X
تبلیغات
خاموشي...
خاموشي...
مرا در آغوش بگیر ! نترس ! جنون من واگیر ندارد ... !!!




احمقانس√

میدونی خاطرات هنوز واسه من خیلی زندن.خیلی خیلی زنده در حدی که انگار همین ۲ساعت پیش اتفاق افتادن

تصویر اون خاطره ها با من هست

کافیه به اون کوچه و محله قبلی نگاه کنم بچه ها رو با دوچرخه هاشون میبینم تمام اون روزا رو میبینم

کافیه از دم مدرسه راهنمایی رد بشم تمام خاطرات و صداهای بچه ها از جلوم رد میشه اصا انگار قرار نیست فراموش بشن

کافیه به حیاط مدرسه نگاه کنم مهتارو میبینم....مهتا در حال ورزش مهتا درحال اهنگ گوشیدن مهتا در حال پیچوندن مهتا درحال گریه مهتا در حال خنده مهتا کف زمین خوابیده مهتا رو دیوار نشسته مهتا دم فر داره غذاشو برمیداره مهتا تو ابخوری داره با گوشی میحرفه مهتا تو دستشویی داره ارایش میکنه مهتا تو کتابخونه جیم زده

من تصویرهارو واقعا میبینم فقط کافیه تو مکانی وایسم که قبلا بودم همه چیز کاملا زنده اتفاق میفته....

میدونی خیلی دردناکه خیلی سخته

عذاب اوره که همیشه منتظر باشی اتفاقی ببینیش....


+اوضاع هیچ خوب نیس مقدار داروهام خیلی زیاد شده ولی فایده ای ندارن

احمقانس!چرا نمیفهمن من فقط میخوام بمیرمو خلاص شم؟!

+ تاریخ  سه شنبه 6 اسفند1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

عطر مرگ√

روزگار سختی شده است

من بی رمق تر از همیشه تنها جسمم را دنبال خودم میکشم تلاش های بیهوده برای نفس کشیدن

گاهی بخاطر عزیزانم و گاه بخاطر ترس!

پر از ترس و اضطرابم پر از دلتنگی پر از خاطرات پر از طعم شیرین بچگی

من این نیستم

انقدر از خودم ترس دارم که گاهی میخواهم روحم را از جسمم دور کنم نمیدانم کدام گناهکار تر است...جسمم یا روحم؟!

شاید هم هردو باهم علیه من هستند شاید هم من علیه ان ها

هرچه که هست نتیجه ای جز نابودی ندارد!

زیاد به گذشته فکر میکنم خصوصا به پارسال این روزها

به عروسی خواهرم به مهتا به تمام دلتنگی ها...به روز بعدش به روزهای بعدش به هفته های بعدترش به ماه های بعد ....

یادم میرود ...اری من امید دارم همین روزها خاطرات از یادم پاک شوند حافظه ام کم خواهد شد همانگونه که به یاد نمی اورم قرص هایم را خورده ام یا نه همانگونه که یادم میرود لرزش دست هایم از اعصابم است یا از سرما یادم خواهد رفت روزی مهتایی وجود داشت یادم خواهد رفت روزگاری خوبی هم بود روزهایی اسمان دلم ابی بود

ان وقت دیگر هرروز اعتراض نمیکنم از حال و هوای دلم از دود و سیاهی از عطر مرگ!

میخواهم یادم برود در ۱۷ سالگی مهتا عبودیت وزغ چهره را به من ترجیح داد میخواهم یادم برود چگونه دنیا مرا کنار گذاشت چگونه باختم چگونه تسلیم شدم چگونه تیغ را فشار دادم روی رگ هایم میخواهم ۱۳تا بخیه یادم برود میخواهم همه چیز پاک شود

اگر مرا دیدید اگر از خندیدنم تعجب کردید بدانید تظاهر است بدانید برای دلخوشی عزیزانم است بدانید وانمود به خوب شدن است بدانید حال و هوای دلم هنوز غبارالود است بدانید هنوز هرصبح که بیدار میشوم ارزوی تمام شدن میکنم

++اگر چراغ جادویی داشتم تنها یک ارزو میکردم..... "مرگ"....!

+ تاریخ  چهارشنبه 23 بهمن1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

مرده ی متحرک√


مرده ی متحرکی بیش نیستم

سال ها مرده ای متحرک بودم سال ها پیش مردم ان وقت ها که از دبستان کوچ کردم ان وقت ها که تنهایی بدون دوستان بچگی وارد تیزهوشان شدم

ان وقت ها که ازمون های مسخره تمام رویاها و برنامه ریزی هایم را برای ماندن در کنار دیگران از من گرفت

مردم...مردم تا درس بخوانم

نخوابیدم تا درس بخوابم مهمانی نرفتم تا درس بخوانم جشن نرفتم تا درس بخوانم نقاشی نکردم تا درس بخوانم هنرستان نرفتم تا درس بخوانم حیواناتم را از دست دادم تا درس بخوانم رفیق هایم را از دست دادم تا درس بخوانم

هی درس خواندم هی درس خواندم هی درس خواندم

هی درس خواندمو زندگی نکردم هی درس خواندمو نفس نکشیدم هی درس خواندمو زخمی شدم هی درس خواندمو پا روی دلم گذاشتم هی درس خواندمو گریه کردم هی درس خواندمو تیغ کشیدم روی دستانم هی درس!

فقط هی درس خواندم...

۲ساعت ۳ساعت ۴ساعت....برای امتحان ها ۵-۶ساعت

کم بود زیاد بود نمیدانم تنها یادم است من بودم و کتاب ها من بودم و دفتر ها من بودم و تمرین ها

لعنت بر من

لعنت بر منی که اکنون در فاصله ی ۶ماه به کنکور هیچ نخواندمو نمیخوانمو نخواهم خواند لعنت بر منی که از دست دادم تمام انچه در دست هایم مانده بود لعنت بر من و رها کردن کلاس هایم

لعنت بر من لعنت بر این مرده ی متحرک

نه اینکه عذاب وجدانی باشد نه اینکه پشیمانیی باشد نه

تنها حسرت روزها و خوشی های گذشتست تنها غم بی هدفی برای ایندست

تنها ناراحتم از اینکه مدت ها دیگران برایم تصمیم گرفتند

تنها تحملم تمام شده است

من دختری هستم ۱۸ساله که معتاد تیغ بود که رگش را زد که زندگی را رها کرده که قرص های اعصاب و افسردگی میخورد که تنهاست که از این زندگی هیچ نمیخواهد

فقط

میخواهد

یک بار بخوابد و هرگز چشم باز نکند هرگز بار دیگر دنیا را ادم ها را خیانت ها را نبیند.....

+ تاریخ  جمعه 11 بهمن1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

دلم میخواد با یکی حرف بزنم

دلم میخواد به یکی بگم میدونی من چه قرصایی میخورم؟میدونی من دپاکین و سیتالوپرام و ریسپریدون میخورم؟

میدونی افسردگی شدید دارم؟میدونی رگمو زدم؟

میدونی من شکست خوردم؟؟

میدونی هنوز دلم میخواد بمیرم؟میدونی پشیمون نیستم از هیچی؟؟

دلم میخواد براش تعریف کنم که مامانم بهم میگه مریض....دلم میخواد براش بگم اگه مریضم اگه قرص میخورم همین مادرو پدر این بلارو سرم اوردن!

دلم میخواد بدونه این قرصا چین بدونه من چجوریم بدونه همه چیو.یکی باشه که اصا تو جریان همه چیز زندگیم باشه

دلم میخواد بدونه مهتا رفت بدونه مهتا چجوری ولم کرد داغونم کرد....راجب مهتا بدونه خیلی مهتارو بشناسه

دلداری نمیخوام بده هااا فقط میخوام گوش بده هیچی نگه نه تاییدم کنه نه نصیحت فقط همه چیزو بدونه

بعد خوب که حرفامو زدم خوب که براش گریه کردمو خالی شدم دستمو بگیره بگه به درک پاشو بریم

منو ببره از اینجا نذاره خاطره هامم بام بیان همشونو از رو دوشم ورداره بذاره اینجا و منو ببره

ببرتم یه جای دور یه جای خیلی دور از همه این ادما بعد خودشم بره خودشم نمونه دیگه

بعد دیگه کل گذشته فراموشم شه کل اتفاقات خوب و بد تمام ادما خانوادم فامیل همه و همه به خصوص مهتا!

از صفر شروع کنم اینبار خوب باشه زندگیم قرص نباشه سیتالوپرام نباشه بغض نباشه تنهایی نباشه ترس نباشه شبا کابوس نباشه خستگی نباشه بی هدفی نباشه سردرگمی نباشه قضاوتای بیخود نباشه....


پ.ن: کاش همه چی تموم شه زودتر!

+ تاریخ  دوشنبه 30 دی1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

:(√


چه کسی فکرش را میکرد اینگونه شود؟

چه کسی فکر میکرد از اندکی غم و فشار از گریه زیر دوش حمام به رگ زدن و روانشناس و معرفی نامه برای روانپزشک رسید؟؟؟

مقصر من بودم یا دیگران؟

مقصر منم یا ذهنم؟ذهنم که مریض است؟؟؟

خوب نیستم!

حتی وجود مهتا هم دیگر کمک نمیکند.دیر شد....دیر امد...خیلی دیر!

شب خوش

+ تاریخ  شنبه 21 دی1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

میخوام فراموش شه√


جمعه هفته پیش... ۲۹ اذر ۹۲ یکی از کابوس های زندگیم شد

شبی که ۱۶تا پروپانولول خوردم شبی که حالت عادی نداشتم شبی که توهم زدم شبی که تیغو برداشتمو زدمو زدمو زدم

شبی که دستم از تخت اویزوون بود شبی که صدای چکه کردن خون کف اتاق تو گوشم میپیچید شبی که ضربان قلبمو که هی اروم و اروم تر میشد حس میکردم

شبی که هی احساس میکردم کمه باز نور گوشیو مینداختم روی بریدگی ها باز تیغ میزدم انقدر زده بودم که تیکه تیکه شد مچم

یه شب سررررررد ....

صبی که بیدار شدم خودمو دیدم پر از خون زیر ناخونام دستم کف اتاقم صبی که نمیدونستم زندمو ب خودم نگاه میکنم یا مردم صبی که منتظر بودم یکی بیاد تو اتاق صبی که تو دلم میخندیدم به همه چی

انگار که نمیفهمیدم چی شده

تا اون لحظه رسید

تا مادر مریضم مادر سرطانیم در اتاقو باز کرد چراغو روشن کرد جیغ کشید جیییییغغغغغغغغغغغغغ جییییغغغغغغ جییییییغغغغغغ

جیغ های مادر مث اب یخ توهمو از سرم پروند به خودم اومدم داد میزدم خوبم من خوبم نترس نترس خوبمممم و مادر جیغ میکشید

حالم داره بد میشه

اشک نمیذاره تایپ کنم

من تو دست شویی در قفل دستم زیر اب یخ ابی که قرمز قرمز شده بود مامانی که پشت تلفن جیغ میزد....

