال از اين همه سوال سوالايي كه هيچ جوابي براشون نيس... ... ... ... ... بعد همش ميشه سكوت و خاموشي.يه خاموشي تلخ.كل حرفات ميشه چندتا نقطه.... تازه ميفهمي چه دنياي تنگ و تاريكي بوده.حالا فقط به يه چيز نياز داري.به يه دوش اب سرد تا صداي هق هق تورو توي خودش گم كنه تا با قطره قطره هاش بدن لرزون تورو پوشش بده مثل يه مادر تورو در اغوش بكشه و با سرماي خودش تورو به مرز جنون برسونه
نياز دارم كه حرف بزنم اما نميتونم.اين حرفا داره مغز منو از داخل ميخوره.ميتونم ذره ذره خورده شدن مغزم رو احساس كنم.ميتونم دلشكسته بودنم رو از هميشه بيشتر حس كنم.ميتونم اين بغض گنده رو توي گلوم بيشتر از هر وقتي حفظ كنم اما... كاش فقط اي كاش اي كاش ميشد گفت.ميشد در اين صندوقچه ي دل رو برداشت و همه اين حرفارو زد.دلم براي حس سبكي بعدش پر ميزنه ميدوني وقتي ميبيني تو اونقدر نيستي كه بتوني نيازهاي روحيشو تامين كني وقتي ميبيني بعد 5سال بازم فقط يه دوستي يا شايد يه هم مدرسه اي بيشتر ميسوزي.وقتي تو جلوي همه پشت اوني و اون جلوي همه فقط پشت تورو خالي ميكنه دلت ميخواد همه دنيا باشه و تو نباشي.به خصوص اگه تنها دوستت باشه وقتي براي ديدنش لحظه شماري كني وقتي فقط به عشق اون بري مدرسه وقتي ميدوني قراره نياد خودتو بزني به مريضي و نري مدرسه اره وقتي تا اين حد وابسته بشي بعدش برات سخته تحمل كني يه پسر براي اون از تو با ارزش تر باشه اخه چرا؟چرا با اين كه ميدونم جايگاه من در مقابل كوشا براي مهتا كاملا متفاوته اما بازم اين حس حسادت داره در من رشد ميكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟هر روز غمگين تر ساكت تر تنها تر هر روز بيشتر ميرم تو خودم بيشتر و بيشتر و بيشتر دلم فقط راه رفتن و اهنگ گوشيدن ميخواد.هيچ چيز ديگه اي نميتونه منو يا بهتر بگم اين دردو اروم كنه.و حتي نميتونم اينارو براي كسي بگم چون اينقدر مسخرست كه خودمم خندم ميگيره يه وقتا بالاخره كه چي؟بالاخره كه يه روزي مهتا هم بايد بره دنبال زندگي مشتركش.مهتا كه تا اخر عمر يه دختر دبيرستاني و بهترين دوست من نميمونه اما نميتونم...جز مهتا تو زندگي من كسي نيست يا شايد بگم كسي اينقدر بهم نزديك نيست... من ديوونم نه؟ + هميشه نميشه زد به بي خيالي و گفت: تنها اومدم و تنها هم ميرم.... - :( - چرا ناراحت؟ - چون ناراحتم - چرا؟ - نميدونم.بايد برم گالري.برگردم حالم بهتره كاش الان كه ميرم گالري ديگه برنگردم.كاش برگشتي نباشه.كاش اين اخرين باري باشه كه دستام روي اين كيبرد مشغول تايپ ميشه اخرين باري باشه كه اين اشكا صورتمو خيس ميكنه اخرين باري باشه كه اين مزخرفات از ذهن من بيرون مياد.كاش به جاي اين مزخرفات همه خون بدنم خارج بشه كاش برگشت نباشه!!!! □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| ميدونم غيرممكنه اما فكرش دل نشينه |
| از انتظار كشيدنو منتظر بودن خستم.خسته نه متنفرم... از چشم به راه بودن از نخواستنو كشيدن از خواستنو نتونستن از بودنو نرفتن از رفتنو نرسيدن ميفهمي چي ميگم؟ وابستگي بده افتضاحه گنده زندگيتو منهدم ميكنه اما بازم وابسته ميشي بازم اعتماد ميكني بازم به همه تجربه هات پشت پا ميزني و ميگي بيخيالش.دنيا 2روزه! اره 2روزه اما 2روزي كه شايد به اندازه 1روز هم نشه يا 2روزي كه بتونه 100سال زميني طول بكشه هيچي از اينده مشخص نيست.معلوم نيست به كجا ميريم چي ميشه كي ميشيم چيكاره ايم؟! از گنگ بودن خوشم نمياد از اينده گنگ خوشم نمياد از ادمايي كه احساساتشون گنگه خوشم نمياد.كلا كلمه گنگ كه وارد قضيه بشه من ديگه خوشم نمياد. ابرو تنها چيزيه كه گنگ نميمونه.يا داري يا نداري! از يه طرف هم ابرو مثل اب ميمونه اگه ريخت ديگه هيچ جوره نميشه جمعش كرد.درسته نه؟ پس بهتره ساكت باشي كج نري تو دام نري مسيرتو عوض نكني كه هر تغيير كوچيكي ميتونه باعث بشه ابروت بره.ابرويي كه تا وقتي زنده اي همراهته... دوست داشتن چيز خوبيه اما از يه سني به بعد.زير اون سن دوست داشتن عذابه.درده.بي ابروييه.حتي مردنه! ميدونم نميفهمي چي ميگم ميدونم ميدونم اما نميشه بيشتر گفت.نميشه پرانتزو باز گذاشتو توش مستقيم همه چيزو نوشت.نميشه!!! هيچوقت فرار نكن.هميشه محكم باش..يا مخالفت كن سفت و سخت يا توام همرنگ شو!فرار هيچ فايده اي نداره. +پذيرفتن يه چيزايي برام خيلي سخته پذيرفتن اينكه مهتا بالاخره يه روز از من جدا ميشه و ميره دنبال زندگيش و ازدواج ميكنه سخته.مهتا براي من دوست نيست خانواده نيست همه چيزه.همه چيز!!! همه چيزي كه زندگي منو نجات داده...حالا يا درست يا نادرست هميشه كنارم بوده حسودي ميكنم به هركي كه در اينده بشه شريك زندگيش بشه شوهرش اما دعا ميكنم خوشبخت باشه.هميشه خوشبخت باشه.حتي اگه اينو خودخواهي حساب كنيد بازم ميگم دعا ميكنم خوشبخت باشه چون من توانايي ديدن رنجشو ندارم اطرافيانم ميخوان منو بزرگ كنن غافل از اينكه من دنياي بچه ها كه توش سختي معنايي نداره رو ميخوام.من ميخوام بچه بمونمو بمونمو بمونم تا جايي كه سختي ها تموم بشه.ميدونم غيرممكنه اما فكرش دل نشينه □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| من بي مهتا=هيچ! |
|
يكي هست به اسم اذين.كه من از كل زندگيش خبر دارم.زندگي كه....بگذريم.خودش نميدونه كه من اين همه راجع بهش ميدونم.دختر شاديه اما بقيه حاضر نيستن تحملش كنن.نميدونم چرا.چرا ما ادما اينجوري هستيم؟چرا حتي نميخوايم به اونايي كه خيلي مشكل دارن يكم كمك كنيم.درك كه نميكنيم فهم كه نداريم...هيچي!!! ما ادمايي هستيم كه بيشتر سعيمون اينه كه از اونايي كه با ما تفادت دارن دور باشيم هيچوقت نميخوايم بفهميم دليل اين تفاوت چيه.فقط دور ميشيم يا تحقير ميكنيم.اره چنين ادمايي هستيم ما. يه وقتايي حس ميكنم شايد بين همه اين ادما من بتونم به اندازه 1نخود بفهممش.حداقلش اينه كه من ميدونم وقتي ميخنده از ته دل نيست وقتي گريه ميكنه با سوز دلشه وقتي خلو چل بازي درمياره از ديوونه بودنش نيست واسه فرار از درداييه كه ميكشه.من اينارو ميدونم و سعي ميكنم دوستش باشم.به خصوص امسال كه صميمي ترين دوستش رفته! ادم با استعداديه هميشه نوشته هاي قشنگي داره ازش خوشم مياد و خوب جا داره ذكر كنم كه دختر خوشگلي هم هست.اما دردش خيلي عميقه.كاش يه روز برسه كه بتونم بهش نزديك تر بشم.