بابا اومد خونه میکوبید تو در دست شویی درو باز کردم عقب عقب میرفتم میگفتم الان سیلی میخورم مامان کف اتاقو نگاه میکردو جیغ میزد

توی بیمارستان مادر گریه فری گریه نگاه شوهر خواهر صدای پدر که میگه "اقا دختر من رگشو زده"

نگاه های همه که برگشت روی من....

توی اورژانس خوابیده بودم رو تخت ب پروانه روی سقف نگاه میکردمو دستم بخیه میخورد

کنترل اشک هام دست خودم نبود.پشیمون نبودم فقط از زنده موندنم ناراحت بودم از صدای گریه مادر که میومد از این که میدونستم استرس براش مث سم میمونه!!


میخوام فراموش کنم ولی نمیشه هرشب چراغو که خاموش میکنم ترس وجودمو میگیره حس میکنم از دستم خون میچکه صدای چکیدن خون کف اتاقو میشنوم صدای جیغ های مادر صدای یا ۵تن گفتن هاش صدای گریه هاش صدای پدر که میگه خاک برسر من کنن واااااای!

دارم زجر میکشم جرئت خاموش کردن چراغو ندارم همش حس میکنم گوشیم هنوز خونیه


+خبر که به مهتا رسید رفیق رفیق بست به ریش ما.از ترحم متنفرم با وجود همه نیازم بهش پسش زدم

++هفته بدی رو گذروندم.پر از زجر.خودکشی خودم ۲بار عمل شدن مادر غش کردن خودم و خیلی سختی های دیگه

سرزنش ها حرف ها تیکه ها همه به درک....باید برم بخیه هامو بکشم

بخیه کشیدن درد داره؟؟


+++حال مادر الان خوبه ولی خیلی سخت بود.سخت بود که میدیدم زجر میکشه از برداشته شدن سینه هاش سخت بود که حتی دست شویی هم نمیتونست تنها بره سخت بود که همه کارهاشو ما بکنیم سخت بود که بهم گفتن تا به هوش اومده اسم منو گفته پرسیده من زندم!

هنوز شیمی درمانی مونده هنوز قسمت های سخت باقیست هنوز من ضعیفم هنوز کابوس ها هستند هنوز گریه ارومم نمیکنه

قراره موهاشو از ته بزنیم شاید منم موهامو باهاش زدم.میخوام دلگرمش کنم میخوام جبران کنم میخوام یادم بره اون جیغ هاشو......


پ.ن: علیرضا که برام کامنت میذاری کی هستی؟یه ایمیلی چیزی از خودت بذار!

پ.ن: تا این پستو نوشتمو ثبت کردم ۲-۳بار حالم بد شد تا حد مرگ زار زدم.دیگه نمیخوام این روزا تکرار شه.میخوام فراموش شه

+ تاریخ  سه شنبه 10 دی1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

kash kasio dashtam k barash harf bezanam

kheyli daghunam

kash mahta bud......

+ تاریخ  چهارشنبه 4 دی1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

w-t-f√
امشب دلم یک اغوش میخواهد

مهم نیست دوست یا دشمن ، غریبه یا اشنا ، مذکر یا مونث ، مجازی یا واقعی ، با هوی و هوس یا از سر پاکی
تنها اغوشی باشد کسی باشد وقتی ازاد داشته باشد گوش هایی شنوا داشته باشد و دهانی بسته

هی گوش دهد هی گوش دهد هی هیچ نگوید هی من حرف زنم هی حرف زنم هی گریه کنم هی گلایه کنم هی فحاشی کنم هی از دنیا طلبکار باشم هی مزخرف گویم و او سکوت کند....فقط گوش دهد به دردهایم

یا مثلا مهم تر از همه بگوید چرا باید بیرون رفت درس خواند غذا خورد نفس کشید و ادامه داد میان این لعنتی های ک-س ننه!!!!
اصلا بگوید چرا فحش های ناموسی باید اینگونه باشد؟اصلا چرا فحش های خوارومادر وجود دارد؟چرا فحش های برادرو پدر نیست؟!

محکم مرا در اغوش بگیرد جمجمه ام را بشکافد مغزم را بیرون بیاورد و میل نماید! تمامش را قورت دهد و مرا از شرش راحت کند!
خرخره ام را نیز بجود تا دیگر بغض ها مکانی برای تجمع نداشته باشند
سینه ام را از هم بدرد قلبم را در مخلوط کن با یک لیوان شیر کم چرب و قاشقی چای خوری شکر تبدیل به معجونی گوارا کرده و نوش جان فرماید!

انوقت من خالی از افکار خالی از احساسات خالی از سنگینی بغض ها اسوده و ارام تماشا کنم
همچون یک انسان تریزومی که نیازی به صرف افعال عربی ندارد ...انتگرال ها و مشتق ها و مثلثات و پیوند های یونی به کارش نمی ایند!

+دیگر از انسان های پاک دوری خواهم کرد.حداقلش از ه-ر-ز-ه ها و ج-ن-د-ه ها و امثالشان انتظاری نیست...بیزارم از فرشته نما هایی که همیشه ضربه زدند

پ.ن: این پست چرت و پرت محضه ولی نیازه ----> هرگونه اعتراض ممنوع!
پ.ن: اطلاعات هم وقت گیر اورد؟؟؟وسط این گیرو دار باید میفتاد دنبال رفیقای ما؟؟دقیقا همین حالا که از همیشه بیشتر نیازشون دارم باس فراری میشدن؟؟؟ تف :|
پ.ن: ۱ماه مونده تا خط خوردن نهایی بعضی دوست نماها از زندگیم
پ.ن: در اخر تشکر ویژه از خدا...دهنتم س-ر-و-ی-س که توجه نمیکنی اب قطعه و چنان قهوه ای کردی همینجور داره میچکه از ما!
اره :|
+ تاریخ  پنجشنبه 14 آذر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

رادیو √

دوباره که اوضاع ارام شده است دوباره که نگرانی ها کم شده است دوباره که مادر بیماری خودش را فراموش کرده است پاچه گیری ها شروع میشود

غر زدن ها اعتراض کردن ها ایراد گرفتن ها همه از سر گرفته میشود

ای کاش دختری ولگرد بودم ای کاش تمام وقتم را پی خوش گذرانی بودم ای کاش علافی میکردم جای این همه بی حوصلگی

کاش میتوانستم علتی برای مادر بیاورم کاش حداقل دلیلی برای حال روزم پیدا میکردم کاش خودم علت را میدانستم

کاش تمام وقتم را در خواب بین رویاها سپری نمیکردم کاش حداقل خواب ها پر از ارامش بود کاش کابوس ها رهایم میکردند

کاش مادر کمتر نگران بود یا کاش من تا این حد بیخیال نبودم

راستش را بگویم من فقط منتظرم.منتظر یک اتفاق منتظر یک حادثه منتظر یک شوک منتظر دلیلی که همه چیز را کنار بگذارم...درس را زندگی را اشتیاق را خوشحالی را مدرسه را انسان های بی وفا را....

اری فقط بهانه ای میخواهم برای ترک همه چیز

+دستی که هرروز پر از زخم های تازه میشود فریی که هرروز ییشتر عشق خط خطی میشود دردی که هرروز عمقش بیشتر میشود دیازپام هایی که تمام فکر و ذهن این چند روز من بودند پدری که هرروز یکی از دیازپام هایم را میخورد امیدی که هرروز کمتر میشود...

(مادری که مدام می اید و می رود -_- )

++کاش شانه ای داشتم برای گریه کاش رفیقی داشتم برای کمک گرفتن کاش مکانی داشتم برای فرار کاش راهی پیدا میکردم برای خالی شدن....

کاش زودتر بروم از این دیار!!!!

هر لحظه ممکن است بالا بیاورم این خاطره هارا این کثافت هارا این لجن هارا هر لحظه ممکن است منفجر شوم و انسان های اطرافم را نابود کنم

من خطرناک نیستم تنها همیشه طوفان را ارام کردم حوادث را بلعیدم و از نتایج مخرب جلوگیری کردم

اما دیگر حس لبریز بودن دارم دیگر طوفان ها می ایند و می روند و ویران میکنند...من تنها نظاره گر هستم یک تماشاچی یک بیننده ساکت!

+++دلم میخواهد صدایی داشتم دلنشین!

دلم میخواهد در رادیو کار میکردم.برنامه های شبانگاهی بر عهده من بود.شب که میشد انسان های ابله که میخوابیدند من میماندم و شنوندگان شب بیدارم هی من شعر میخواندم هی ان ها تماس میگرفتند هی من متن های غم انگیز میخواندم هی ان ها پیامک میفرستادم هی من اهنگ های ملایم پخش میکردم هی انان لذت میبردند

خیلی دلم میخواهد از من هیچ نباشد جز صدا...خوب میشد هااا!اگر از ادم ها فقط صداهایشان ماندگار بود جای تمام بدی ها و بدجنسی ها!

کاش صدایم چون مسکنی میشد برای شنوندگان تنها و پردرد شب ها!


پ.ن:نیازمند یک همدم برای شب بیداری هایم! :(

پ.ن:خداوندا گوش هایم را از من بگیر.چشم هایم را نیز...از دیدن و شنیدن اطرافیانم شرمسارم!

پ.ن:خستم خیلی خسته.خستم از بس از اطرافیام ک-ی-ر خوردم!!

پ.ن:تموم کنید این عذابو......

+ تاریخ  شنبه 9 آذر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

42√

نوشتنو دوست ندارم هیچ وقتم دوست نداشتم ولی نمیدونم چرا مینویسم

هیچ وقتم نتونستم ادبی بنویسم حتی اگه ادبی هم نوشتم از نظر خودم مزخرف ترین نوشته بوده

یه عالمه نوشتم ولی یجوری بود.میدونی حرف دلم توش نبود

واسه منی که کلا ادم راحتی هسم سخته که بخوام حرفامو لای واژه های ادبی بگنجونم

+دیگه تحمل ندارم دیگه نمیتونم منتظر بمونم میخوام برم.اما جای دوری نه.میخوام برم توی خیابونا...۲تا خیابون بالاتر شایدم پایین تر.فرقی نمیکنه

میخوام این موقع شب برم که معلوم باشه هدفم چیه!چیز خاصی هم ندارم با خودم ببرم فقط خودمم.میخوام ماشینا برام بوق بزنن و من فحششون بدم میخوام پیشنهاد های چیزی بهم بدنو سر قیمت چونه بزنم

میخوام گند بزنم به همه چیز میخوام روزی چندبار خودمو بفروشم میخوام انگل جامعه باشم

حرفیه؟؟!

++خیلی عصبیم.خیلی خیلیییییی.اونقد که میتونم جفت پا برم تو شکم هرکسی که بخواد ازم انتقاد کنه یا از کارام ایراد بگیره!

فقط تیغ کمکم میکنه خالی بشم.چشمامو بستمو زدم.زدمو زدمو زدم.دقیقا ۴۲ بار ۴۲ جوی خون ۴۲زخم.درد شدید....و الانم که داره خوب میشه خارش روانی کننده!!!!!!!!

+ تاریخ  پنجشنبه 7 آذر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

هی که....√


هی که تنها میشوی
هی که غمگین میشوی
هی که دلت میگیرد
هی که فشار های زندگی زیاد میشود
هی که کمرت خم میشود
هی که تلخی ها را میچشی
هی که زندگی زهرمار می شود
هی که علامت سوال های زندگی زیاد میشود
هی که رابطه ها تمام نشده می ماند
هی که خیانت ها را میبینی
هی که قلبت تیر میکشد
هی که زخم معده توانت را میبرد
هی که تیغ میکشی
هی که از خون لذت میبری
هی که هر دردی ارزو میکنی سر اطرافیانت می اید
هی که از مردها متنفر میشوی
هی که مهتا را میبینی
هی که کتاب هارا پاره میکنی
هی که هیچ کس نمیبیند هیچ کس نمیشنود
هی که مشکلات را توی سینه ات حبس میکنی
هی که تنهایی
هی که صدای داد می اید
هی که جیغ میشنوی
هی که گریه میبینی
هی که به پنجره فکر میکنی
هی که تصور میکنی تصور میکنی تصور میکنی....
هی که خسته می شوی
هی که مشکلات غول میشوند
هی که تو را له میکنند
هی که کابوس میبینی
هی که توی خواب سیاه می پوشی
هی که همه چیز واقعی می شود
هی که میترسی
هی که بی پناه می شوی
هی که هیچ کس نیست
هی که درس ها انباشته می شود
هی که به فکر فرار کردنی
هی که جایی نداری بروی
هی که لبانت کبود میشود
هی که نفست را نگه میداری
هی که چیزی ارامت نمیکند
هی که میخوای تمامش کنی.....!
+ تاریخ  جمعه 1 آذر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

من طالب ارامشم!√

اهنگ مال یه سال پیشه ولی وقتی گوشش میکنم انگار ۶-۷سال از اون موقع ها گذشته انگار هر روز این یه سال قد چندماه گذشته....به این تابستونو به این اتفاقا که فک میکنم میبینم چه تحملی داشتم اصا این ۴سال چه تحملی داشتم چجوری تا اینجا کشوندم خودمو!!!


حالا باس انتظار یکم ارامش داشت چند وقت زندگی اروم نه؟ولی خبر نی بیماری مامانه ذهن خراب من کارای بابائه نبود خواهره پوووووففففففف!

چشمامو میبندم اهنگای پارسالو گوش میدم تصور میکنم پارساله تصور میکنم اون روزه تصور میکنم بعد کلاس فتوحیه تصور میکنم دوباره داریم با مهتا تو اون کوچه برمیگردیم تصور میکنم هیچ اتفاقی نیفتاده همه چی خوبه همه چی رو به راس!

تو تصورم باز دست میدیم باز لبخند میزنیم تو تصورم مهتا همون دختر سابقه...

بعد تصور میکنم جلو چشاش از وسط خیابون میرمو اون هی حرص میخوره از خل بازیای من!هی تصور میکنم من تو ایستگاه این دست خیابونم مهتا اون دست هی تو تصورم براش دست تکون میدم هی دست تکون میدم هی دست تکون میدم

اینقد دست تکون میدم تا مهتا بره بعد یه راه طولانیو میگیرم با یه دنیا غم پیاده میام خونه

هی تصور میکنم پارساله همه چی خوبه!

بعد به یه جایی که میرسم بغض خفم میکنه پرتم میکنه تو واقعیت میشینم زار میزنم

نه نمیخوام باور کنم حقیقتای تلخ این مدتو.میخوام همش پارسال باشه میخوام همش من باشمو خیال اون روزا...


+ تصمیمو گرفتماااا.قراره برم.این شهرو با همه ادماش با همه دوستا با همه فامیلا با همه خیابونا و کوچه ها و پارکا و کافه ها و خاطره ها میذارمو میرم...میرم دور دورااااا اون جاها که دیگه هیچی منو یاد گذشته نندازه

روزی که بخوام برم هرچی تا اینجا بوده رو از رو دوشم برمیدارم همه ارزوهارو میریزم تو یه کیسه همه رو میریزم دورو میرم.ذهنمو پاک میکنم سفید سفید اصا انگار هیچ وقت راهنمایی و دبیرستان وجود نداشته انگار من هیچ وقت این سنو این دورانو نگذروندم


میدونی بیچاره مامانه.چه ارزوهایی که نداره چند سال منتظر مونده تا این موقع برسه تا من سرافرازش کنم ولی متاسفم مامی

فری باید بره.اگه نره زیر خاطره ها دفن میشه کم کم خفه میشه به جنون کشیده میشه.متاسفم که اینجوری شد متاسفم که این بودم متاسفم که اینقد ضعیف بودم متاسفم که مدام جا زدم متاسفم که همش کم اوردم متاسفم که همه پیروز شدنو من باختم


"متاسفم....."


ببخشید که ارزوهاتو به باد میدم ببخشید که زحمتاتو هدر میدم ببخش ولی مجبورم. واسه خوب بودن واسه خندیدن واسه نفس کشیدن من باید برم باید دور شم

من نمیتونم بمونمو از این به بعدشو ببینم نمیتونم اینجا....لطفا درک کن!


++ گذشتن و رفتن سخته حتی اگه ادمایی که اونجا منتظرت باشن فرشته باشن حتی اگه ارزوهات اونجا باشه ولی گذشتن از اینجا این ادما این اشناها این خیابونا که سال به سال توش قد کشیدی گذشتن از خونه ای که تمام غمو شادیات توش بوده خیلی سخته

از الان دارم با همه چی خدافظی میکنم از الان دارم خودمو عادت میدم به اینجا نبودن

چند وقت شده نمیدونم دقیق ولی فک کنم نزدیک ۲ماه هست بیرون نرفتم

دلم خیلی گرفته خیلییییییییییی

کاش هیچی اینقد تلخ نبود!


+++ خدایا یادت نره باهام چیکار کردی یادت نره چجوری سختی هارو ریختی رو سرم یادت نره تنهام گذاشتی یادت نره هییییی پشت سر هم بدشانسی نوشتی برام.خوووووووب؟؟؟؟یادت نره!

+ تاریخ  چهارشنبه 29 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

فری که باشی√
فری که باشی باید دنیارو غمگین ببینی
فری که باشی باید اهنگای غمگین بگوشی
فری که باشی باید غماتو واسه خودت نگه داری
باید واسه همه تکیه گاه باشی واسه همه گوش شنوا باشی
باید به درد دل همه گوش کنی ولی دردای خودتو به کسی نگی
فری که باشی باید رازدار همه باشی ولی رازهاتو به کسی نگی
فری که باشی نگاهت همیشه غمگینه
مشکلات حتی کوچیک هم برات خیلی بزرگ میشن
فری که باشی زود سردرگم میشی زود هنگ میکنی زود خسته میشی
فری که باشی کم میاری جلوی سختی های کوچیک هی بد بیاری میاری هی بد شانسی میاری
فری که باشی یه موجود به درد نخوری توی مغزت مدام حرف میزنه جسمت ساکته اما تو مغزت پر از صداس
فری که باشی همه برات مهمن ولی تو برای کسی اهمیت نداری
فری که باشی نفس کشیدن هم برات سخته بودن بین این اشناها بین این ادما برات عذابه
فری که باشی گریه همدم شباته زندگیت رو هواس امید نداری
فری که باشی عاشق ارزو های محالی عاشق زجر کشیدنی عاشق درد دیدنی
فری که باشی دنبال بهانه میگردی واسه دپ بودن واسه دور بودن واسه تنها بودن
فری که باشی مهتا همیشه برات زندس خودش خاطراتش ولی میخوای که فاصله بگیری
فری که باشی قید ادمای مربوط به مهتارو میزنی
فری که باشی بعضی حرفارو باید فقط بشنوی سکوت کنی جواب ندی 
فری که باشی هی باید خودتو اروم کنی
فری که باشی باید تنفرتو سرکوب کنی نشون ندی
فری که باشی فقط فری هسی نه کس دیگه فقط میخوای فری باشی نه کس دیگه فقط میخوای فری بمونی نه کس دیگه
فری که باشی تازه میفهمی زنذگی هرچقدر هم اسون میتونه سخت باشه....!
+ تاریخ  شنبه 25 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

بارون که میزنه این اسمون منو

دیوونه میکنه

خون گریه میکنه

هی پا به پای من تو این خیابونا

من گریه میکنم اون گریه میکنه

بارون که میزنه باز جای خالی تو درد میکنه

تو کوچه های شهر میفهمم اینو من

تنهایی ادمو ولگرد میکنه

من هنوز نگرانتم

وقتی که بارون میباره

نکنه اون که باهاته یه روزی تنهات بذاره

من هنوز نگرانتم

رفتی تنهایی که چی شه

یکی اینجاس که مردن واسه ی تو زندگیشه

بعد تو با کسی قدم نمیزنم از کوچه ها بپرس

سیگارای من ترکم نمیکنن باور نمیکنی از پاکتا بپرس

من هنوز نگرانتم

وقتی که بارون میباره

نکنه اون که باهاته

یه روزی تنهات بذاره

من هنوز نگرانتم 

رفتی تنهایی که چی شه

یکی اینجاس که مردن واسه ی تو زندگیشه

من هنوز نگرانتم نگرانتم نگرانتم نگرانتم..........