اينا كه ميگم از ترحم و دلسوزي نيست واسه اينه كه تنها كسيه كه وقتي من دپم حالمو ميفهمه اينم يه نوشته كه امروز براي من نوشتو بهم داد: گاهي ميخندي به جاي گريه هات گاهي ميخندي از شرم اشك هات گاهي بايد لبحند بزني به جاي بغض هات گاهي فقط هر از گاهي ميشم اسمون گاهي فقط هر از گاهي چشام خيس ميشه دلم ميگيرد به حجم ثانيه ها روزها ماه ها و سال ها دلم ميلرزد مثل يك شعله ي شمع برگ افتاده از شاخه ي خشك من جدا افتاده ام در خيابان نظر در جزيره ، متروك زنگ زمين-2 بعد از ظهر-9 مهر 1391-اذين ميدوني امروزم تموم شد.9 مهر 91 هم تموم شد و ديگه هيچ وقت برنميگرده امروز توي مدرسه همش داشتم به بچه هايي كه دوستاشون از مدرسه رفتن فك ميكردم.بعضياشون خيلي راحت با اين موضوع كنار اومدن.بعد يه لحظه فك كردم اگه مهتا ميرفت....اونوقت چه بلايي سر من ميومد؟يعني بازم ميتونستم پا بذارم توي مدرسه ميتونستم از تمام جاهايي كه يه زماني با مهتا ازش رد شده بودم بگذرمو بغضمو خفه كنم؟ميتونستم؟؟؟ خدايا شكرت هزاران هزار بار شكرت كه مهتارو كنارم نگه داشتي.من بي مهتا=هيچ! □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| غـــــم چــــــيــــــــز بـــــــــزرگـــــــــيــــــــــــه |
|
غم برخلاف شادي يه چيز خيلي بزرگه يه چيز خيلي عميق با معناهاي زيادي كه واسه هركس يه جور ظاهر ميشه... هممون ميدونيم كه غم چيز خوبي نيست اما اگه معنيشو فهميدي اگه فقط يكم باهاش زندگي كردي اگه شد همدم روزو شبهات ديگه نميتوني تركش كني.معتادش ميشي...يه اعتياد دستو پا گير! مـــن غــــمـــگـــــيــــــنـــــــم!!!! به همين سادگي.تمام اونچه كه الان حال منو توصيف ميكنه همين 2كلمست.2كلمه اي كه شايد سالهاست حال منو توصيف ميكنه و هيچ وقت هم نتونستم از شرش خلاص بشم.و اي كاش فقط اي كاش ميشد كاري كرد.كاش ميشد تغييري ايجاد كرد.اما ميدوني هميشه تغيير ها خوب نيست هميشه خوشايند نيست به خصوص براي منكه با اينجور زندگي كردن خو گرفتم.با غم با ناراحتي با سكوت با بي حرفي فقط چند شب تغيير توي عاداتم و يكم خوش گذروني بايد قطعا حالم بهتر ميشد.نه؟اما چرا بدترم؟چرا دارم خفه ميشم؟چرا اين بغض لعنتي دست از سر من برنميداره.اخه چـــــــــــــــــــرا؟ دلم ميخواد امشب كه چشمامو برخلاف هميشه ميبندم به هيچي فكر نكنم و فقط خودمو اماده كنم تا روز بعدي نداشته باشم.باور كنيد براي من اصلا دردناك نيست حتي ناراحت كننده هم نيست كه فردايي نباشه كه من نباشم كه ..... يه وقتاي ما خودمون اجازه ميديم كه بشيم بازيچه دست ديگران يه وقتاي هم رفتاراي ديگرانو اشتباه برداشت ميكنيمو ميشيم بازيچه.شايد در ظاهر اينا باهم فرق كنه اما اخرش حسي كه پيدا ميكني يه چيزه.غم!!!!!! +چرا من هميشه راهمو كج ميرم؟! ميدوني ديگه بريدم از زندگي و اين همه سياهيش.خسته شدم از اين همه فشار عصبي...از خيالات از ارزو ها از توهما از كابوسا از هرچي كه فكرشو بكني! تا ديروز فك ميكردم بايد برم نه از اين خونه نه از شهر نه از اين كشور بلكه از اين دنيا اما الان ديگه برام فرق نداره هرجا ميخواد باشه باشه هرجور ميخواد بشه بشه فقط من از شر اين ذهن داغونم خلاص بشم حالم بهم ميخوره از انتظار كشيدن.... كاش تفكر همه ي ادما مثل هم بود اونوقت شايد ميشد همو درك كرد.نه؟ خيلي چيزا هست توي دنيا كه فهميدنو نفهميدنشون كمكي نميكنه نصف عمر منم از همين چيزاست.... اخرين جمله: غـــــم چــــــيــــــــز بـــــــــزرگـــــــــيــــــــــــه حتي اگه تو باورش نكني! □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |
| حوصله ندارم |
|
خيلي غمگينم.خيلي زياد ديگه هيچي نيست كه بتونه منو خوشحال كنه.چون ديگه هيچي مثل قبل نميشه هيچي اونجوري كه من ميخوام نميشه.حتي 1درصد هم امكانش نيست وگرنه من هميشه اميدوارم بودم.هميشه به اين زندگي نكبتي اميد داشتم.اما الان نه.چون ميدونم هيچي درست شدني نيست. ادامه دادن اين دنيا براي من با اين وضع فقط يه بي حسي بزرگ ميخواد.كه ديگه درد هيچيو نفهمم.شايد فقط اينجوري باشه كه بتونم ادامه بدم. من يه ترسوام.يه دختر ترسو كه همه عمرش فقط نااميد بود و در حسرت مردن سوخت اما هيچوقت اون اندازه ادم نبود كه تموم كنه اين زندگيو.... دلم ميسوزه.براي خودم براي همه زجرهايي كه تحمل ميكنم اما حتي صدام هم در نمياد.حتي اينجا هم راجع بهشون نميگمو نمينويسم.اين چيزا چيزاييه كه فقط بايد بريزم تو خودم هموناييه كه امروز شده يه بغض گنده و دردناك كه نميخوام بذارم تبديل به اشك بشه همش دارم به خودم ياداوري ميكنم ميگم فري تو قوي هستي.محكمي.از اين بيدا نيستي كه با اين بادا بلرزي تو ميتوني.بدتر اينارو هم پشت سر گذاشتي.اين موقتيه(هرچند ميدونم اصلا موقت نيست) اما انگار نميفهمم. تنها كاري كه تونستم براي خودم بكنم اين بود كه غرور تيكه تيكه شدمو جمع كردم چسبوندم بهمو ازش يه نقاب درست كردم.پشت اين نقاب پنهان شدم.نقابمو هم براي هيچ كس جز خودم برنداشتم.هيچ كس!!!! تا كي وانمود كنم هيچي واسم مهم نيست؟تا كي؟تا كي بقيه باور ميكنن كه هيچي براي من مهم نيست؟ جمله هايي كه ديگران از من ميشنون اين روزا خيلي كمه.محدوده -بيخيال حوصله ندارم -گير نده اعصاب ندارم -نميخوام يا نميام يا نه حوصلشو ندارم فقط همينا.شدم يه عجوزه ي بي حوصله تنها.بدون ذره اي اعصاب.حرفاي ديگران زود بهم برميخوره...هرچند به رو نميارم اما بدجور شكستم از جغد بودن خستم.ولي مجبورم.مجبورم شبا اونقدر بيدار بمونم تا نفهمم كي خوابم ميبره.اينجوري كمتر كابوس ميبينم.ميبيني؟حتي خوابيدن هم براي من عذابه.... چرا هيچي توي زندگي مال من نيست؟چرا اخه؟ كاش دنيام رنگ پيدا كنه.همه چيز داره سياه ميشه.حتي اونايي كه قبلا سفيد بود.همه چيز داره از دست ميره.من دارم ميشم يه ادم تنهاي گوشه گير كه سال تا ماه از خونه بيرون نميره مگه اينكه مجبور بشه براي كلاسي چيزي... اين بغض لعنتي تقريبا خفم كرده اما نميذارم بشكنه نميذارم صداي هق هقم توي خونه بپيچه.حتي اگه هم شكست با بالشت خفش ميكنم.اينا از غرور نيست.كاش يكي بفهمه اينا بخاطر اينه كه نميخوام سر دلم يهو باز بشه و همه حرفايي كه توي اين چندسال برام عقده شده بيرون بريزه.نميخوام دل كسي بشكنه.ميخوام مثل هميشه همون دختر خوب اما زبون دراز بمونم.اره اين منمو بايد همينم بمونم! چيزي به شروع مدرسه ها نمونده.ديگه مدرسه هم براي من جاي خوبي نيست.نه دوستي نه همدمي.هيچ هيچ.من فقط خودممو خودم.تنها.ميفهمي؟تــــنـــــهـــــــا !!!! پ.ن:اين پست خيلي درهم برهم شده.چون من داغونم.له له! □▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫□▫ |




![[www.allpic.ir]_1131.jpg](http://upcity.ir/images/35952324416390435147.jpg)