همین!شب بخیر :((((

+ تاریخ  جمعه 24 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

حتی اگه ارزویی باشه که باید به گور ببری.....!√

من خستم ، از هرروز گریه کردن خستم ، از بی هدفی و بی ارزویی خستم ، از پوچی خستم ، از این که اونقد قوی نیستم تا بتونم بزنم تو دهن بعضیا و خفشون کنم خستم ،از بی پناهی خستم ، از بی تکیه گاهی خستم ، از خودم خیلی خیلی خستم

کی تموم میشه پس؟کی این تپش قلب تموم میشه؟کی این جریان هوا قطع میشه؟کی وقتش میرسه؟

باور کن خدا من نمیخوام بمونم من هیچی نبودم هیچی نیستم هیچیم واسه از دست دادن ندارم هیچی هم نمیشم هیچیم به دست نمیارم...فقط وقت تلف کردنه فقط عذاب کشیدنه

من هیچ جارو ندارم هیچ کسو ندارم خیلی سخته خیلی درد داره خیلیییییی.خیلی زخمی شدم زخمام عمیق بود

د ببر منو دیگه!دهنت سرویس اینم زندگی بود؟؟این رسمش بود؟این بود همه اون چیزایی که ازشون میگفتی؟؟؟

خدایا من حواسم نبود اب قطعه تو دیگه چرا؟؟؟


+یه عالمه لوله و سرم وصل بود بهم یه پسر بچه خوشگل شیطون داشتم.عاشقش بودم.بدجنس بودم اما واسه پسرم میمردم از ته ته قلبم حسش میکردم.وقتی قلقلکش میدادمو اون میخندید دنیام پر از شادی بود دیگه غم وجود نداشت وقتی دستش گرفت به سرمم وقتی محکم بغلم کرد وقتی اونم اینقد دوسم داشت....این لحظه ها هیچ وقت از یاد ادم نمیره بخصوص از یاد من حتی اگه این لحظه های شیرین فقط توی خواب باشه حتی اگه بدونی تو هیچوقت بچه ای نخواهی داشت حتی اگه ارزویی باشه که باید به گور ببری.....!

+ تاریخ  یکشنبه 19 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

night time√



ناراحت بودن که همیشه نباید دلیل داشته باشه

یوقتایی ناراحتی

کاملا بی دلیل ناراحتی

یوقتایی میرسی به جایی که ناراحت بودن دپ بودن فسرده بودن تو اون نقطه طبیعیه عادیه مث نفس کشیدن مث پلک زدن یجورایی غیر ارادی میشه

انگار این غم لعنتی رفته توی خونت انگار توی کل بدنت پخش میشه یه قسمتی از تو

اون نقطه که برسی از خودت بیزاری از دنیا بیزاری از ادما بیزاری از زندگی کردن بیزاری

ااااااااخخخخخخخخخ

دیگه توانشو نداری ادامه بدی دیگه درد واست نا نذاشته دیگه فقط میخوای بگذره....بگذره و تموم بشه

ولی نمیشه تموم نمیشه نمیگذره تو هسی این دنیا هس ادما هسن ادمای بد زیااااااااااد هسن و نمیدونی چیکار کنی

تو گم شده هسی تو توی دنیات گم شدی از ترس صدات در نمیاد نمیتونی جیغ بکشی فریاد بزنی کمک بخوای توی خودت خفه شدی داری ذهنتو به نابودی میکشی و هیچ کس نیس که ببینه که بفهمه که درک کنه که کمک کنه

میگیری چی میگم؟؟؟

میخوای چشماتو ببندی خیال کنی که هیچی اینجوری نیس که همه چی مطابق میل توئه! نه اصلا میخوای خیال کنی یه زندگی رویایی رو

دیگه جنب و جوش مردم برات معنی نداره به همه چی پشت پا میزنی میگی ک.و.ن ل.ق دنیا راهتو میگیریو میری

چه اهمیتی داره؟ها؟؟وقتی قراره تموم شه چه فرقی داره خوب زندگی کنی یا بد؟چه فرقی داره اسطوره دنیایی که توشی بشی یا یه ل.ا.ش.ی ؟؟

+بگذر بگذر بگذر

دیگه اخمات اهمیت نداره دیگه گریه هات اهمیت نداره دیگه داد و فریاد اهمیت نداره دیگه دعوا و نمره و مرگ و زندگیو شادیو غم اهمیتی نداره

دیگه مهم نی کی چی میگه کی چی میخواد دیگه مهم نی دروغ میگی یا راست دیگه مهم نی درس خوندی یا نه دیگه مهم نی حیوونی یا انسان دیگه مهم نی فرق بین تو و خدا دیگه مهم نی!!!!


+دوباره بی حس شدم.مث ۲سال پیش!بی حس بی حس ... درد وجود نداره خاطره ها نمیتونن درد ناک باشن فقط حفره های خالی قلبم اذیتم میکنه فقط دیدن قیافم تو اینه اذیتم میکنه فقط امیدوار بودن اذیتم میکنه

اما خیالی نی

میدونی ساعت از ۱۰گذشته؟؟میدونی خیلی وقته اینجوری اینجایی؟؟خیلی وقته چشاتو بستیو باز نکردی؟

+ تاریخ  چهارشنبه 15 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

تمام دنیا سهم شما ای کاش هایش سهم من !!!√

از تمام زندگی تنها حسرت هاش واسه من موند

حسرت شادی حسرت خندیدن حسرت رسیدن به ارزوها

حسرت خیلی چیزا که جاش نی بگم


هی زندگی خوشحالی نه؟تو بردی....من باخت سختیو تجربه کردم چنان شکستی خوردم که از صحنه رفتم بیرون!

یه چیزی اینجا درست وسط قفسه سینمو داره سوراخ میکنه مثل دریل داره سوراخ میکنه میره تو

درد داره خیلی درد اونقد درد میکنه که همه بدنمو داره از کار میندازه


ای کاش...ای کاش دلخوشی برام مونده بود کاش دلبستگیی داشتم کاش اینقد خالی نبودم اینقد پوچ نبودم

تمام دنیا سهم شما ای کاش هایش سهم من !!!


+دلم برف میخواد یه عالمه برف که بشینم وسطش تا نصفه فرو برم توی برفا زانوهامو بغل بگیرمو گریه کنم.گریه کردن و لرزیدن توی برف عالیه بی نظیره خارج از حد تصوره حتی!!!

از این سرمای بی برفو بارون خستم از این شهر کویری خستم از این ادمای بیخودش که انگار روحشون مرده خستم دلم زندگی میخواد سرسبزی میخواد برف و بارون شدید میخواد جنگل مرطوب میخواد دریا با ساحل صخره ای میخواد دلم صدای حیات میخواد...

میخوام این شهر پر از دودو دمو با مردم سختو بیرحمشو با این اب و هوای مزخرفشو با همه ی خاطرات لعنتیشو با اون رود خشک شده عذاب اورشو میخوام همه اینارو بذارمو برم میخوام فرار کنم از این جهنم میخوام جایی باشم که اینجا نباشه اینجوری نباشه...

جایی که جا باشه شهری که شهر باشه مردمی که مردم باشن دوستایی که دوست باشن میدونم همش باهم وجود نداره اما حداقل یکیشم باشه واسه من کافیه

واسه منی که از همه دنیا زخم خوردم فقط یکیشم کافیه


هنوزم از خونه بیرون نرفتم.۱ماه شده ناراحت نیسم ولی شادم نیسم

تمام ارزوی من مردنه خلاص شدن از این زندگی بیخود


++تنها چیزی که خیلی دلم میخواد شیک مردنه.مرگ توی خونه خیلی بی کلاسه خودکشی باید ابهت داشته باشه باید شیک باشه مثل برخورد با یه ماشین با ۱۵۰تا سرعت توی اتوبان یا مثل سقوط از یه صخره توی یه دریا با ۱۰۰متر عمق

توی زندگی که هیجانی پیدا نکردم دنبال یه مرگ پر هیجانم

اگه راهی سراغ دارید پیشنهاد بدین

+ تاریخ  دوشنبه 6 آبان1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

از جهنم هم جهنم تر!√
حوصلم سر رفته دلم تفریح میخواد ولی حوصله هیچی رو هم ندارم

دقیق حساب کنیم الان غیر از مدرسه و کلاس کنکورو ازمون ۳هفتس هیجا نرفتم هیچ جااااااا

از اتاقم دیگه بیزار شدم هروقت میام توش بغض میشینه تو گلوم از اون اتاق اونوری هم که قبلا توش بودم متنفرم اونجا هم پر از خاطرس پر از بوی مهتا اون یکی اتاقه هم که اتاق خواهره بود اونجا هم میرم بیشتر حس تنهایی میکنم بیشتر یادم میفته خواهره رفته من تنهام دلم خیلی گرفته خیلیییییییی

هیچی بهم حال نمیده دیگه شادی برام معنی نداره جمعه تولد ترلان بود بچه ها داشتن میزدنو میرقصیدن تو اموزشگاه باز دلم گرفت داشتم خفه میشدم از بغض اگه ۴سال پیش بود تمام بچه هارو من میچرخوندم ولی الان دیگه سروصدا و خوشحالی و جیغو بزنو بکوب برام معنی ندار

+دیروز مهتا تو کلاس اومد دستشو گذاشت روی شونم درگوشم گفت "اینقد امار نده برات خوب نیس" حالم افتضاح شد اینقد افتضاح که نمیتونم توصیفش کنم چندماه بود؟

غیر از اون روز ک تو حیاط بازومو گرفتو دادو بیداد کرد ۴ماه بود حسش نکرده بودم کنار خودم. 

مدرسه دیگه رنگی نداره برام از درس و کتاب بیزارم بیزار صبحا ب زور بیدار میشم با یه اخلاق سگی میرم مدرسه درست حسابی هم درس نمیخونم برخلاف بقیه اصلا برام مهم نیس دانشگاه چی قبول شم هرچی باشه حتی اگه تاپ ترین رشته توی تاپ ترین یونی هم باشه بازم جهنمه

حوصله اشنا شدن با ادمای جدید رو ندارم! من حوصله خودمم ندارم!! میدونی دلم چی میخواد؟؟دلم یه پینت بال میخواد یه پینت بال مثل پارسال با همون ادما با همون مهتا نه این مهتایی که هیچکس نمیشناستش دلم شادیه اونجوری میخواد !!!

دلم میخواد یه انگیزه باشه که از خونه برم بیرون که برم گالری که خوشگل کنم دلم انگیزه میخواد خدااااا دلم میخواد دوباره ۸۰دقیقه کلاسو با ذوق اون ۱۵مین زنگ تفریح تحمل کنم دلم میخواد زنگ تفریحا دوباره مهتا باشه کلی حرف باشه دلم سکوت نمیخواد توی کلاس نشستن و بی معنی بودن همه زندگیو نمیخواد من این ادمارو نمیخوام چرا درک نمیکنن من باید برم؟؟؟

+چند روزه همش دارم فک میکنم من نباشم چی میشه بقیه چیکار میکنن زندگی هاشون چجوری میگذره وجودم برای هرکس چقدر اهمیت داره مثلا من بمیرم چندروز بعد خبرش میپیچه چند روز بعد مهتا میفهمه توی مدرسه چی میگن تو اموزشگاه چی میگن کیا از رفتاراشون با من پشیمون میشن!

میدونی ولی حتی حوصله مردن هم ندارم حوصله کشتن خودمم ندارم حوصله شکست خوردنو زنده موندنم ندارم حوصله روانشناس ندارم حوصله قرص خوردن ندارم حوصله گریه کردن ندارم حوصله هیچیو ندارممممم واقعا حوصله هیچیو ندارم....

++شبنم گفت فردا نمیاد مدرسه این ینی از جهنم هم جهنم تر!

+ تاریخ  دوشنبه 29 مهر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

گذشته حال اینده√


کاش رفتن از این زندگی به راحتی اف کردن ای دی بود کاش به راحتی دی اکتیو کردن اف بی بود کاش به راحتی خاموش کردن گوشی بود....

ای کاش حذف کردن بعضی از ادما به راحتی انفرند کردن بود به راحتی block کردن بود وقتی حذف میشدن خاطراتشونم باهاشون پاک میشد

کاش انصراف دادن از این زندگی جهنمی به راحتی بیرون اومدن از دنیای مجازی بود به راحتی قطع کردن نت بود
یهو همه چی تموم میشد

یا حداقل کاش زندگی یه کنترل داشت مث کنترل دی وی دی باهاش زندگیو نگه میداشتی میزدی عقب عقب عقب میرسیدی به اون روزای خوب بعد دکمه پخش رو میزدی برمیگشتی به اون روزا

اون روزایی که همه چی خوب بود دنیا پر بود از رنگای قشنگ تابستونا عشق بود زمستونا پر برف بود روزایی که امیدوار بودی. مردم اطرافت مهربون بودن خونه مادربزرگ طعم شیرین خوشبختی داشت
اون روزایی که زندگی مهربون بود اون روزایی که صدای تولدت مبارک توی گوشت مال یه روز فوق العاده بود روزایی که انسان ها همدیگه رو برای خودشون میخواستن نه برای پول و جسمو هزار کوفت دیگه

روزایی که کلاغای سیاه هم دوست داشتنی بودن روزایی که گربه سیاهای محله هم جزو گربه ها بودن اون روزا که تو بودی من بودم خدا هم بود

روزایی که بزرگ ترین درد دنیا درد دندون شیری بود که لق میشد بزرگ ترین ناراحتیا مال قهرهای ۳-۴ساعته بود
ای کاش ای کاش ای کاش....

یه راهی میخوام که جلوی هجوم خاطراتو بگیرم یه راهی که یادم بره تمام گذشته رو تمام خاطره های خوب و بدو همه چیز... یه راهی که مغزمو مث کیلومتر شمار تاکسی یهو صفر کنه

وقتی فک میکنم به گذشته حتی به پارسال همین موقع میبینم بازم اوضاع بهتر بود مهتا بود اون ۲تا بودن دور همی های ۴نفره پیچوندن ها کافه رفتن هامون دلهره و اضطراب هامون خندم میگیره به اون روزا به اون خوشی های زودگذر فقط ۲-۳ماه بود! ۲-۳ماه خوب بود و بعدش انگار زندگی سیاه شد انگاری خورشید زندگیم غروب کرد و برای همیشه شب و ظلمت توی وجودم باقی موند

فقط ۱شب خواب راحت فقط ۱صبح بدون بغض بیدار شدن فقط ۱ذره امید ۱ذره خوشحالی اینا خیلی زیاده؟نه؟؟

حتما زیاده که خدا بهم نمیده

چرا ادما میان و میرن چرا وقتی میخوان برن اصلا میان چرا نمیمونن؟چرا؟

سوال میپرسم جواب نداره؟؟؟؟!!

+ تاریخ  چهارشنبه 24 مهر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

سرماخوردگی√
من تنهایم

مادر من هیچگاه به من نزدیک نبود هیچگاه علت گریه هایم را نپرسید هیچگاه پیگیر بی حوصلگی هایم نبود هیچگاه علت تلاش هایم برای مرگ را نپرسید هیچگاه جویای عوامل ناامیدیم نشد تنها فکر میکرد با کشاندن من در تیزهوشان وظایف مادری اش تمام شده است

هیچگاه دوران بلوغم را کنارم نبود وقتی خودم را بدبخت کردم هم نبود هیچ اموزشی هم به من نداد به خیال خودش مدرسه ، مدرسه تیزهوشان ، اینده ، کنکور ، تمام اهداف عالی زندگیست!

مرا تنها رها کرد نفهمید که من یک روز چشم باز کردم و به او نیاز داشتم اما نبود. نفهمید که من به یکباره دنیای بزرگ و بی رحم اطرافم را تنهایی دیدم نفهمید که چقدر احساس بی پناهی کردم چقدر ترسیدم چقدر ادم های ظالم را دیدم نفهمید که خودم را در اتاقم محبوس کردم هیچکدام را نفهمید هیچگاه نفهمید مادرم تمام دنیا را مدرسه تیزهوشان دید تمام دنیا را نمرات بیست دید و اکنون تمام دنیا را رشته پزشکی میبیند و تمام

پدرم....پدرم هیچگاه مهربان نبود هیچگاه دست نوازش پدرانه نداشت هیچگاه خنده های مهربانی نداشت پدرم فکر میکرد داد های یک مرد نشان از مردانگی اوست فکر میکرد کوچک شمردن همسر و دخترانش نشان از قدرت اوست فکر میکرد خیلی مرد است خیلی!!

پدرم هیچگاه نپرسید خوبی؟هیچگاه جلوی دیگران مرا دخترم خطاب نکرد من همیشه با واژه ی این دختره خطاب شدم و پدرم فکر میکرد این ها همه نشان از بزرگی اوست پدرم کمبود های عاطفی خود را با داد زدن بر سر خانواده اش خالی کرد پدرم فامیل خودش را تمام دنیا میدانست و بقیه انسان ها پشمی بیش نبودند....

پدر و مادرم بارها جلوی دیگران مرا حتی خواهرم را کوچک شمردند و ما سخنی نگفتیم ان ها هیچوقت سخن مشترکی با یکدیگر و با ما نداشتند حتی هنگامی که لاشه ی بی جان مرا از بین اب ها اوردند هم حرفی نداشتند هنگامی که مرا تیغ به دست و با دستانی خونین یافتند هم سخنی نداشتند.پدر و مادر من بارها تا مرز طلاق رفتند بارها مشاور خانواده رفتند بارها و بارها و اما هربار بی نتیجه تر از قبل

اما من را نبردند خودشان هم سخنی نگفتند ...گاه درون گوش هایم از سکوت بیش از حد صدای هوا حس میکنم نمیدانم بخاطر راک گوش دادن های مداوم است یا صدای هوای اطرافم هم دارد در می اید از این همه تنهایی

و اما خواهرم....خواهرم تمام دوران بودن در خانه پدری اش مرا کودکی ۵ساله فرض میکرد هیچگاه باهم صمیمی نبودیم هیچگاه رازهایمان را باهم درمیان نگذاشتیم هیچگاه همدم دردهای یکدیگر نشدیم و من مادرم را مقصر میدانم بخاطر اختلاف سنی زیادمان

حتی گردش هایی هم که باهم میرفتیم من چون کودکی ۵ساله کنارش تصور میشدم.در سنین ۱۳-۱۴ سالگی به او حسودی میکردم به قد بلندش به زیبایی اش به رابطه صمیمی اش با مادرم بعدها بزرگتر که شدم درد ها را که خودم تنهایی حس کردم پخته تر که شدم توانستم تظاهر را در نگاهش بخوانم توانستم بفهمم او نیز چون من تنهاست اما برای باهم بودن دیر بود گویی زمان با من لج داشت!نامزد که کرد بیشترو بیشتر دور شدیم کم کم وقت هایمان برای هم تمام شد حتی گردش های ۲نفره مان نیز تمام شد

و او که رفت من دیگر از خانه به قصد گردش بیرون نرفتم دیگر حوصله خیابان ها ماشین ها ادم ها مغازه ها شلوغی ها خوشحالی ها شور و اشتیاق ها خرید های سال نو و هیچ چیز دیگر را نداشتم

دوستانم ....دوستانی که تمام زندگی ام را صرف انان کردم تمام خلاء های وجودم را با ان ها پر کردم تنها به من پشیمانی را هدیه کردند تنها زیر پاهایشان مرا له کردند تنها به هنگام سختی های من کار داشتند مشغله داشتند درس داشتند زندگی داشتند....

دوستانم یا بهتر بگویم به ظاهر دوستانم مرا بابت انچه در وجودم بود تحقیر میکردند حتی مهتا بارها و بارها مرا دست انداخت و من هیچ نگفتم اعتراضی نکردم و اکنون نمیدانم چرا؟چرا من هیچ نمیگفتم چرا تحمل میکردم....اما اهمیتی ندارد چون باز هم سکوت کرده ام در مقابل تمام رفتارهایشان

حتی دوستان نتی هم همین گونه بودند بارها پیش امد که وبلاگ هایشان را حذف کردند و بدون هیچ خبری مرا مدت ها در خماری گذاشتند بارها پیش امد که اکانت هایشان را بستند چراغ ای دی های یاهویشان مدت ها روشن نشد و من همیشه منتظر بودم امید داشتم که برمیگردند حتی بودند ان هایی که تا همین امروز هربار شماره ان ها را گرفتم کسی در ان سوی خط گفت مشترک مورد نظر تلفن همراه خود را خاموش کرده است

من چقدر لرزیدم از این خاموشی ها....

وفادار ترین دوستانم همدردترین خانواده ام تنها و تنها تیغ هایم بودند حتی قرص ها هم به اندازه تیغ هایم وفادار نبودند به خیلی ها گفتم مادرم تیغ ها را جمع کرده گفتم تیغ ندارم تا نگران نشوند اما در حقیقت کشوی میزی درست بغل تختم پر از تیغ است انواع تیغ ها تیغ هایی که شاید خیلی از شماها توی عمرتان از نزدیک ندیده باشید تیغ هایم در سکوت و اشک دردهایم را از نگاهم خواندند و به خود جذب کردند حتی تیغ هایی بودند که به هنگام ناراحتی در بین انگشتام شکستند و به پای حال ناخوش من سوختند و تمام شدند.تیغ های من همچون سیگارهای شماست رفیق هایی که تا لحظه اخر هستند وفادار هستند!!!

من دختری ۱۸ساله با بغض هایی کهن در گلو اینجا نشسته ام اشک هایم را فرو میخورم و علت گلودرد هایم را سرماخوردگی جا میزنم.... باشد که من دیگر نباشم!

+ تاریخ  دوشنبه 22 مهر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

19 مهر√


--چه کاری بود که من کردم تورو سوزوندم از ریشه این اتیش همون روزه که دامنگیر من میشه

رفتی که تنها بمونم با خودم هیزم اتیش تنهایی شدم

باعث اون همه تنهایی منم عاقبت باید که تنها میشدم

 

اشکام داره میریزه روی کیبورد نمیتونم نمیتونم حرف بزنم نمیتونم بگم چه مرگمه نمیتونم برای این حالو روزم دلیلی پیدا کنم نمیتونم خوب باشم نمیتونم شاد باشم

زندگیم درد میکنه حس مرگ دارم....

--توی این خونه ی متروک دلم جون میده میمیره شباشم بی ستارستو غروباشم نفس گیره

به تو بد کردمو الان ببین عاقبتم اینه

که تنهامو دل تنگم دیگه ساکت نمیشینه


خدایا کمکم کن خدایا این دردو از من دور کن این حس خالی بودن پوچ بودن نیستی این خل بازیا این تیغ زدنا این قرص خوردنا همشونو از من دور کن

خدایا روزای خوبو برگردون همون روزایی که مدرسه بهشتم بود همون روزایی که مهتا بود همه چی خوب بود مشکلات نبود این دروغا نبود

خدایا همشونو برگردون من دیکه تحمل ندارم دیگه نمیکشم دیگه این تنهاییو نمیتونم هضم کنم

من ضعیفم خدا میفهمی؟؟؟میفهمی من چقد ضعیفم؟؟؟

تو که میبینی توی همه ازمایشای زندگیم شکست خوردم چرا بازم امتحانم میکنی؟؟چرا ؟؟؟


--بودی کنار من اما چه سوتو کور من بودمو خودم با این همه ولی از گوشه گیریات خسته نمیشدم

تو با خودم که هیچ با سایه ی منم حرفی نمیزدی با این همه ولی به شب نشینی دلم خوش اومدی 

با این همه ولییییییییی

به شب نشینی دلم خوش اومدی

خوش اومدی.......


کمکم کن خدا 

کمک

داری میبینی که دنیا برام دنیا نیست میبینی که کل زندگیم توی اتاقم میگذره روی تختم میبینی که دیگه نرمال نیسم میبینی که وسط خنده هام میزنم زیر گریه وسط شوخی یهو پاچه میگیرمو سگ میشم میبینی روزامو

پس چرا ؟؟؟ چرا کمکی نمیکنی؟ این مصلحت تو چیه؟؟؟؟


--از چی برات بگم وقتی نگفته هام با من اجین شده حس میکنم دلم غمگین ترین دل روی زمین شده روزا که میگذرن اما محاله که حسم عوض بشه

اخه هرشب یه ذره شعر روح خرابمو سمت تو میکشه


خیلی وقته دیگه توی حیاط مدرسه نمیام دیگه به اون روزا فک نمیکنم به اون روزا که با مهتا کل حیاطو قدم میزدیم دیگه به اون دیوار نگاه نمیکنم دیواری که 3 سال تمام روش میشستیمو معاونا از دستمون حرص میخوردن دیگه توی دروازه نمیشینم چون دیگه مهتایی نیس که رو به روم بشینه

این مهتا ینی واقعا همون مهتاس؟همونی که پارسال توی همون دروازه سرمو گرفت توی بغلشو گریه کردم؟؟؟زار زدم...این همون مهتاس؟؟؟؟همونی که مامانه رو پیچوندم زیر بارون رفتیم امادگاه؟؟؟این همون ادمیه که بخاطرش همه رو گذاشتم کنار؟؟؟

نه که از رفتنش داغون شده باشم نه از این که همه باور هام شکست از این که اعتمادم خورد شد از اون دروغایی که پشت سرم گفت از اینا دارم میشکنم دارم له میشم

همش فک میکنم این همون ادمه؟؟؟

ناراحتم دارم درد میکشم من چجوری تمام 7سال گذشته رو بذارم پشت سرمو برم؟؟؟چجوری همه چیزو فراموش کنم؟؟

اصلا همه اینا به درک دروغایی که گفتو چجوری تحمل کنم؟؟؟سوء استفاده هایی که ازم کردو چیکار کنم؟؟؟

کم که نیست اخه لامصب 7 ســــــــــــــــــــــــــــــــــاله.میفهمی ینی چی؟؟؟؟

خدایا بس نیست؟؟؟چقد دیگه؟؟؟چند نفر دیگه باهام اینکارو کنن تو خوشت میاد؟؟؟

مهتا 4مین نفر بود.......جواب اعصابم داغونم پلکی که 2ثانیه یه بار میپره دستایی که به شدت میلرزه جواب اینارو میدی؟؟؟این عدالت توئه؟؟؟

نه این اشتباه منه اشتباه من مثل همیشه اشتباهات من با تاوان های سنگین

دیدی چی ازم مونده؟؟؟یه موجود افسرده که همیشه توی خودشه که هفته به هفته بیرون نمیره حتی گالری هم برام جهنمه.کجای این دنیا مال منه تا بتونم برمو ارامش بگیرم؟؟؟

چقدر دیگه توی خیابونا بزنم زیر گریه چقد ادما با ترحم نگام کننو رد بشن؟چقد؟؟؟


هیچ هدفی نمیبینم توی زندگی.منم دلم میسوزه برای همه اونایی که از کنارم رد میشنو با ترحم نگام میکنن اینا خودشون هدفی دارن از زندگی؟؟

چجوریه با چه انگیزه ای این همه سختیو تحمل میکنن؟واسه چی ادامه میدن؟

من که صرفا دارم میگذرونم

و به شدت خستم از ادمای 1بعدی اطرافم از روبات هایی که اطرافمن دلم یکیو میخواد از جنس خودم یکی که ارامشو بهم برگردونه


--امشب قراره که با خاطرات تو بازم بشینمو باز درد و دل کنم با کاغذای شعر صبحو ببینمو غرق خودم بشم با قطره های اشک رو کاغذای خیس

این بیت اخره اما همیشه شعر پایان قصه نیست......

.

.

.

بالاخره این اهنگا بغض 3ماهه رو شکستو یکمی از این حرفا ریخت بیرون :(

+ تاریخ  جمعه 19 مهر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

بیشتر از 10 بار نوشتم

خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی هم نوشتم هربار

ولی پاک کردم

این حرفا نمیاد بیرون

نمیدونم چرا

لعنت! 





اره دست خودمه

1کلمه حق نداری نصیحت کنی من الان خیلی خوبم خیلی!!!!!!

دوست نداری بدت میاد چندشت میشه فقط برو هیچــــــــــــی نگو.....

+ تاریخ  چهارشنبه 17 مهر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

Help....√
منو مجبور کنید حرف بزنم
درو دیوارای وبلاگ منو مجبور کنید حرف بزنم
خیلی وقته نه حرفی نه گریه ای نه تیغی نه قرصی نه هیچی
فقط زل میزنمو نگاه میکنم
مجبورم کنید حرف بزنم دیگه جا ندارم بریزم توی خودم
مجبورم کنید.... :((
+ تاریخ  سه شنبه 16 مهر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

هنگينـــــــــــــــــــــگ√

نه ديگه نميشه

ديگه نميتونم تحمل كنم بريزم توي خودمو دم نزنم حداقل بايد اينجا بگم

بنويسم دردامو

ممكنه همين الان منفجر بشم از زور بدبختي بتركم

چرا اخه؟

وقتي نفس كشيدنتم ديگه عادي نيست.....

دوستي نيست رفيقي نيست

1ساعت و نيم وقت خالي بدون نياز به پيچوندن اما هيچ كس نيست

اره مشكل از منه!مشكل از منه لعنتيه

خداااااااااااااااااااااااا چرا نميبري چرا راحتم نميكني؟چرا هميشه سخت ترين هارو نصيب من ميكني؟؟؟

4ماهه مرده هنوزم رو پيجش پست ميذارن هنوز به يادشن

من زندم اما از مرده هم مرده ترم

چرا نميذاري اخه خدا؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟

+با قدم هاي محكم رفتم جلو حتي به پشت سرمم نگاه نكردم ميدونستم كسي حواسش نيست

يه قدم دوتا سه تا پاهام توي ابه بازم رفتم تا زانو تا كمر تا گردن تا جايي كه ديگه هوا بهم نرسه

اكسيژن ذخيره نكردم سهم من نيست اين هوا...يه نفس عميق توي اب سوزش حس خفگي و بعد فقط يادمه كه اب بالا مياوردم

اي كاش نجات نميدادن منو

از بعد عيد اين بار دومه

خودتم ميدوني بودو نبودم فرق نداره خودتم ميدوني حرفا و فحشايي كه مهتا بهم زد درست بوووووود ميدوني هيچي نيستم

نميفهمم دركت نميكنم خدا

همه رو ازم گرفتي كه چي بشه؟؟؟

جواب ميخواااااااااام يكي بياد به من جواب بده



2روزه خبري از شوكا نيس rs از صب سرد شده مهتايي وجود نداره برام

ساناز رو دلداري ميدم خودم بغض ميكنم پيچوندن هارو پنهان ميكنم ياد خودم ميفتم كه پيچونده شدم

اين احساسات لعنتي چيه اخه؟؟؟؟سنگ شو ديگه دختر.چرا نميتوني مث اون وختا بري تو بي حسي تو خلصه!!!

همش ادماي مجازي سرگرمي هاي مجازي تفريحات مجازي عشق مجازي زندگي مجازي كوفت مجازي درد مجازي زهرمار مجازي

چرا توي زندگي من يه قسمت واقعي وجود نداره؟؟؟

اره دارم داد ميزنم ميخوام همه دنيارو به صليب بكشم

تاوان كدوم گناهه اين وضعيت؟؟؟؟تاوان خودكشي هاي مداوم؟!اره خدا؟؟؟؟

اينجا خوده جهنمه خو ديگه چه فرقي باس بكنه براي من؟


++وقتي حرفايي ميشنوي كه حقت نيس.وقتي مسئله هارو تندو تند حل ميكني وقتي ضربو تقسيمو از ماشين حساب زودتر بدست مياري وقتي پاي تابلو عين يه كودن حتي نميتوني ساده ترين تقسيم رو انجام بدي وقتي پلكت شروع ميكنه پريدن وقتي كل وجودت ميلرزه وقتي گچو نميتوني لاي انگشتات نگه داري وقتي جلوي 100 نفر خوردت ميكنه داد ميزنه ميگه حيف لب مرزي وگرنه بيرونت ميكردم وقتي ميگه تو باعث پايين اومدن سطح كلاسي باعث عقب موندن بقيه بچه ها ميگه كلاسو بهم ميريزي و تو توي كمايي انگار ذهنت قفله فقط سرتو ميندازي پايين مدام ميگي معذرت ميخوام ببخشيد

كم مونده به گ.ه خوردن بيفتي جلوش

ميدوني اين حرفا حقت نيس ميدوني سركلاس هيچوقت مزاحمت ايجاد نكردي ميدوني يه احمقي!احمق!!!!

وقتي با پاهاي لرزون ميري بشيني وقتي تعادل هم نداري حتي جلوي اون همه دختر وقتي به مهتا نگاه نميكني تا پوزخندو نبيني وقتي كل طول كلاس بغض داري

هيچ كس نيس تو يه طرفيو كل دنيا يه طرف ديگه!!!!



درد ميكشي درد!

وقتي بدبختيا پشت سرهم فرود ميان توي زندگيت

كسل بي حالو خسته

هنگينـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ



++خيلي وقته وبلاگ هيچكسو نميخونم.توي خودمم ... !!!

+ تاریخ  جمعه 15 شهریور1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

خيلي خرابم اين روزا

خيلي زياد

اونقد كه حتي حوصله نوشتن هم ندارم

چيزي نيست كه بتونه منو اروم كنه

هعي خدا

هنوزم هسي؟؟؟!!!

+ تاریخ  جمعه 25 مرداد1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

هنوز ارومي!!√
عجــــــــــيب حوصلم سر رفته.حس بعدازظهراي جمعه دارم ولي خو امروز كه جمعه ني!!!

عبارتي هست كه ميگه "دلمو خوش كردم به اب خنك توي جهنم..." يا يه چيزي توي همين مايه ها كه الان دقيق يادم نيس و به علت خروج پي سي از اتاقم الان نميتونم اهنگو بگوشم ببينم همين بود يا نه!ولي كاملا شرح حال منه و اميد زندگيم

تير هم تموم شد 3روز هم از مرداد گذشته من هنوزم درس نميخونم براي كنكور.اصلا نميتونم درك كنم كه چرا بايد تمام تابستون خودمو حبس كنم پشت كتاب و دفتر.اصلا نميفهمم واسه چي رفتم رشته تجربي.اصلا هم نميفهمم اون پشتيبان ... چرا پارسال نذاشت رشتمو عوض كنم.خدايي هيچوقت توي زندگيم نميبخشمش!

من نه هنرستان ميخوام برم نه ميخوام تجربي بخونم نه رياضي نه انساني.درسم نميخوام بخونم.وقتي زندگي قراره هميشه اينجوري باشه پر سختي پر تلاش پر مانع واس چي باس اينهمه تحمل كرد؟حتي نميدونم چرا نميتونم تمومش كنم هنوز....


+نزديك به 1ساعت با لباس زير دوش با يه تيغ توي دست.هق هق زدن بدون اشك...يه حس مزخرف تكراري از 3سال پيش.لباسا يكي يكي در اومد بعد خون بود كه از رون پا ميچكيد روي كف سفيد حمام.تركيب 3رنگ سفيد و قرمز و صورتي...اخ كه چه لذتي داشت

1 بريدگي 2تا 3تا 4تا و....با 12تا بريدگي عميق اخرش اروم ميگري.خالي ميشي.سبك تر از پر!دلت نميخواد ديگه به هيچي فك كني هيچيم توي مغزت نمياد.تند تند اماده ميشي از حموم بري بيرون.كم كم خون بند مياد!

2روز گذشته هربار به پات نگاه ميكني يه لبخند تلخ و بي حس ميشينه روي لبات بدون اينكه علتشو بدوني.ولي هنوز ارومي.هنوز هيچ حرفي نميتونه تورو ناراحت كنه.لبريزت كنه

هنوز ارومي!!


++ديروز توي گالري برق نبود همه گرمشون بود كلافه بودن اخما توي هم بود اما ميگفتنو ميخنديدن.اين گالري تنهاي جاييه كه جون من بهش بستس!توي اين 1ماه كه باز برگشتم گالري حداقلش اين بوده كه با خنده اونا منم خنديدم!

مظاهري بزرگ مرد زندگي من!از انسان هاييه كه نميفهمم با چه هدفي اينهمه تلاش كردو سختي كشيد ولي الان واقعا جاي تحسين داره برام


اوضاعم با مهتا رو به راهه تقريبا مثل قبليم باهم اما به خاطر اينكه منو از نمايشگاه باخبر نكرد هيچوقت هيچوقت تا اخر عمرم ميبخشمش!ميدونست كه چقد اين نمايشگاه براي من مهمه.ميدونست كه ذره ذره وجودم ميخواد توي اون نمايشگاه باشه.ميدونست كه مظاهري اسطوره زندگي منه و ميخوام توي نمايشگاهش باشم ميخوام غرورو توي چهرش ببينم اما خبرم نكرد.هي دختر!اين كارت يادم نميره.هيچوقت.يكي از بدترين ضربه هايي بود كه بهم وارد شد!!!

-پري بانو هم بعد 1سال بي خبري برگشت.خوشحالم.باز غيب نشو بانو.هيچوقت!

+ تاریخ  پنجشنبه 3 مرداد1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

بازي پيچيده√
نه من خوبم نه اوضاع خوبه نه ادما خوبن نه زندگي شيرينه نه....

باس چي گفت باس كيو مقصر دونست به قول بعضيا باس انتقام گرفت ولي از كي؟؟؟

2روز پر از نكبت پر از درد پر از رنج!! كه هيچوقت فراموش نميشه.ااااخخخخخ :((

موقع هايي پيش مياد تو زندگي كه تنها كسي كه ميتونه تورو بخندونه پسر عمهه باشه.يه بچه 11ساله

هموني كه از بچگي عشق تو بود هموني كه يجورايي وقتي خانواده بيخيالش كاري بهش نداشتن تو دستشو ميگرفتي.هموني كه شب ميترسيد تنها بخوابه بين اون همه ادم فقط تورو خواست واسه ارامش

هموني كه واسه خاطر پيش فعاليي كه داشت بچه بودي اونم بچه بود زير مشت و لگد هاش بدنت كبود ميشد بس كه ضعيف بودي!

اما حالا تنها كسي كه دوست داري توي يه جمع ازادانه بهش نگاه كني همون پسر بچه 11سالست.تو نگاه ميكني اونم نگاه ميكنه تو لبخند ميزني اون از رو به رو ميپره مياد بغلت ميكنه . بعد محبتو توي وجودش حس ميكني.بعد حس ميكني چقد اين بچه رو دوست داري.حس ميكني تويي كه از همه بچه ها متنفري اين بچه پيش فعالو چقدر دوست داري.ياد مسافرت ها  خاطره ها ميفتي.ميبيني كه اين بچه بزرگترين رفيق تمام اين چندسال بوده واست

همين چندوقت پيش بود بخاطر دوراني كه ميگذروند صداش دورگه شده بود.حس مادرانه بهش داري...يادت مياد وقتي به دنيا اومد و اوردنش خونتون.لبخندت عميق تر ميشه!!!

شايد همين بچه تنها فرد اشنا بود برام توي جمع ديشب

همه شادن جز من همه ميخندن جز من همه خوشن جز من همه ميرقصن جز من.همه مشكل دارن جز من.همه با زندگي ميجنگن جز من همه جلوي سختي ها مي ايستن جز من

+ دلم پري بانو ميخواد كه باز برم روز نوشت هاشو بخونم....كجايي بانو؟؟


++خيلي اذيت بودم به زور تعادل داشتم نميتونستم بشينم روي مبل...كوسن رو كشيد گذاشت پشتم.مث اين بود كه يه سيم بهمون وصل شده بود انگاري يه مقدار از اون گرما و صميميت گذشته ها بينمون برقرار شد.تمايل شديدي داشتم سرمو مث اون وقتا بذارم روي شونه هاش اونم منو بغل كنه تا من زار بزنم...2دختر در 2جسم بوديم بعد شديم 2دختر با 1روح بعد اون 1روحو برداشتو رفت جسم من موند خالي خالي!

خواسيم عكس بگيريم جا نبود كنارش واستادم دستم بي اراده رفت عقب كمرشو گرفتم.واسه عكس دوم دستشو اورد عقب دستمو گرفت مث اون وقتا با فشار دست افكارمونو بهم گفتيم.اما بعد باز همه چيز برگشت به حالت قبل...باز من ماندمو خلوتي سرد



همه ميدونن يه چيزيم هس خودمم ميدوني ولي خو نميدونم چيه اين لامصب كه داره منو مث خوره ميخوره از درون نميدونم تنفره نميدونم حسادته نميدونم افسوسو پشيمونيه...واقعا نميدونم




ادامه مطلب
+ تاریخ  شنبه 15 تیر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

عروس√
- سلام

- سلام

- چرا نگاهت اينقدر غمگين بود؟

- :(

و سكوت...بي جوابي...بدون هيچ جوابي براي تمام سوالات ديگران.يه نگاه خيره يه بي حسي شديد به تمام نگاه هاي پرسشگر و متعجب ديگران بعد از 4ماه....اره بعد از 4ماه دوباره ميري توي اين جمع.جمعي كه باس بش بگي جمع خانواده باس به ادماش بگي فاميل...ولي كدوم فاميل؟!همونايي كه تركت كردن؟!

- من دوستت بودم؟

- نبودي؟

- دوست بدي بودم؟

- هرچه از دوست رسد نيكوست حتي بدياش

- پس دوست بدي بودم

و بازم سكوت و سكوت و سكوت

شونه ي چپم درد ميكنه.نميدونم يادم نيس كه ديشب چندبار از كنارم رد شدن و منو ناديده گرفتن محكم به من برخورد كردنو سرشونو با غرور بالا گرفتنو رفتن.اما نفهميدن ديگه چيزي باقي نمونده از من كه بخوان با كاراشون خوردش كنن

(ضرب گرفتن روي كيبورد و دنبال كلمات گشتن واسه توصيف حس و حالم با ناخوناي سرخابي همراه با موزيك متن پسر عموئه)


يه وقتي متوجه ميشي چقدر زود دير ميشه كه ديگه خيلـــــــــــــــــــــي گذشته و دير شده...

يه راهرو بين اتاق خواب ها كنار اشپزخونه يه دختر لاغر مردني با يه نگاه بي روح خيره به سالن تاريك با رقص نور با صداي اهنگ بندري و ادمايي كه ميرقصن

يهو نگاه ميكني ميگي اي واي اين ادما چقدر اشنان!!!انگاري قبلا يه جا ديدمشون...ولي خودت ميدوني كه فقط ظاهر و جسم اين ادما برات خيلي اشناس.روح و باطنشون هيچ وقت اون چيزي كه نشون ميدادن نبود

بعد با خودت ميگي كاش الان يكي بود كه ميشد دردمو بش بگم بعد يادت مياد قبلا اينجور وقتا يكي بود!يكي كه....

بعدترش با خودت فك ميكني افسوس ميخوري كه واسه كي؟واسه كي اين جور شد!!!!

و بازم نميتوني جوابي پيدا كني

يه نفر داره يه اسم اشنا رو صداي ميزنه.به خودت مياي ميبيني زن عموئه داره صدات ميزنه ميگه اون عقب پشت سر همه نمون بيا اين جلو.بعد هلت ميده ميبرتت جلو

نگاه ميكني به اين خانواده داغون.به اينكه پدر خانواده نيست و ميبيني كه چقدر تلاش ميكنن تا عروسي خواهره بهم نخوره.ميدوني خيلي سخته ميدوني پشت تمام اين خنده ها بغض هايي نهفتس كه اگه بشكنه بايد خدا به داد برسه....دلت ميسوزه اما ترحم تو چيزيو درست نميكنه.شايد تقدير بوده شايد قسمت شايدم يه امتحان.كسي چه ميدونه!

|-|

|-|

|-|

عروس داره براي بار اخر از همه خدافظي ميگيره كه بره.بهش نگاه ميكني ياد حرفاش ميفتي با خودت ميگي الان باس ببخشم؟؟؟دخالت هاي بي جاشو باس ببخشم؟؟

ولي چيزي كه اتفاق ميفته اينه كه با عروس دست ميديو براش ارزوي خوشبختي ميكني و ميفهمي كه بخشيدي




ادامه مطلب
+ تاریخ  جمعه 14 تیر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

يه شروع تلخ بدون مهتا!!!!√
بازم يه تابستون ديگه بازم يه شروع ديگه اما اين بار يه شروع تلخ!!!

بار چندمه؟!بار سومه نه؟ اره انگاري اين بار سوميه كه دوباره از نو شروع ميكنم يه شروع دوباره بازم با گالري اما ديگه هيچوقت اون ادم سابق نميشم.و ميدونم اينبار اگه راهو اشتباه برم اگه به بن بست زندگي برسم ديگه شروع دوباره اي دركار نيست...

ديگه هيچوقت اين كمر راست نميشه

ديگه هيچ وقت اون خاطره ها يادم نميره

رنگ و بوي همه چيز عوض شده دنيا رنگ نداره اصلا! هرجا ميرم يه ياد و خاطره اي از يكي سراغم مياد دارم ديوونه ميشم كم كم

كاش ميشد كه حافظمو از دست بدم تا بتونم راحت همه دنياي گذشتمو فراموش كنم با همه ي ادمايي كه اون وقتا توي زندگيم بودن

جوري كه مهتا منو شكست و خرد كرد هيچكس نكرد.ضربه اي كه من از مهتا خوردم از هيچكس نخوردم

يه انتهاي بدون بازگشت يه بن بست واقعي

مث اين ميمونه كه من ته ته يه چاهم نااميد از بيرون اومدن سردرگم توي تاريكي راهرو هاي زير زميني

اينجا پر از خيانت و كثافته!تاريك هست اما همه چي توي تاريكي بيشتر تو چشم مياد به شرطي كه مث من چشمت به اين تاريكي عادت كرده باشه

هرروز كه از خواب بيدار ميشم حس ميكنم اين ديواراي اتاق بيشتر بهم فشار ميارن انگار قصد دارن منو خفه كنن...كسي چه ميدونه شايد يه روزي همين اتاق جديد با اين ديواراي تهوع اورش كار منو تموم كنه!!!

حوصله نوشتن ندارم ولي اين حرفاي نزده اين درد دل هاي گفته نشده داره خفم ميكنه گير كرده تو گلوم نه پايين ميره نه بالا مياد.محكم گلومو جسبيده راه نفس كشيدنمو بسته

اره روزي هست كه من از اين همه حرف نزده خفه ميشم

حرفا و جرئياني كه به هيچ كس نميشه گفت


+فردا روز كنكوره واسه همه دوستاي كنكوريم موفقيت ارزو ميكنم....1 سال وقت دارم.نميدونم ميتونم يا نه با اين وضعيت با اين بي هدفي واقعا نميدونم


اولين جلسه گالري 2ساعت ديگه شروع ميشه.ميرم تا شروع كنم باز اين زندگيه لجني رو...يه شروع تلخ بدون مهتا!!!!

+ تاریخ  چهارشنبه 5 تیر1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 

فرداهاي بهتر√

ميخوام حرف بزنم ميخوام همه ي اين عقده هاي دروني كه نميدونم از كجا منشا ميگيره رو بريزم بيرون ولي نميشه.انگار...انگار....انگاري يه چيزي هس كه راه گلومو بسته راه حرف زدنمو بسته حتي راه نوشتنو.

ميدوني چي ميگم؟يه مانع دروني يه مانع نامرئي كه فقط حس ميشه.يه سنگيني شديد روي قفسه سينه يه سوزش شديد تا عمق وجود كه احساس ميكنم همين حالا توي همين لحظه وجودم از هم ميپاشه متلاشي ميشه و فرو ميريزه...هر لحظه فروريختنمو حس ميكنم.حسش ميكنمو به جايي نميرسم تغييري نميبينم.نه بهتر نه بدتر

فقط همون بي صداي هميشگي با همون سكوت هميشگي با همون خاموشي هميشگي با همون عادت هاي هميشگي!!!

نه خود قديمم نه خود جديدم.يه موجود ناشناخته اي شدم براي خودم يه چيز نفرت انگيز.يه جاندار 2پا با 2دست و يك مغز پرصدا.هميشه انگار 100تا ادم باهم دارن توي مغزم حرف ميزنن.و بدتر از همه يه جسم هميشه خواب دارم.اره من هميشه خوابم.تمام اوقات فراغتم رو ميخوابم.ميخوابم تا صداها كم بشن تا ادما اطرافم نباشم تا نخوام فكر كنم

به چيزايي كه گذشت...اخ كاش دوباره گذشته رو مرور نميكردم كاش تعريفش نميكردم تا خيلي از چيزايي كه فراموش كرده بودم يادم نميومد چيزايي كه حتي نخواستم هم تعريف كنم جزئياتي كه فقط مربوط ميشه به خودم قسمت هايي از داستان كه درد رو به مغز استخون ميكشه...

پشيمونم از ياداوري دوباره همه چيز

خيليا بهم ميگن عادي نيستم.خانوادهه ميگن مريضي شايدم ديوونه دوستام تركم كردن چند نفري هم كه باقي موندن مجازين و همه معتقدن كه نرمال نيستم

ديشب بود فكر كنم كه يكيشون بهم گفت از متفاوت بودنت لذت ببر اما اونم نميتونه درك كنه كه متفاوت بودن من چقدر عذاب اوره كه من بخاطر تفاوت هام با بقيه چقدر از خودم بيزار شدم.چون بين من و اون هم كلي تفاوت هست.تفاوت هاي بزرگ و چشمگيري كه نميشه به سادگي ازشون گذشت و گفت منو ميفهمه!

نه توي اين دنيا توي اين كره خاكي هيچكس كسي رو نميفهمه ادما با موقعيت ها و شرايط متفاوت ميان و ميرن و هيچ وقت همديگرو درك نميكنن.شايد تظاهر كنن اما حقيقت چيز ديگست!

چي بايد گفت اصلا چي ميشه گفت؟!به زبون نميشه اورد فقط بايد حسش كرد

لمس نميشه مزه نداره وجود خارجي نداره شنيده هم نميشه فقط و فقط حس ميشه.يه حس دروني

شايد يه حسي مثل عشق يا تنفر...يه حس ناشناخته يه حس گنگ يه حس مبهم يا حداقل براي من مبهم

حوصله بيرون رفتن ندارم حوصله راه رفتن توي خيابون ها و ديدن ساختمون ها و فكر كردن به اين كه يه روزي من با صميمي ترين دوست مدرسم يا بهتر بگم صميمي ترين دوست حقيقيم اينجاها راه رفتم و گذشتم رو ندارم.حالا بعد از 5-6 ماه بخواي دوباره اين خيابون ها رو طي كني و قدم بزني توش جز درد و ياداوري اون لحظه هاي خوش چه سودي داره؟چجوري ميتونه به من روحيه بده وقتي به ياد اين ميفتم كه اون روزهارو ميگذروندم در كنار مهتا به اميد روزاي بهتر و تنها چيزي كه دنيا به من نشون داد روزهاي وحشتناك تر بود!!!

كي ميگه فرداهاي بهتري ميان؟چيزي كه من دارم ميبينم روزهايي از عمرمه كه بيهوده تلف ميشه و هرروزي كه چشم باز ميكنم نااميد تر از قبل با درد بيشتر وخيم شدن اوضاع رو ميبينم.فقط همين....


اونايي كه فرداهاي بهتري توي زندگيشون ديدن حداقل بيان و به ما نديده ها هم نشون بدن.والا...!


پ.ن : اونايي كه با قالب وبلاگ من مشكل دارن اقا خانوم زورت كه نكردم.دوست نداري؟خجالت ميكشي؟شرمت ميشه؟راجع به من فكر ناجور ميكني؟هرچي كه هست عزيز من دوست نداري هرررريييي خوش اومدي

نيا...اگر فكر ميكني قالب من متناسب با عقايدت نيست نيا به اين وبلاگ.ديگه اين حرفاي ركيك و اظهارات مزخرفتون رو نميخوام تحمل كنم.افتاد؟!به كسي توهين نميكنم با كسي كاري ندارم پس به منم كاري نداشته باشين.عقايدت رو محترم ميدونم جواب كامنت هارو نميدم اوناييش كه در شان من نيست رو حذف ميكنم پس ممنون ميشم شما هم احترام بذاري به عقايد من!

+ تاریخ  شنبه 25 خرداد1392ساعت   نویسنده بی صدا  | 


ABOUTME
××××××××××××
دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟


(نادر نادرپور)


ــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ــ ـــــــــــــــ ــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ


نمی دانم از چه این گونه بی تابم... فقط خوب می دانم گلویم دارد می ترکد از درد... دردی که همراه من است


فضای اتاق را اندوه گرفته است و من در بی مهری این آدمیان سخت در مانده ام ...


گرفتار شده ام و گریزی نیست ... فقط محو میکنم از ذهن هر چه مرا می آزارد ...


کـــاش محــو میشد جای لگدی که بر قلبم زده شده ... قلبی که هیچ کینه ای را نمی پذیرد ...


حرف های غیر قابل فهمم تنها برای خودم معنا دارد و بس ....


حتی خدا هم نمی فهمد ... عجیب است نه ؟؟ !!



MAINMENU
───.......... ☼